یادداشت اول: یکی از دلایل نوشتن اینه که آدم حوصله اش سر می ره... نمی دونم چند نفر اینجوری نویسنده شدن!
یادداشت دوم: دیدین گاهی آدم به ذهنش نمی رسه بره فلان کار باحال رو بکنه، ولی بعد که می بینه یکی دیگه رفته و کرده کلی دلش می خواد؟ از همین دست است اکثر مشاهداتِ این روزهای من از زندگی دوستان قدیمم... دوستان جدید البته کپی ِ خودمن...
یادداشت سوم: نمایندگان اروپا جلوی متکی در اومدن... اسرائیل هم زده فلان کشتی رو داغون کرده... دست خودم نیست ولی دارم الکی این دو تا رو ربط می دم به هم
یادداشت چهارم: یکی از لطفهایی که آدم می تونه در حق خودش بکنه اینه که وقتی وقتِ خوابش شد بگیره بخوابه
یادداشت اول: یه همکار دارم، ازم می ترسه... یعنی راستش همه شون ازم می ترسن ولی این یکی دیگه نوبرشه... وقتی توی راهرو رو در رو می شیم با اینکه جا به اندازه ی چهار نفر هست همچین خودشو می چسبونه به دیوار و سرش رو می اندازه پایین که چه می دونم انگار من لختم یا تریلی ِ هجده چرخم یا دو تا شاخ رو سرم دارم یا همچی چیزی... اگه دور از جون پیش بیاد که جلوی در اتاقی یا آشپزخانه ای رو در رو شیم همچی می پره عقب و دستش رو به حالتِ دفاعی می گیره جلوش که انگار گودزیلا دیده... بعد اگه پاش بیفته و بخوایم سر موضوعی بحث کنیم همچی قرمز می شه و نیشش تا بناگوش می شکفه و دستاش تو هوا موج می زنن که آدم متاثر می شه براش...
من البته تو محیطِ گیک-ای بار اومدم و با این جور آدمها و این طرز برخورد آشنایی کامل دارم و اصن برام عجیب نیست... فقط اون اوایل انقدر دلم خوش بود و می خواستم با همه دوست باشم که هر موقع می دیدمش سعی می کردم نگاهش رو گیر بندازم و یه سلامی، صبح بخیری، چیزی بچپونم تو حلقش... اما یه مدت که گذشت بیخیال شدم... گیک گیکه دیگه... هر جای دنیا هم باشه همینه
حالا اینا رو گفتم که بگم کارش داغون شده چون احتمالن اون موقعی که داشتم براش طراحی رو توضیح می دادم (و برای اولین بار من بودم که داشتم تصمیم می گرفتم چی کار کنیم)، یا کر شده بوده یا کور یا لال... لال از این جهت که حتی اگرم سوال داشت، نپرسید... خلاصه رفته یه هفته کار کرده و یه چیز دیگه تحویل داده که زمین با آسمون با نیتِ اولیه فرق داره... حالا باید بشینه از اول گِل اش رو لگد کنه...
چشمش کور
یادداشت دوم: یادداشت بالا رو نوشتم محض مثال... برای اینکه می خوام براتون تعریف کنم که کلن چه موجودِ نامهربونی شدم... چهار پنج سال پیش مشکلاتِ بقیه برام مهم بود... اهمیت می دادم که یکی داره فلان غلط رو می کنه... یکی گیر افتاده تو بهمان مشکل... الان اما، یا خسته ام یا بیرحم که یه «چشمش کور» می گم و رد می شم می رم... الان به نظرم هر کی اشتباه می کنه باید تا ذره ی آخر پای لرزش بشینه... چشمش هم کور
یادداشت سوم: می دونستین این Steve Martin بود که ژستِ air quotes رو بین مردم آمریکا رواج داد؟! من فکر می کردم این ژست ریشه ی تاریخی داره!
یادداشت اول: پارسال این موقع چقدر دور به نظر می آد... فکر کنم از شدتِ ازدحام اتفاقات و خاطراته که وقتی بر می گردی و جای قدمهات رو می شمری باورت نمی شه که یک ساله می شه انقدر راه اومد... پارسال این موقع من چقدر یه آدم دیگه ای بودم... چه الکی فکر می کردم همه چی داره کم کم درست می شه... چه معصومانه واسه خودم دنیایی ساخته بودم و به خیال خودم آدمهاش رو دستچین کرده بودم...
پارسال در چنین روزی تازه فهمیده بودم مردم چرا عکس پروفایلشون رو سبز می کنن... مناظره ها رو نگاه نمی کردم ولی جوک هاش زود به گوشم می رسید... چمدونم رو بسته بودم رفته بودم ینگه ی دنیا مهمونی... به این نتیجه رسیده بودم که باید رای داد ولی صداش رو در نمی آوردم... زندگی ِ خودم انقدر پر بود که حاضر بودم همه ی دنیا رو به خاطرش بذارم کنار....
ولی انگار یهو همه ی دنیا شیرجه رفت تو شکممون... تابستونِ برزخی و زمستونِ جهنمی و پاییزی که حتی دلم نمی خواد مرورش کنم... زندگی رو ول کردن و به هر دری زدن بلکه کمکی رساندن... هموطن را به چشم دیگری دیدن... سطح جدیدی از تحقیر و بغض و نفرت را لمس کردن... دردی که نمی شد فریادش کرد و فریادی که نمی شد به جایی رسوندش... از بدترین ِ دردهاس وقتی دستت کوتاهه و دلت پر...
و حالا یکسال گذشته... اوضاع که بهتر نشده ولی ما پوستمون کلفت تر شده...
یادداشت دوم: دارم خارت خارت هویج گاز می زنم در محیط کار... اطرافیان همه چینی هستن و همگی هورت-کش بنابراین نباید براشون مشکل خاصی ایجاد کنه... فقط دلم برایِ تنها ایرانی ِ این حوالی و یکی دو تا بازمانده ی کانادایی که ممکنه از این اطراف رد بشن می سوزه!
یادداشت سوم: و می خوان طرح تحول اقتصادی رو با یه حرکت اجرا کنن... دیوانه های زنجیر گسیخته ی احمق
Corporation... هویتِ مستقلی که هیچی نیست و همه چی هست... اختراع ِ بزرگیه به نوبه ی خودش... انعکاس ِ تصویر «ارباب» در اقتصادِ مدرن... مثل اینه که کدخدا اومده یه مترسک گذاشته جای خودش... دیگه نمی شه گفت که یکی اومده بقیه رو اسیر کرده... نمی شه نسبت به یه هویتِ مجازی خشمگین بود... بندهای اسارت نامرئی شده... آدم نمی فهمه داره از کجا می خوره...
وضعیتِ کارگرها تو آمریکای شمالی، به نسبتِ پیشرفته بودنِ ممالکش، خیلی وخیمه... من این رو از چشم مهاجرپذیر بودنِ آمریکا و کانادا می دونم... مهاجر، با ذهنیتِ "فقط یه کاری کنم که زنده بمونم" و "لطفن مرا پناه دهید" و "باید سختی ها رو به جون خرید"، آمادگی ِ هر کاری رو داره... و فقط و فقط برایِ اینکه جا بیفته و بمونه و مجبور نشه برگرده، حاضره هر شرایطی رو به جون بخره... این خودش ایجادِ رقابت می کنه و خیالِ روسا راحت می شه که با هر شرایطی می تونن از آدما کار بکشن... از سوی دیگه روح ِ کهنه ی امپریالیسم (که انگار در ذاتِ آدمهای این ممالک حلول کرده) جایی برای غذاب وجدان نمی ذاره... اصل ِ اول می گه اگه می تونی، بیشتر بخور... و همین کافیه برای صاحب کار که در ِ جیبش رو تنگ کنه و تا مجبور نشه، قطره آبی از دستش نچکونه...
