مثل مرغ ِ سر کنده می خورم تو در و دیوار... خارش انگشتان هنوز هست و می خواستم یه چیزی بنویسم ولی کو تمرکز... کله ام شده عین ِ مزرعه ی ملخ زده... فکرهای ریز ریز ولی عاصی کننده... روز رو که شب می کنم یه نفس راحت می کشم که یعنی شاخ ِ هجده ساعت دیگه رو هم شکوندم... انقدر لبِ مرزم... تِیک ایت ایزی و این قرتی بازیا رو هم نیستم دیگه... انگار که زده باشم به تیپ خودم... اصن اوضاعیه...
یه استاد لازم دارم... یکی که چراغ دستش باشه... گم شدم شدیـــــــــــــــد... شدید ها... یعنی تا حالا اینجوری نشده بودم...
تونل توحید در تقاطع جمهوری ریزش کرده... یعنی هر دم از این باغ بری می رسد ها... موتور سواره رو بگو که داشته رد می شده... حکمن تو گرمای تابستون... حتمن با یه عالمه فکر و خیال تو کله اش... با یه عالمه نگرانی واسه اجاره خونه و خرج بنزین و گوشت و نون و غیره... با یه عالمه دلخوری از عرش کبریایی که آخه چیه پس تو سرش...
اما حالا که از یه قدمی ِ زنده به گور شدن می کشنش بیرون لابد هزار بار شکر می کنه... شاید حتی یکی دو ساعت که بگذره به خوش شانس بودنِ خودش ایمان بیاره از این رو که نجات پیدا کرده و فراموش کنه که این دِ فِرست پلِیس، مصیبتی برش نازل شده... شاید صدقه هم بده... و برایِ بار هزارم هم به حضور خدا ایمان بیاره... باور کن احساس خوشبختی ایجاد کردن به همین راحتیه... فقط کافیه بحرانِ قابل کنترل ایجاد کنی...
ولی سوایِ اینها، اومدم بگم که هر دم از این باغ بری می رسد... یه بار چند سال پیش به خواهرم که می خواست خبرنگاری بخونه خرده گرفتم و با سرمستی ِ یه دانشجویِ به خطا در راهِ مهندس شدن هِ درگیر تئوری هِ چند خطی فلسفه خوانده طعنه زدم که اگر روزی دیگر خبری نبود چه... که اگر روزی دیگر دست از جنجال برداشتیم و نشستیم زندگیمان را کردیم چه... که اگر روزی آرزویِ صلح تان به بار نشست و دنیا گلستان شد چه... بیکار می شوید که... محل معاشتان می شود دنیایِ زپرتی ِ سینما و ادبیات و گل و بلبل که...
حالا اما، می بینم انگار بعضی چیزها مجالِ وجود ندارند... مهم نیست که روی کاغذ چه بنویسی...
کردها، به خصوص کردهای ایران، آدمهای استخوون داری هستن... با قوانین خاص خودشون و روابط خاص خودشون و کله شقی های خاص خودشون... به نظرم هم به لحاظِ منش و هم به لحاظِ تضییع حقوقشون با بلک های آمریکا قابل مقایسه هستن...
انگار که جوری مظلومیتِ تاریک زیر پوستشون داشته باشن
*. برای معشوقه ام... عنوان شعری به زبان کردی
شعارها رو داشتم مرور می کردم از روزهای اولِ چهل روز پیش تا الان که انگار چهل سال بعده... در زیر گزیده هایی از شعارهای غالب رو می بینید:
- قبل از انتخابات: اگه تقلب بشه، ایران قیامت می شه
- بعد از اعلام نتایج: رای مارو پس بدین
- بعد از خطبه ی رهبر: الله اکبر
- بعد از خطبه ی احمد خاتمی: ایرانی می میرد، ذلت نمی پذیرد
- هجده تیر: مرگ بر دیکتاتور
- بعد از خطبه ی رفسنجانی: خونی که در رگ ماست، هدیه به ملت ماست
- بعد از تحویل تنی چند از کشته شدگان اخیر: وای به روزی که مسلح شویم
عجب روندی رو طی کرده این جنبش... اون روزهای اول این شعارهای آخر حتی در مخیله ی معترضین هم نمی گنجید... آخه یا ایها الحمیر، فلولا اذ جاءهم باسنا تضرعوا؟ چرا به اینجا کشوندید قضیه رو؟...
هر چی نگاه می کنم چیزی جز خودکشی ِ نظام تو این روند نمی بینم... هیچی تو دنیا بدتر از دشمن ِ احمق نیست...
نقل قولی می شه از مرحوم خمینی که غلامحسین الهام هم تو این واویلای اخیر یه دور یادآوریش کرد... می گن گفته که حفظ حکومت اسلامی از حفظ جان یک نفر، ولو امام زمان، مهمتر است...
علاوه بر اینکه معتقدم گوینده موجود جوگیری بوده و ممکن بوده هر حرفی بزنه و این اصلن خصوصیتِ مرجعیته که به اقتضایِ زمان حرف بزنه، نمی فهمم این حرفشو... آیا بدیهی تر از این گزاره که: اسلام (و به طور کلی دین) مجموعه ای از عقاید و باورهاست؟ آیا باور ابزاری نیست برای سِروایو کردن؟ ابزاری برای بهینه زندگی کردن؟ ابزاری برایِ به تعالی رسیدن؟ آیا آدم باید خودشو فدایِ ابزارش کنه؟ جونش رو در راهِ حیاتِ ایدئولوژیش فدا کنه؟ آیا اصلن ایدئولوژیِ یه آدم بعد از خودش اجازه ی حیات داره؟ آیا باید قائل باشیم به «ارث بردن ِ ایدئولوژی»؟ آیا این همون پروسه ایه که از ماها «بچه مسلمون» ساخت وقتی هنوز حتی نفس اول رو هم نکشیده بودیم؟
نمی فهمم این حرفشو... و کلن نمی فهمم هر جا که صحبت از فدا شدن در راهِ ایدئولوژی می آد... فدا شدن در راهِ عزیزان یا فدا شدن برایِ حفظ تمامیت ارضی شاید، ولی جان دادن برای حفظِ حکومتِ اسلامی (یا هر حکومتِ دیگری)؟ فدا شدن در راهِ آنچه که قرار است به خدمت در آید و زندگی را مطلوبتر کند؟
به نظرم ایدئولوژی به همان خطرناکی ِ مردار است... با مرگِ صاحبش باید خاک شود و تنها قبر نوشته ای باقی بماند برایِ آیندگان... تا اگر کسی خواست، خلق کردنش را از پله ی اول شروع نکند ولی برود همه ی آن راهی را که برایِ یافتنش باید رفت تا واو به واو اش را از بر شود... نه اینکه باورش را همان روز اول بیندازند توی دامنش و بیست و چند سال بعد خبرش دهند که «باورت خونت را حلال می داند برایِ حیاتش»... به زبانِ خودمانی اینکه اگر روزی جنابِ «باور» گفت بمیر، باید بمیری وگرنه کشته می شوی (چه اینکه «باور» که خودش حرف نمی زند... لعنت بر بانیانش)... ولی وای به روزی که عقیده را موروثی کنیم و عمر نوح اش دهیم و با خونِ انسان آبیاری اش کنیم... می شود همان که الان هست... دلیل وجودی اش می شود مستدل تر از دلیل وجودِ خودمان... له مان می کند اگر غافل شویم... کما اینکه شدیم...