ما زنها عجب موجوداتِ خودخواهی هستیم... تا به قلمی/تریبونی می رسیم در مدح زن می گوییم و تاریخ زنان یا زنانِ تاریخ را جستجو می کنیم و کارنامه ی زنانِ موفق را به رخ می کشیم و در مقام حقوق از دست رفته ی زنان زجه می زنیم و... مردها را هم به دو دسته تقسیم می کنیم: آنها که مدافع حقوق زنان هستند و آنها که مدافع حقوق زنان نیستند...
اینجوری که با حرص از «زن بودنمان» دفاع می کنیم، لابد اگر جنسیت برتر بودیم و جایمان و حقوقمان و تاریخمان و آینده مان با مردها عوض می شد دیگر مشکلی نداشتیم دیگر... نه؟ اگر ما سرور بودیم و مردها تو سری خور، دیگر مساله ای نبود دیگر... عقده ای نبود دیگر... خود کم بینی ای نبود دیگر... شاید حتی بعضی هامان از سر رافت با مردهای حقوق ضایع شده هم همصدا می شدیم و دستی به سرشان می کشیدیم... همانطور که الان مردها...
نتیجه گیری: خواستم اعلام انزجار کنم از متمرکز بودنمان برای بالا دستی شدن... از حرصی بودنمان... از تلاش برای بالا کشیدنِ جنسیتمان... ما که بالا برویم یک عده ی دیگر پایین می آیند... باید لزوم جدا دیدنِ جنسیت ها را از بین برد... حسابمان را جدا نکنیم از هم... کفه ها را جدا نگیریم... تعادلِ ترازوی کفه ای لحظه ایست... با کوچکترین حرکتی رسالتش را پشت گوش می اندازد و بازیمان می دهد...
چند وقته که تو شوکِ بیست و پنج ساله شدنم... یعنی چند هفته پیش یهو شمردم و دیدم که بعله! بیست و پنج سالم شده... و خب به دلایل نا معلومی برام سنگین بود...
شاید چون توقع دیگه ای داشتم... شاید فکر می کردم چیز دیگری خواهم شد و نشدم... به طور خاص، درباره ی دو سالِ گذشته غضبناکم... که بر اثر ضربه ی مهلکِ مهاجرت، دست به گریبانِ ابتدایی ترین های زندگی بودم... حیفم می آد از عمرم و از خطی که وسطش کشیدم و از روزهایی که وقفِ کندن از قبل و عادت کردن به بعد کردم... ولی خب اتفاقیه که برایِ همه می افته... کولی بازیِ من زیاده یحتمل...
یه جمع بندی لازم دارم... باید وقت داشته باشم و بشینم ببینم در این ربع قرن چی کار کردم... کارهای نیمه تموم رو به یه جایی برسونم... سر و سامونی بدم به افق های زندگی...
امیدوارم ولی... به قول شاعر: دستها می سایم، تا دری بگشایم... به عبث می پایم، که ز در کس آید...
یونگ در همان اوان زندگی حرفه ای اش بتدریج متقاعد شد که رویاها، آثار هنری، صور خیالی و توهمات بیمارانش اغلب دربردارنده ی نمادها و مفاهیمی بودند که نمی شد آنها را کاملن به عنوان تراوشات و تولیدات برآمده از بیشینه ی زندگی آنها توضیح داد. برعکس، این نمادها بیشتر به تصاویر و مضامین اساطیر و ادیان بزرگ جهان شباهت داشتند. بنابراین یونگ به این نتیجه رسید که اساطیر، رویاها، توهمات و ژرف بینی های دینی همگی از یک مبنا و منشا سرچشمه گرفته اند که همان ضمیر ناخودآگاه جمعی مشترک میان همگان است.
تجربه ی بخصوصی که یونگ را به این نتیجه رساند در 1906 رخ داد و مربوط به توهمات مرد جوانی بود که از پارانویای دو شخصیتی (اسکیزوفرنی) رنج می برد. یک روز، یونگ متوجه شد که مرد جوان جلوی پنجره ای ایستاده، به خورشید چشم دوخته و سرش را به شیوه ای غریب این سو و آنسو می جنباند. وقتی یونگ از او پرسید چه می کند، گفت که دارد به آلتِ خورشید می نگرد و هر وقت که سرش را از سویی به سوی دیگر می جنباند، باعث می شود که آلتِ خورشید نیز حرکت کرده و باد بوزد.
یونگ آن موقع گفته ی مرد جوان را حاصل از افکار توهم زای او دانست. اما چند سال بعد، از قضا به ترجمه ی یک متن دینی ایرانی مربوط به دو هزار سال پیش برخورد که کاملن عقیده ی او را عوض کرد. متن مزبور حاوی پاره ای رسم و رسومات و ادعیه ی خاص جهت ایجاد تصاویر ذهنی بود. و یکی از این تصاویر چنین شرح می داد که اگر شرکت کننده در این مراسم به خورشید بنگرد، لوله ای را می بیند که از آن آویزان است. هرگاه لوله از این سو به آن سو حرکت کند سبب می شود که باد بوزد. از آنجا که شرایط به گونه ای بود که امکان آشنایی مرد جوان با متن قدیمی به هیچ روی وجود نداشت، یونگ به این نتیجه رسید که تصویر ذهنی مرد تنها محصول ذهن ناهشیار او نبود بلکه از سطحی عمیقتر، یعنی به طور کلی از ناخودآگاه جمعی نژاد بشر جوشیده بود. یونگ اینگونه تصویرهای ذهنی را archetype نامید و بر این باور بود که این archetype ها چنان کهنسال اند که گویی هر یک از ما جایی در ژرفنای ذهن ناهوشیارمان خاطره ی دو میلیون ساله ی انسانی را که به کمین نشسته مدام با خود حمل می کنیم.
پی نوشت: دیگه بدتر
توضیح تکمیلی: حال می پرسیم اگر هر یک از ما به دانش ناخودآگاه تمامی نژاد بشر دسترسی داریم، پس چرا همگی دائرةالمعارف های سیار نیستیم؟ آقای رابرت ام اندرسون از انستیتو پلی تکنیک رنسلر در تروی نیویورک جواب می دهد که: چون ما فقط قادریم به اطلاعاتی که در نظم مستتر است و مستقیما به خاطرات ما مربوط می شود دسترسی پیدا کنیم. اندرسون این فرآیند برگزیده را طنین شخصی می نامد و آن را به این واقعیت تششبیه می کند که یک دیاپازون مرتعش فقط زمانی با دیاپازونِ دیگر هم طنین می شود یا ارتعاشاتِ خود را بدان منتقل می کند که دیاپازونِ دوم از ساخت و شکل و اندازه ی مشابهی برخوردار باشد.
داشتم تو میل باکس ام می گشتم دنبالِ یه فایلی مربوط به پروژه ای که خیلی قدیمها انجام داده بودم، به یه سری ایمیل های قدیمی برخوردم و انقدر غرق در خاطرات شدم که اصن موضوع اصلی یادم رفت...
درسته که تو این دورانِ واویلا، حرفِ متفرقه زدن نشونه ی بی رگی ِ آدمه... ولی این یکی حسابش فرق می کنه... همینجوری که ایمیل های قدیمی رو می خوندم باورم نمی شد (و هنوز هم نمی شه) که چه حجمی از خاطرات رو دارم با خودم حمل می کنم... تازه قدیمترها یه عادتِ زشتی داشتم که هر از چند گاهی می زدم همه چی رو پاک می کردم... وگرنه که عمق قضیه خیلی بیشتر از اینهاس...
و این خاطرات هر لحظه همراهِ آدمه دیگه... و به قول اون یارو، رو هولوگرامت با زاویه ی خودش نور می اندازه... اونوقت می گن چرا اخلاقت فلان...
نامه نوشتن برایِ برداشتن مسئولیت از دوش رهبر... زیرش امضا کردن جمعی از علما و فضلای حوزه های علمیه قم، اصفهان و مشهد
آخه اینم شد امضا؟ کی به کیه این وسط؟ یعن الان از کجا معلوم که من ننوشته باشم این نامه رو؟ به نامه ی خبرگان رهبری می خندیدیم اونوقت؟ همین نشون می ده که هنوز از مخالفتِ علنی می ترسن... سنگ می زنن در می رن... و همین نشون می ده که تا عملی شدنِ این ایده، شب تاریک و ره باریک و بیم موج و گردابی چنین حایل است...
به نظرم رسید که این امضای جمعی از علما و فضلای حوزه های علمیه قم، اصفهان و مشهد شبیه آی-دی درست کردنِ جماعتِ اینترنتیه در فضایِ مجازی... مخفیکاری برامون شده مثل شاخ... امنیتِ بیان صفر... همه ی اینا بیانگر اوضاع ِ جامعه اس دیگه... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
می خواستم یه پستِ مسخره بنویسم درباره ی اینکه اگه هرکدوم از این آیت الله های عظام و مسئولانِ کشوری و لشکری می خواستن آی-دی مخفی درست کنن، چی انتخاب می کردن... ولی حوصله ی خندیدن ندارم... شاید یه وقتِ دیگه...