در عرض بیست روز، دیگر آن آدم ِ خوشحالِ خوشبین ِ پر انرژیِ امیدوار به آینده ی خوش شانس و خوشبخت نیستم...
در عرض بیست روز، به یک عمر تقوا و جهان بینی و عزت و امید ام کافر شده ام...
در عرض بیست روز، به جایش کثافت و سیاهی و ناتوانی و بیچارگی و درماندگی را باور کرده ام... آمیخته به بغض و کینه و عقده...
در عرض بیست روز، به همین سادگی...
زندگی غریبی ست... می شود که از خواب بپری و ببینی وسطِ سیرکی و دلقک ها دارند با دوچرخه ی تک چرخ دورت مانور می دهند و بندبازها بالای سرت تاب می خورند... یکبار می خواستم از خودم بپرسم چی شد که اینجوری شد، اما با اقتدا به مسلکِ تحریم بیخیال شدم...
یکبار خواستم داستانی بنویسم از روزهایی که امید به زندگیمان به عرش می رسد... از ایران ای که بالاخره بعد از صد و پنجاه سال رنگِ اصلاحات را به خود می بیند و از «احمد» نامی که ولایتِ خارج را ول می کند به هوای ساختن وطن...
داستان نوشتن پیشکشم، دلم به حالِ سادگی ام می سوزد...
بار اول که ویدئو را می بینم، دلم انگار تا دم گلویم بالا می آید... بار دوم، راه نفس کشیدنم را انگار اشک و بغض می گیرد... بار سوم، اینبار از زاویه ای دیگر، دنیا انگار رنگ و رویش را می بازد... بار چهارم... بار پنجم...
باید حوالی ِ بار دهم باشد... فکر می کنم چه چشمان زیبایی داشت... و یحتمل آرزوهای بزرگی... بار دیگر همینطور که ویدئو را می بینم با دوستی بحث می کنم: انگار فقط به سر و سینه شلیک می کنند... پس از زیر و رو کردنِ آرشیو خونریزیها -از ویدئو تا عکس و یادداشت و غیره- بر حدسمان صحه می گذاریم: از کمر به بالا را نشانه می گیرند...
به عکس چهره ی پر از خونش توی بالاترین زیاد بر می خورم... توقف ام در حد یک نگاه است و بعد صفحه را اسکرول می کنم بلکه خبر دندان گیری گیرم بیاید... خیلی ها برایش نوشته اند...
در مراجعاتِ بعدی حتی همان یک توقف را هم نمی کنم... حالا حتی لینکهای «در مدح ایران دخت» را رد می کنم به امید یک «خبر واقعی»... و این در حالی است که از ساعتِ شهادتِ دخترک فقط چندی بیشتر از بیست و چهار گذشته... از خودم می پرسم: عادت کرده ای؟
یادم می آید: عادت می کنیم...
شاید این نیز بگذرد...
حمله به کوی بدترینش بود... مانیتور خورد شده... در شکسته شده... خونِ پاشیده شده به دیوار... چشمی که گلوله ساچمه ای خورده... اسمای آشنا... قبل از اینکه اسما رو بخونم خدا خدا می کردم آشنا نبینم... ندیدم... و نمی دونم اگه دیده بودم، چقدر از این سیاه سیاه تر می شدم...
انعکاس بین المللی... داریم آبروی خودمون رو می خریم؟ واکنش ِ «خارجی» ها خوبه... به آدم حس احترام می ده... ولی برای بچه ی فلان شهید که پدر نمی شه...
راهِ اصلاحاتِ صد ساله... به قولِ طنز تلخ نویسی، تا خاکریز ِ نظام اسلامی یه یا حسین ِ دیگه راه دارن... و ما خون می دیم... و ما آبرو می دیم... و ما زندگی می سوزونیم...
تا جمعه دو روز مونده... می ذارن مردم برن نماز؟
و من و ما ایــــــــــن سر دنیا... همدیگه رو متهم می کنیم به کم کاری... خودمون رو محاکمه می کنیم مرتب... دستمون کوتاهه... فرقی با مرده بودن نداره...
یادداشت اول: دو روزه که کار و زندگی رو رسمن تعطیل کردم و نشستم پای اخبار... انقدر خبرا زیاده که نمی شه جمعش کرد... گاهی با بیگ برادِر چک می کنم که مطمئن شم همه ی خبرا رو می دونم!... اگر می تونستم رای بدم کارم منطقی بود، ولی الان که در آخرین نقطه ی دنیا هستم و نزدیک ترین صندوق تو اُتاواست، این خبر خوندن ها و جوش زدن ها و بحث کردن ها بیشتر از سر احساسه... واسه دلِ خودم...
تهران شلوغ شده... نه شلوغی که نا امن باشه، ولی کم هم بزن بزن نمی شه... این یکی رو دیگه نمی فهمم... یعنی خب من هیچوقت آدمی نبودم که به خاطر عقیده یا آرمان، حنجره پاره کنم... الان هم فکر می کنم وقتی آدم می پذیره که رای اکثریت، نباید فرد فرد قضیه رو بحث کنه... گروهها باید بحث کنن، مردم باید حمایت کنن... ولی اینکه مردم با هم بزن بزن کنن محل اشکاله!
(فخری خانم به مامانم: بیا این بچه ات رو جمع کن باز گ****!)
انتخاباتِ این سری خیلی فشرده بود... یعنی با یک رای، دو تا هدف داشت برای زدن... یکی بیرون کردنِ احمدی نژاد بود از عرصه و دیگری رای برای مردمی «تر» شدنِ دولت... هدف اول خیلی وقت گرفت از تبلیغات... انقدر این احمدی نژاد و دار و دسته اش پاچه*** که با وجود همه ی امتیازایی که از دست دادن، هنوز ملت دلشون تو دستشونه که نکنه «یهو» دوباره همون قبلی از صندوق در بیاد... هدفِ دوم که همانا انتخاب بین ِ موسوی و کروبی ه، خوب مطالعه نشد... یعنی وقت نشد... به قول یکی «شورتِ سبز» موج راه انداخته! (کنایه می زد به کم سن بودن یا جو گیر بودنِ حامیانِ مردمی ِ موسوی)... شاید اگه یه هفته دیگه وقت بود و احمدی نژاد رو یکی خفه می کرد تا مردم می تونستن فارغ از استرس موسوی و کروبی رو درست مطالعه کنن، خیلی از شورت های سبز تبدیل به شال های سفید می شد... شیخ یه چیزی تو چنته داره... کدخداگری های پیشین اش نشون داده... موسوی اما، مشکوک می زنه... واقعن دیتای زیادی ازش در دسترس نیست... نمی تونم غیر از این نتیجه بگیرم که مقدار زیادی از حمایت هایی که ازش می شه، احساسیه... به خاطر فرار از احمدی نژاده...
نمی دونم... شاید اگه موسوی و کروبی برن دور دوم، وزنه ها تغییر کنن... فعلن که به نظر می رسه موسوی برنده ی مطلقه... و من هنوز نمی دونم موسوی یا کروبی...
یادداشت دوم: کارم به جایی رسیده که صورت مسئله رو عوض می کنم وقتی جوابی که می گیرم بابِ میل ام نیست... چیزهایی رو آرزو می کنم که می دونم به راحتی می تونم داشته باشمشون... با خودم همکاری می کنم... حس خوبی داره... مثل این می مونه که همیشه خوش شانس باشی!... ولی این وسط یادم می ره که «واقعن» چی می خواستم...
تمام اتاقش از مسیر ِ تنها پنجره اش معلوم بود که البته چیز زیادی هم برای نگاه کردن نداشت... هیچوقت زنی را توی اتاق ندیده بودم و تنها اثاثیه ی موجودش یک میز چوبی بود با چند صندلی دورش و یک تخت خواب و یک گنجه... آنطرف تر هم انگار که آشپزخانه اش باشد، چند تا کابینت بود و یک یخچال کوچک و یک گاز رو میزی... تنها هجم ِ رنگ و رو دار ِ اتاق خودش بود که اغلب نیمه لخت بود با یکتا شلوار جین اش و تاج ِ مواج ِ موهای روی سرش... حتی وقتی بی حرکت روی تخت دراز می کشید و معلوم نبود که خواب است یا مثلن به انگشتهای پایش زل زده، باز انگار موهای طلایی اش موج می زد...
هر بار که از پله ها بالا می رفتم و در را با قژ ِ همیشگی باز می کردم، اول نیم نگاهی به پنجره اش می انداختم و بعد نیم بوسه ای از لبهای ولرم ِ استلا می گرفتم... چند وقتی بود که اوضاعمان خوب نبود و این را هر دو می دانستیم... اما باز به هم می پیچیدیم و باز من دستهایم را دور کمرش قلاب می کردم و باز نرمه ی گوشم را قلقلک می داد و باز صبح که می خواستم بروم ملافه را تا زیر چانه اش بالا می کشیدم... عادت بود انگار... عادت، موجودی بود که بیرون از من و بیرون از او، به جایِ من و به جایِ او زندگی می کرد...
به خاطر نمی آوردم که شکرابمان از کی شروع شده بود... شاید از شبی که برای اولین بار با هم به بار ِ سر کوچه رفتیم و به دوستهایش معرفی شدم و ناگهان مردِ توی پنجره را دیدم که چند میز آنطرفتر تنها نشسته و مثل همیشه موهای طلایی اش موج می زند... و بعد آنقدر نوشیدم که هر چه توی معده ام بود را روی دامن ِ استلا بالا آوردم... معذرت خواسته بودم و استلا سه بار آب داغ کرده بود و حمام گرفته بود اما باز می گفت که هنوز بویِ استفراغ من روی تنش است... یکبار دیگر هم خبر ِ ترفیع ام را با دو تا یکی کردنِ پله ها برایش آورده بودم اما به سردی تحویلم گرفته بود و حتی لب به بطری ای که باز کرده بودم نزده بود (الان که فکر می کنم می بینم کمی بعد از همان ماجرایِ بالا آوردن جلوی دوستهایش بود)... از همان روزها بود که بهانه های عجیبی می گرفت و اینجا و آنجا از زیاد نوشیدنم و از ماهیانه ی کمی که برای خرج کردن داشتیم و از زندگی ِ کولی وارمان گله می کرد... اما از یک جایی به بعد از بهانه گرفتن هم خسته شد و آنوقت فقط کنار هم دراز می کشیدیم و من به پهلو می چرخیدم که نگاهم به پنجره باشد و کوچکترین حرکاتِ مرد را زیر نظر داشته باشم... استلا که آرام می گرفت و خر و پف اش بلند می شد، او هم روی پهلو دراز می کشید و به اتاقِ ما که تمامش از مسیر تنها پنجره مان معلوم بود زل می زد... و خوابمان می برد...