فکر می کنم وضع معیشتی ِ اروپا بهتر باشه... به دو دلیل: 1- روح سرمایه داری کمتر حاکمه 2- کمتر نیروی کار مهاجر داره و بیشتر متخصصینش بومی هستن و زبونشون درازتره
یکی از دوستام که هفت هشت ساله اینجا مشغول به کاره و تازه خیلی هم علاقمنده و دائم اطلاعاتش رو به روز می کنه و اینا، رسمن به خودش و همه ی کسایی که مثل خودشن (اینکلودینگ می!) می گه لوزر... و وقتی باهاش بحث می کنی می بینی راست می گه... حالا اینا رو دارم در حالی می نویسم که جمعه اس و هوا اخم کرده و منم یه باگ رو دستم مونده که اصن حوصله ی درست کردنش رو ندارم... وگرنه هنر مدیریت در Corporation انقدر سرت رو شلوغ می کنه که آدم کلن یادش می ره داره واسه چی زندگی می کنه...
آره... اینجوریاس
پی نوشت: در راستای این بحث، اگه اطلاعاتِ آماری خواستین اینجاها رو می تونین ببینین:
مقایسه ی پنجاه سال راندمان تولید در آمریکا و سایر کشورهای غول
راندمان نیروی کار(مطالعه ی آماری)
کیفیت زندگی (مال پنج سال پیشه)
یادداشت اول: پنی رو دارن حذف می کنن... می گن اگه کل مخارج رو جمع بزنیم، ضربِ هر سکه ی یک سنتی به اندازه ی یک سنت و نیم خرج بر می داره! و خب، کیه که ندونه پیدا کردنِ یک سنتی روی زمین خوش شانسی می آره... فکر کنم شانسهای روی زمین همینجوری کم کم ته بکشه...
یادداشت دوم: اوکی من دوباره می خوام غر بزنم... این چه اوضاعیه که می خوان یونان رو هم Bail out کنن؟ الان دولتِ آمریکا و اروپای متحد داره یکصدا این حرف رو می زنه که ای سرمایه گذاران، هر چقدر هم که تو سرمایه گذاریتون گند زدین اشکال نداره... ای بانک ها، اگه الکی وام دادین و قیمتها رو سمی کردین، نگران نباشین... ای وال استریت، اگه داینامیکِ بازار رو انگولک کردی و دامن ِ همه رو گرفتار نمودی، طوری نیست... ما هوای همه رو داریم... ما نمی ذاریم کسی سقوط کنه... ما براتون پول چاپ می کنیم...
یکی نیست بگه دولت که نمی تونه جادو کنه... نمی تونه پوف بزنه ضرر رو ناپدید کنه که... انقدر پول چاپ می کنه که اسکناس یه دلاری از دستمال کاغذی هم بی ارزشتر شه... بعد اونوقته که دوباره برگردیم به ضربِ سکه های طلا و سیستم ِ زر و سیم... همین الان هم تعداد کمی از سرمایه دارها دارن همه ی سرمایه شون رو می برن رو طلا و نقره که البته کار هوشمندانه ایه... ولی پیش بینی می شه در آینده دوزاریِ آدمهای بیشتری بیفته... طلا هنوز ارزش واقعیش رو پیدا نکرده...
یکی رو لازم داریم که بشینه افزایش هجم نقدینگی رو از سال 1971 (که پشتوانه ی طلا برای دلار حذف شد) تا الان حساب کنه، ببینه طلایی که اون موقع اونسی 37 دلار بود الان باید چند باشه...
یادداشت سوم: In Bruges رو اگه خواستین ببینین بدونین که به این سادگیا ولتون نمی کنه... من بعد از یک هفته هنوز ذهنم درگیرشه