X
تبلیغات
رایتل

۳۶۵ عدد بزرگی نیست

یکشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 11:59 ق.ظ


بیست و هشت ساله می شوم... در این یک سال هیچ اتفاقی نیفتاد و خیلی اتفاق ها افتاد... از بالا که نگاه می کنم می بینم هنوز همان آدمم که در بیست و شش سالگی بودم... یا حتی بیست و پنج... و همینجا نتیجه می گیریم که نگاه از بالا نگاه دقیقی نیست و کلن به درد نمی خورد مگر در بازه هایی به بزرگی بیست سال... از درون که نگاه کنم اما، می بینم همه چیز رنگی تر شده... در این یک سال متوجه شدم آدمها غلط می کنند من را قضاوت کنند... گه می خورند بهم بگویند بهتر است چه کار کنم و چه کار نکنم... بروند بمیرند اگر این چیزی که هستم آزارشان می دهد یا خدای نکرده خار است توی چشمشان و بلد نیستند «بودن» ِ یک دیگری مثل من را تاب بیاورند... متوجه شدم که هیچ کس زندگی ای که من زندگی کرده ام را زندگی نکرده پس حق ندارد حتی جمله اش را با «جای تو بودم» شروع کند... هیچ کس همچنین، حق ندارد حق ِ زندگی من را مالک باشد یا رهنما... انتقاد سازنده یا نصیحت پر مغز بخواهم خودم در خانه ی هر کسی که میلم باشد را می زنم...


همچنین فهمیده ام که شهرها آدمها را شکل می دهند... من در تهران آدمی هستم که دلش می خواهد تاریخ هنر و فلسفه ی علم بخواند و قهوه ی تلخ بریزد ته حلقش و کلمه های ثقیل و دهن پر کن استفاده کند... در ونکوور آدمی هستم که کار می کند و پول در می آورد و به راحتی می تواند حقوقش را شش رقمی کند... در رم زنی هستم که نگران کم رنگ شدن ماتیکش یا ست نبودن لاک ناخنش با گلهای دامنش است و هنگام راه رفتن کمر و باسنش با ریتم می چرخد... بله، شهر آدم را شکل می دهد... هر شهری یک جور خرگوش از درون آدم می کشد بیرون و یک جور نمایشی برای زندگی آدم ترتیب می دهد... برنامه ی بیست و هشت سالگی ام لذا، شده سفرهای مکرر بیشمار... که خودم را در ظرف هر شهری محک بزنم... که در سفر دنبال آن کسی که دوست دارم باشم بگردم...


چیزهای دیگری هم فهمیده ام که حالا ذره ذره می نویسم... ولی همانطور که گفتم، از بیرون اگر نگاه کنی همانم که بودم... جز اینکه امسال به جای کیک معمولی، چیز-کیک فوت کردم... خیلی خوب بود!


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo