X
تبلیغات
رایتل

Have you ever been in love

یکشنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 04:23 ق.ظ


وقتی خبر تحقیر زندانی های سیاسی رو شنیدم، یا تقریبن هر بار که خبرهایی از این دست می شنوم، یادم به اولین باری می افته که داستان اعدامهای دهه ی شصت رو شنیدم... زنگ تفریح دوم، قبل از کلاس عربی، گوشه ی حیاط زیر درخت توت، از یکی از همکلاسی هایی که داییش یه روز ناپدید شده بود و چند ماه بعد خبر آورده بودن که اعدام شده... دخترک یکی از عکسهای زرد و پر از نور با گوشه های ساییده رو نشونم داد و گفت هیچوقت به مامانم یا مامانش نگم که این عکس باهاشه... اون موقع ها این چیزا مثل یه راز بود... من ولی، با دل کوچیکی که داشتم، یادمه رفتم خونه قشقرق به پا کردم... بحثم این نبود که چرا کسی به من از اون روزا چیزی نگفته بود... می خواستم بدونم مامان و بابام که می دونستن چرا هیچ کاری نکردن... اون موقع شاید ده یازده سالم بود و هنوز به نظرم مامان و بابا جزو تواناترین و قویترین و همه چی-ترین موجودات عالم بودن... یادمه زل زدم تو چشمای مامانم و صدام رو انداختم رو سرم که شماها می تونستین اعتصاب کنین، می تونستین نرین سر کلاس درس بدین، می تونستین شیشه ها رو بشکنین و همه جا رو آتیش بزنین... منطق تمیزی داشتم به نوبه ی خودم... و یادمه که مامانم با چشای پر از غم گفت اگه اعتصاب می کردیم و مدرسه های رو آتیش می زدیم، بچه ها کی و کجا درس می خوندن...


یا یادمه وقتی بابام دیگه فکر می کرد که بزرگ شدم و وقتشه دو کلمه حرف حساب یاد بگیرم و چند شب پشت سر هم برام "جلسه" گذاشت که اصول کمونیسم و فلسفه ی مارکس و تاریخ روسیه و چین رو بهم یاد بده - بله پدر بیچاره ام در این حد کمر به تربیت ما بسته بود و آخرش هم به جایی نرسید... وقتی در اوج ستایش مارکس بود بهش طعنه زدم که تو که به این چیزا اعتقاد داری پس چه جوری خودت کارگر افغانی اجیر می کنی که برای فلان حاجی بازاری ویلای چهارم رو تو شمال بسازی و وقتی پروژه تموم می شه کارگر بیچاره حتی دیگه جای خواب هم نداره... یادمه پدرم سیگار آتیش زد و بالاخره بعد از پک سوم یه جمله جوابم رو داد که: زندگی همینه...


اون موقع و خیلی بعد از اون موقع پدر و مادرم و خیلیای دیگه رو نفهمیدم و حتی از کنارشون با تحقیر رد شدم... و ایده آلیست باقی موندم و موندم موندم تا وقتی که زندگی بالاخره دندونای تیزش رو نشونم داد... الان اگه یه تینیجر ازم بپرسه چه جوری با این همه زشتی، با این همه ظلم، با این همه درد که به بدنت و روحت مماسه و تا زیر گلوت بالا اومده هیچ کاری نمی کنی و مثل سیب زمینی می ری و می آی انگار هیچوقت هیچ اتفاقی نیفتاده و نخواهد افتاد، شاید حتی در حد مامان و بابام هم نتونم جوابش رو بدم... ولی می فهممشون... می فهمم که زندگی همینه... که زندگی یه چیزیه که آدم رو به ادامه دادن وادار می کنه... آدم فقط که خودش نیست... کار هست، خانواده هست، دوست و آشنا هست، روابط پیچیده و درهم تنیده هست... برای پدر و مادرم، بچه ها بودن، ترس از آینده بود، وظیفه و مسئولیت بود... حتی اگه فقط یه نفر این وسط باشه که بخواد ادامه بده، همه مون مجبوریم ادامه بدیم... 


تنها راهش اینه که یکی همینجوری که به دیوار تکیه داده و داره این نمایش رو نگاه می کنه شونه اش بخوره به کلید برق، همه جا یهو تاریک شه، همه مون با هم فرار کنیم...



پی نوشت: این نوشته باید تاریخ چند هفته پیش رو بخوره انقدر که خیلی وقت بود تو سرم چرخ می خورد... ولی چه می شه کرد که این روزا اولویت نوشتن یه جاییه در حد اولویت رقصیدن زیر بارون... لذا انقدر دیر شد


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo