X
تبلیغات
رایتل

شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 10:58 ق.ظ


یادداشت اصلی: توی ونکوور گروهی هست متشکل از سینه چاکان مرهوم یونگ، که ماهی یکبار دور هم جمع می شن و علاوه بر چاق سلامتی و دید و بازدید، بحثی راه می ندازن و حالی می برن... من عضو ثابت نبستم ولی این ماه فرصت افتاد که توی دورهماییشون شرکت کنم... موضوع بحث این ماه تحلیل فیلم Pan's Labyrinth بود... فیلم بدی نیست، در زمان خودش جوایزی برده و منتقدانی رو مدحوش کرده... ولی فیلم از سر تا ته سرشار از سمبل و کنایه و اشاره و پوزخند غیر مستقیمه... تمام مدت جلسه، یونگیان محترم هی کلیپهای مختلف از فیلم رو نشون دادن و هی تحلیل کردن و هی شکافتن و بافتن و دوختن و تاختن و گرد و خاک کردن و هی به هیچ کجا نرسیدن... آخر جلسه انقدر همه هیجان زده بودن که اگر می شد سه ساعت دیگه هم ادامه می دادن... ولی خوشبختانه مسئول تالار به همه مون خاطر نشان کرد که یه کم دیره و اونا هم باید وقت داشته باشن واسه فردا جارو برقی بکشن و ما هم بهتره بریم خونه مون و برنامه ی خوابمون رو به خاطر یه فیلم به هم نریزیم... از تالار که بیرون می اومدیم ولی، همه لبریز از انرژی بودن، فکر کنم غیر از من... من فقط خسته بودم... نفهمیدم و هنوز هم نمی فهمم که اگر می خواستیم به اسپانیای درگیر جنگ خانگی و جنگ فرهنگی پوزخند بزنیم، چرا می بایست فیلمی بسازیم با این هیبت، و تا سالهای سال هم درباره اش بنویسیم و تحلیلش کنیم و کف کنیم و هی باز از اول... بعضی از تحلیلهای مطرح شده حتی به نظرم انقدر دور از ذهن بود که فکر کردم اگر کارگردان اونجا بود طفلک چه حالی می شد...


کلن مدتیه اعتقادم رو به سمبولیزم و حتی کنایه و اشاره از دست دادم... به نظرم «هنر» و «هنرمند» توی بد دامی افتاده... انقدر داره با خودش حال می کنه که رسالت اصلیش رو، که همانا تبادل اندیشه و تعلیم و تعلم و بالا بردن سطح شعور و فرهنگ جامعه باشه، گم کرده... هنر به سطحی رسیده که برای فهمیدنش باید دانشگاه رفت و کتابهای قطور خوند و با آدمهای خاص پرید و یه جور خاصی بود... به نظرم قرار نبود اینطور باشه... به نظرم هنر قرار نبود انقدر گرون و پیچیده باشه...


به نظرم هنر اگه ساده و قابل فهم برای توده ی مردم نباشه، هنر نیست... مارکتینگه... کالاست...


بیایید ساده باشیم!





پی نوشت: مدتی شد که ننوشتم، اینبار نه به خاطر اینکه چیزی برای نوشتن نداشتم... برای بار ده هزارم افتاده بودم توی دور باطل "چرا باید نوشت" و ابنکه چرا آدم باید فکرهاش رو پابلیش کنه و حس معذب بودن از "در معرض دید بودن" و الخ... با دوستی در این مورد درد دل می کردم، فرمود: "تو که انقدر به سرخوشی اسبهای وحشی رها در مرغزار غبطه می خوری، تا حالا سعی کردی یه خورده ازشون تقلید کنی و مثلن قدم اولت این باشه که انقدر گیر ندی؟"1... طبعن در اون لحظه و لحظات بعدش تبدیل به علامت تعجب شدم و اندکی به فکر فرو رفتم و به نظرم نکته ی مهمی بود!... 

به هر ترتیب حالا برای تعطیلات «جمعه ی خوب» پناه آوردم به شهر کوچکی در وسط ناکجا آباد که به از شهر خودم نباشه ماشاله مثل کارت پستال می مونه... و پس از یک روز تمام پرسه زدن در طبیعت و بلعیدن مناظر بدیع به همراه مقادیر قابل توجهی نور آفتاب، توی بالکن اتاق 633 فلان هتل لای دو تا پتو جا خوش کردم و احساس می کنم که شاید واقعن نباید گیر بدم... که البته تا حالا کی تونسته احساس رو به وسیله ی منطق رام کنه که من بخوام دومیش باشم... ولی آزمایشات و تجربیات و تحقیقات نشون داده که به-خود-رسیدگی، مخصوصن همراه با مسافرت به مکانی غیر، یه کم از مقدار افکار "گیر" و زیادی فلسفی که باعث کاهش میزان رضایت از زندگی می شه کم می کنه... و بدینگونه است که در این شب فرخنده من یک بار دیگه بر حس تعذب (اسم مصدر از ریشه ی عذب) چیره شده و انگشت بر کیبرد گذاشتم...

حالا هم در همین راستا خیال ندارم این پست رو ادیت کنم... شما خودتون اشتباهات املایی و انشایی رو ببخشید!



1. دوست مذبور البته هیچوقت با یه جمله حرفشون رو تموم نمی کنن و البته در این مورد خاص، اینطور ادامه دادن که: وقتی آدم به خودش به چشم سوژه نگاه می کنه بدبخت می شه و تو دور می افته و این اولین قدم در راه خودسانسوریه و به همین دلیل روان درمانی ای که با شرکت بیمار صورت می گیره محکوم به شکسته و علم روانشناسی راه رو کاملن اشتباه رفته که تو جلسات روانکاوی می شینه جلوی خود بیمار همه ی روح و روانش رو تجزیه تحلیل می کنه و همه ی دل و روده اش رو می ریزه جلوی چشمش و به همین دلیل ما باید از روشهای درمانی ای مثل هنر-درمانی یا تئاتر-درمانی یا موسیقی-درمانی یا هیپنوتیزم-درمانی حمایت کنیم که انقدر بیمار رو به بهانه ی شفا دادن مجروح نمی کنه و الخ...


بعله...


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo