سرما خوردم و دیگه خسته شدم از سرما خوردن... تیم هاکی ونکوور حذف شد و عیش و نوش ِ چند شب در میانِ ما رو با خودش به گور برد... حالا باید صبر کرد تا جام جهانی که تازه به این باحالی هم نخواهد بود... وسطِ سر درد و بینی ِ کیپ و گلوی خراشیده، یکی از همکاران داره برای اون یکی تعریف می کنه که چه جوری ماست می زنه... نمی دونم این چینی ها چه اصراری دارن با هم انگلیسی حرف بزنن... داره تابستون می شه اینجا... دلم می خواد زودتر خوب شم... قدر ِ دماغ ِ بی آبریزشتون رو بدونین :-(
آدم پرپر می کنند... هی می خواهم آرام بمانم و خیالم نباشد... هی می خواهم رویم را آنطرف کنم و سوتم را بزنم... هی به خودم می گویم آفرین دختر که زندگی ات را برداشتی و در رفتی... ولی مگر می شود؟ که این لعنتی ها سایه ی سنگینشان همه ی عالم را برداشته... خاک بر سرمان که محاربه را همین اینها باید هجی کنند...
برای هزارمین بار یادم می آید که جبهه ی جنگ جای دیگری است و من دارم در پستوی ذهنم به خودم گل می فروشم... دلم می خواهد استخوانهای همه ی پیغمبران تاریخ را از زیر خاک بیرون بکشم، رو در روی این خونهای ریخته شده بگیرمشان و بگویم که انی اعلم ما لا تعلمون... ندانستید که اگر می دانستید اینست عاقبتِ ارشادِ آمیخته به جنونتان، اصلن از مادر زاییده نمی شدید...
جبهه جای دیگری ست
بعضی ها هم اینجوری هستند... بعضی آدمها، بعضی شهرها... و من هنوز دارم پس لرزه های بازدید از ولایت رو پس می دم... هنوز تا می شینم می پرسن تهران چطور بود... هنوز با خودم تصمیم نگرفتم که تهران چطور بود... هنوز واسه این سوال یه جوابِ واضح و یکدست ندارم...
گاهی تا می پرسن می زنم تو حال و هوایِ آشنای شهر و دلِ طرف رو خون می کنم، گاهی هم صاف می رم بالا سر ِ ترافیک و شلوغی و افسردگی و گرانی و حال طرف رو به هم می زنم... دستِ آخر فقط یه نتیجه گیری برام می مونه: دوست داشتنی، غیر قابل تحمل...
و من نمی دونم چرا ویکند که می شه نمی گیرم بخوابم که دوشنبه صبح اینجوری با حسرت به ساعت مانیتور زل نزنم
یادداشت بیربط: یه کار عجیبی که چینی ها می کنن اینه که به زحمت و دست و پا شکستگی زیاد با همدیگه انگلیسی حرف می زنن... نه حتی در موردِ مسائل کاری، که مثلن در مورد آی پاد... یکی نیست بگه خب چه اصراریه... سر همه رو هم می برین
یادداشت اصلی: تو شرکت یه عده دارن حرکت می کنن به سمتِ تکنولوژیِ جدید، یه عده دیگه همه ی زورشون رو گذاشتن که در همان تکنولوژیِ قدیم به مقام ِ استادی برسن... من جزو دسته ی اولم... و ما تکنولوژی-جدیدی ها به تکنولوژی-قدیمی ها می گیم «دُگم»... و اونا به ما می گن «سطحی»... ما با خودمون جلسه می ذاریم و به این نتیجه می رسیم که حرکت به سمتِ تکنولوژیِ جدید کار کاملن درستیه و هزینه اش به فوایدش می ارزه... اونا با خودشون جلسه می ذارن و به این نتیجه می رسن که حرکت به سمتِ تکنولوژیِ جدید احمقانه اس و اصلن به هزینه اش نمی ارزه... ما می گیم می شه، اونا می گن نمی شه... الان هم یکی از این دُگم ها اومده بود بغل گوش من یه جوری که دیوار بشنوه به همین برنامه ی تکنولوژیکِ ما می خندید... عوضی!
دستِ آخر احتمالن ما کوتاه می آیم و از این شرکت می ریم یه جایی که "بفهمن"... ولی نکته ای که می خوام بگم، اصطکاکِ بین دو این جناح تو شرکت نیست... قضیه همونیه که می گه «هیچ آدمی رو نمی شه عوض کرد»...
آدم برایِ کاری که می کنه همیشه به قدر کافی دلایل ِ قانع کننده داره... قانع کننده حداقل برایِ خودش... اگر نداشت، اون کار رو نمی کرد... هیچ آدمی نمی تونه با احساس گناه یا اشتباه، حتی چند لحظه دووم بیاره... یه مکانیسمی تو ذهن هست که من اسمش رو گذاشتم «توجیه 101»... در صورت بروز احساس گناه، ذهن سریعن شروع می کنه دلیل و توجیه و توضیح می چینه کنار هم و مثل پتو انداختن رو آتیش، ندایِ احساسات/وجدانش رو آروم می کنه... و وقتی اینکار رو کرد، چون از زبانه کشیدنِ دوباره ی ندایِ درون می ترسه و دیگه نمی خواد باهاش مواجه بشه، دو دستی توجیهات و استدلالاتش رو می چسبه و مثل شیشه ی عمر اونا رو به موجودیتِ خودش گره می زنه... بعد اینجوری می شه که اگه عقایدِ/دلایل/باورهای کسی رو ببری زیر سوال انگار وجود و شخصیتش رو انکار کردی... بحث یه بُعدِ دیگه می گیره و هیچکس نمی تونه بیطرفانه به قضیه نگاه کنه...
خلاصه اش اینکه بحث پیرامونِ دلایلی که طرف باهاش حقانیتش رو ثابت می کنه بی فایده اس... اگر قرار باشه کسی راهش رو عوض کنه، باید در درون به این نتیجه برسه که داره اشتباه می کنه... و همین که آدم بتونه قبول کنه تا الان داشته اشتباه می کرده، کم عذابی نیست... روبرو شدن با چنین احساسی خودش یک فصل از شجاعته... و خیلی از آدمها هم هستن که اشتباه کردن رو مساوی با احمق بودن می دونن که خودش یه بحثِ دیگه اس...
زیاد فلسفی نزنم... در کل، سعی نکنین کسی رو قانع کنین که داره اشتباه می کنه... اگه دارین از اشتباهش ضربه می بینین، در اسرع وقت ازش دور شین... اگه ضربه نمی بینین ولی دوستش دارین، پیشش بمونین که دور از جون اگه سرش خورد به سنگ، حداقل شونه های شما رو برای گریه کردن داشته باشه... اگرم دوستش ندارین که بذارین هر غلطی می خواد بکنه!
تو تهران با روسری زیر چونه گره زده و روپوش ِ عاریه ای، کاملن تو پرسونایِ یه کُلفت فرو رفته بودم... و دخترا خوشگل... تماشایی... هلو... و پسرا همه خودشون رو عین گِی ها درست می کردن... و ماشین های خارجی زیاد... و دوبس دوبس ها فراخ... و صحنه های عشقولانه جلویِ چشم همگان... و من انگشت به دهان... که ای قوم باایمان... قسم به خط چشمهاتان... یا مارکِ کفشهاتان... که اینهمه شیکان پیکان... چگونه میسر است آخر... و سر در نیاوردیم... و از اعتماد به نفسمان کاسته شد... به مقدار زیاد... و احساس کردیم مامان بزرگِ همه هستیم... و ما را ترشیدن در ناصیه حک شده... مگر به همان پشتِ کوهی برگردیم... که از آن آمده ایم... باشد که ایمان بیاورند!
برگشتنه که پروازم رو کنسل کردن مجبور شدم از رُم بیام... هواپیما رو خاکِ رمانتیکِ ایتالیا در حالِ پرواز بود و از بد بیاری جام افتاده بود کنار پنجره... داشتم بیرون رو نگاه می کردم، یه مشت کوهِ پشتِ سر هم دیدم و نوکشون انگار که خاکِ قند پاشیده باشن، سفیدِ خوردنی!... فکر کردم احتمالن البرز هم از بالا همین شکلیه... و یه لحظه به نظرم اومد که «وطن» وجود خارجی نداره... و حتی چقدر خفه کننده اس که آدم «وطن» داشته باشه...
فکرش رو پس زدم... دلم نخواست وطن داشته باشم