توریست بودن خوب است... اینکه زندگی ِ هر روزه را می گذاری زمین و هر چه از دنیا می خواهی را می کنی یک چمدان + کیف دستی و دیگر یک ساعتت معادل فلان قدر دلار نیست و خوابت مینیمم هفت ساعت و نیم نیست و وظایف ات فلان کار و بهمان چیز نیست و همه چیزت بی حساب است... با دهانِ باز به همه چیز زل زدیم و دویست سال تاریخ را پرستیدیم و راه رفتیم و راندیم و باز راه رفتیم و خندیدیم و از همه چیز حرف زدیم و غذاهای خوشمزه خوردیم و تفریحات سالم و ناسالم کردیم و... خوب بود
توریستِ ایرانی بودن اما حکایتِ دیگری است... اینکه مجبوری ساعتها منتظر بمانی تا یک سیب زمینی ِ آمریکایی به خودش تکان دهد و بیاید و هفت جد و آبادت را جلوی چشمت زنده کند چون ملیت ات فلان یا از صف بیرون کشیده شوی چون ملیت ات فلان یا جلویِ همه بازرسی بدنی شوی چون ملیت ات فلان، آنوقت ایرانی بودن همانقدر دردناک است که جذامی بودن... جالبیش آنجا بود که وقتِ ورود به کانادا هم بازرسی بدنی شدم... دوست دارم فکر کنم این دومی شانسی بوده... بد شانسی بوده...
خلاصه اش اینکه تا اینجایش فکر می کنم آمریکا خوب است اما کانادا بهتر است... شیکاگو به لحاظِ شهری از ونکوور بهتر/شیک تر/مدرن تر است اما خشن تر هم هست... معلوم نیست کِی دوباره این همه دردسر رو به جان بخرم و برای ورود به خاکِ مقدس ِ ملل متحد، تمنایِ ویزا کنم... انگار هنوز بعد از اینهمه ایرانی بودن، عادی نشده برایم...
انتخابات هم که در جریان است و حتمن می دانید... مناظره ها را نصفه نیمه نگاه می کنم و اوقام می گیرد... کاش زودتر تمام شود...
یادداشت اول: بعضی وقتها آدم می ترسد خودش را با خودش تنها بگذارد... که مبادا «اما» ها و «اگر» ها و «شاید» ها و «خاک بر سرت» ها و «مگر مرض داشتی» ها و «احمق مگه کور بودی» ها و غیره بزند بالا و مثل چی روح را بخورد... آنوقت به هر دری می زنی که خودت را با خودت تنها نگذاری... قاطی ِ هر جمعیتی می شوی و با هر سازی پای می کوبی، به هر پستویی سرک می کشی و خود را به هر تجربهای می سپاری، با هر کسی همراه می شوی و به هر «بیا»یی لبیک می گویی... توی اتوبوس یا ترن هم که نشسته ای، چیزی دستت می گیری که سرت «گرم باشد» و انقدر پرسش ات نکند...
بر فنا رفتن آنچه که استاد «امضای شخصیت» می گفت همین پروسه است... که آدم به طور خاص دیگر حتی هیچ هم نیست و تنها آنست که دیگران هستند و فضا هست، شاید کمی شورتر یا برعکس...
یادداشت دوم: مردم کار و زندگی دارند... ناسلامتی دولت را گذاشته اند که در غیاب توجهشان مدیریت کند و پاسدار و امین باشد... که مردم به باقی زندگیشان برسند... نه اینکه باقی زندگیشان را صرف جمع کردن همین دولت مدیر و پاسدار و امین کنند...
به طور خلاصه، آی ام سیک آو دیس پرزیدنشال ایلکشن... سیک آو این سبز شدن ها و کمپین ها و بحث ها و این بد است و این خوب ها و در حاشیه از فرصت استفاده کردن ها و حساب دشمنی های قدیم را صاف کردن ها و غیره...
خب واقعیت اینست که من از «تمامن از کسی یا چیزی حمایت کردن» می ترسم... ترس از اینکه اشتباه کنم... ترس از اینکه اشتباه کند... ترس از اینکه اشتباه کنیم... ترس از اینکه من تبدیل به یک موجودِ اشتباه کرده بشوم... ترس از اینکه او تبدیل به یک موجودِ اشتباه کرده بشود... ترس از اینکه ما... ترس از اینکه کنف شوم... ترس از اینکه کنف شود... ترس از اینکه ما...
ترس از فرو افتادنِ این پرده و فاش ِ این کرده که ما هم گه گاهی بعله...ترس از احمق به نظر رسیدن شاید... ترس از اشتباه کردن... که واقعن انگار اشتباه کردن سخت ترین کار دنیاس...
یادداشت سوم: من خوبم... غمی هم نیست جز گم شدن خیالی دور...
یادداشت اول: نتیجه ی تستِ فشار (Stress Test) روی بانکها اعلام شد و نتایج بدک نیستن... چند تا بانکی هستن که شروع کردن به جمع آوریِ سودِ سالم (چقدر ترجمه ی این کلمه ها سخته) و کمکم دارن پاک سازی می شن... انگار دولت دیگه خیال نداره Bail Out کنه و می گه که بسه و حالا موقع اینه که رویِ کم کردنِ مخارج کار کنه...
حالا از اونور می گن که این Stress Test رو شل گرفتن که شاخص ها خوب در اومده... یکی نیست بهشون بگه که خفه شین لطفن (چه بی تربیت!)... اگر هم شل گرفته باشن، برایِ تزریق ِ اعتماد توی بازاره... بالاخره حرکت باید از یه جایی شروع بشه تا این انجماد رو ذوب کنه... نمی شه وضع رو همینجوری نگه داشت تا بانکها خودشون رو تصفیه کنن... مردم ِ عادی دارن له می شن... دولت ناگزیره از توهم ایجاد کردن برایِ مارکت تا حالا فعلن قضیه یه تکونی بخوره... بعد در طی ِ ریکاوری و بعد از اون، با اصلاح سیاستهای مالی این افتضاح رفته رفته پالایش بشه...
نکته ی مهم اینجاست که من به عنوانِ یک پیاز، به Tim geithner اعتقاد دارم... به نظرم آدمیه که می فهمه... هر چند که گاهی ناچاره ترید آف بزنه و یه مقدار از یه ور دیگه ببازه تا از جایی که نیاز داره ببره...
یادداشت دوم: از صبح تا حالا می خوام یه فرمولِ ساده بنویسم... نمی شینم پاش... حوصله ندارم اصلن... کله ام خیلی پر از چیزای دیگه اس...
یادداشت سوم: «نویسنده کسی ست که ضمن داشتن جمیع لوازم نویسندگی، از همان آغاز حرکت اهدافی متعالی داشته باشد؛ مقصودی، منظوری، آرمانی، تعهدی، التزامی و انباشتی از ارزش های والای انسانی برای او مطرح باشد و در خلوت خویش ایمان واثق و اطمینان خاطر داشته باشد که آنچه او را پیش می راند و به نوشتن و رنج کشیدن و جنگیدن به یاری قلم وادار می کند، همان اهداف، همان ارزش ها و همان التزامات انسانی ست...»
-- «لوازم نویسندگی» نوشته نادر ابراهیمی
دغدغه ی نه چندان نوظهور ولی کمی پررنگتر از قبل ِ این روزها... زندگی ِ سوگوار از یکنواختی ِ گرسنه ی تغییر... و خلاء ذهن ای که دیگر حسابِ جریاناتِ فکری اش از دستش در رفته... تشخیص ِ اینکه الان دارم به چی فکر می کنم تقریبن غیر ممکنه... تو بگیر که انگار ولوله ی اضداد باشد توی کله ام...
بزرگ شدی می خوای چه کاره بشی؟
دلشوره ی هدر دادنِ تنها دارایی ام که عمرم باشد... وسواس ِ اینکه چه کنم با زندگی ام... و عزم به اینکه آن نکنم که تا به ابد شرمسار خود باشم، چرا نه در پی عزم دیار خود باشم؟ که در نهایت دور می زند و از پشت خنجر می زند و آن می شود که بر اثر ابتلا به وسواس ِ هدر نرفتن، هدر می روم...
راستِ راستش را بخواهی، الان راضی ام از جایی که هستم (از جایی که هستم تو زندگی... نه از کاری که می کنم)... راضی ام از خودم... از چیزی که از خودم ساخته ام... کاری نکردم که بهش ببالم ولی همین بس که تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم و نکته اش آن اقلیم وجود است و آن خویشتن ِ خویشتنی که با همه ی ناپسندِ جماعت بودن، برای خودم محترم است... حالا اگر بخواهم تکان بخورم از جایم (که باید)، مجبورم دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم... و این عاقل و فرزانه بودن رو نمی دونم از کدام دکان گدایی کنم...
دو تا مستندِ مستقل از هم دیدم چند وقت پیش در بابِ اینکه «چرا خوشحال نیستیم»... یکیش دلیل را بنا کرده بود بر «مقایسه»، یکی دیگر گفته بود «تعددِ انتخاب»... من فکر کنم درگیر ِ دومی ام هر چند که اولی اساس ِ دق دلی هایم است!...
باشد که رستگار شویم
لابلایِ جستجو میانِ شعرهایی که زمانی می خواندم، یک تکه الماس پیدا کردم:
ما آدمهای بیکارِ این حدود،
ما شاعرانِ بزرگِ این بادیه ... بر این باوریم
که در انتهای هر سطری
که پیش آمده است،
سه نقطهی ناتمام نهادهایم.
یعنی یکی بدون پُرس و جو ... عاشق است
یکی آلوده به آوای نور،
و من که در خوابِ سومین ستاره
ماندهام چه کنم با این همه نقطهی ناتمام!
[سید علی صالحی- نامههای بینشانیِ دیگر- ۱۵]
گفتم بگذارمش اینجا که جلوی چشمم باشد... نتوانستم از خیرش و خیره ی درخشش اش بگذرم