یادداشتِ اول: من هنوز هم که فکر می کنم، نمی فهمم چطور می شه آدم پنج روز هفته هر روز سر ساعت بیاد بشینه پشتِ میز کارش و سر ساعت پا شه بره... دو ساله دارم اینکار رو می کنم ولی هنوز نمی فهمم چه جوری می شه آدم اینکار رو بکنه... یکی از اون چیزاییه که به لحاظِ تئوریک غیر ممکنه ولی در عمل می شه که بشه، خوب هم می شه...
یادداشت دوم: قوانین ِ چله ی بزرگ و چله ی کوچیک حتی در این سرزمین هم برقراره... می خواستم برایِ یکی توضیح بدم که چرا کاملن طبیعیه که از پریروز هوا یهو سرد شد، ولی هی زبانم یاری نمی کرد و آخرش انقدر توضیح دادم که دهنم کف کرد و فکر هم نکنم طرف فهمید چی می گم... یه اسم آبرومند واسه این قضیه ی چله بذاریم، قول می دم ویکی اش رو خودم بنویسم
یادداشت سوم: البته ربطی نداره ولی قدیما که هنوز کم تجربه بودم گاهی راه می افتادم می رفتم بقالی که مثلن X بخرم، بعد یهو یادم می افتاد که نمی دونم X به انگلیسی چی می شه... در همین راستا یکی از دوستان تعریف می کرد که رفته بوده ماهی قزل آلا بخره، بعد پیدا نمی کنه و مجبور می شه واسه ی فروشنده توضیح بده که چی می خواد... انگلیسیش رو هم که نمی دونسته... خلاصه از اکوسیستم ِ مطلوبِ قزل آلا شروع می کنه تا طرز تخم گذاری و شنا کردن و اینجوری که می گفت احتمالن یه بیست دقیقه ای داشته سخنرانی می کرده!
خلاصه که اینجوریاس
یادداشت اول- دو تا توصیه برای خودم دارم:
1- انقدر از مهندسی بد نگم... زشته به خدا... منی که تا اینجا (اشاره به بالای ابرو) گیرم تو متعلقات و متکلفاتش، نباید اینجوری پشت سرش صفحه بذارم... مثل اینه که آدم همسر یکی باشه و همبستر یکی دیگه... زشته به خدا!
2- کمتر چایی بخورم
یادداشت دوم- Up in the air رو دیدم... فیلم خوبی بود ولی منو نگرفت... تقریبن همه ی حرفاش رو بلد بودم... مخصوصن اون قسمتِ کوله پشتی ش رو... از شما چه پنهون هنوزم زندگیم تو یه چمدون دستی جا می شه...
ولی برایِ آمریکایی های گل و گشاد یه همچین فیلمی حکم ِ خلق ِ یه فلسفه ی جدید رو داره
از کل فیلم، فقط با این یه تیکه اش خیلی ارتباط برفرار کردم! آخر هر جمله اش تو دلم می گفتم آمین!
Alex: Let me think. Honestly, by the time you're 34, all the physical requirements go out the window. Like you secretly pray that he'll be taller than you. Not an asshole would be nice. Someone who enjoys my company, comes from a good family. You don't think about that when you're younger. I don't know... Someone who wants kids. Likes kids. Wants kids. Healthy enough to play with this kids. Please let him earn more money than I do. You might not understand that now, but believe me, you will one day. Otherwise that's a recipe for disaster. And hopefully some hair on his head. But I mean even that's not a deal breaker these days. A nice smile. Yeah, a nice smile. Nice smile just might do it.
بالاخره بعد از اینکه فمنیسم با پرده برداری از برده داریِ مردان یه مشت دختر ترشیده و تعدادی زنِ عصبانی و زخم خورده تحویل جامعه داد که دلشون میخواست خرخره ی هر چی مَرده بجون*، وقتشه منطقی به قضیه نگاه کنیم... یه زن هرچقدر هم موفق باشه، لازم داره که از مردش عقب تر باشه... با خوشحالی عقب تر باشه... هم به خاطر احساس امنیتِ خودش و هم به خاطر احساس امنیتِ مردش... قانون طبیعته دیگه... چی کارش می شه کرد...
بنابراین اگر اهل دعا کردن هستید، قبل از خواب اینو یادتون نره: خداوندا، مرا موفق بفرما... ولی مردِ آرزوهام رو موفقتر از من بفرما. مرسی!
*. بله من فکر می کنم زنها تا موقعی که استثمار می شدن و نمی دونستن که دارن استثمار می شن و فکر می کردن درستش همینه، طوریشون نبود... زخم خوردگیشون از وقتی شروع شد که معیارهای جدیدی معرفی شد و طبق اون معیارها، زنها جزو دسته ی زخم خورده ها قرار گرفتن
یکی از سرگرمی هایی که اینور آب پیدا کردم و هر موقع بیکارم یا حوصله ی کار کردن ندارم بهش پناه می برم، گشتن و جستجو بین ِ شغلای مختلفه... راستش رو بخواین پس از خروج از میهن ِ عزیزم بود که کم کم متوجه شدم همه ی آدما دکتر یا مهندس نیستن و همه ی پرستیژ و حال و حولِ دنیا توی کیف سامسونت خلاصه نمی شه... البته اینترنتِ پر سرعت هم بی تاثیر نبود! خلاصه پس از اندکی گشت و گذار، متوجه شدم اتفاقن مهندسها جزو مفلوک ترین اقشار جامعه هستن که قراره در تاریخ ازشون به عنوانِ کارگرانِ درس خوانده یاد بشه... دیگه لازم نیست بگم که یه مدت دپرس بودم و اینا... به هر حال وقتی آدم تو یه کشور در حال توسعه بزرگ می شه و درس می خونه ولی بعد راهشو می کشه می ره یه کشور توسعه یافته، از این اتفاقا هم می افته...
اِنی وی... فارغ از این مقدمات، یکی از شغلهایی که خیلی چشمم رو گرفته Comedian بودن و به طور کلی صنعتِ کمدیه... خیلی خوبن این موجودات!... من خودم خیلی اهل ِ خندیدن و خندوندنِ بقیه ام، ولی اینکه یکی شغلش این باشه و بابتِ کارش پول بگیره، Well... that's just like heaven! و عجب صنعتِ غولیه اینجا... کمدین ها و نویسنده های کمدی، حداقل توی آمریکا، جزو باهوشترین و گاهن فهمیده ترین مخلوقات هستن... بعضی هاشون یه پا منتقد سیاسی و متفکر اجتماعی ان... ولی عوض اینکه برن عینک بزن و بشینن پشت میز اخم کنن و به همه احساس ِ احمق بودن بدن، اومدن کمدین شدن... بعضی هاشون هم هیچ مرزی برایِ خندوندنِ بقیه ندارن... ممکنه خیلی اتفاقی ببینیشون که دارن با بادِ شکمشون آهنگ می زنن! (البته در همه ی این حرکات نیاز به شهرت و جلب توجه دیده می شه... ولی من با اونش مشکلی ندارم)...
خلاصه نشستم دارم رزومه ی چند تا از غیر معروفهاشون رو می خونم... ممکنه در نگاهِ اول اینطور به نظر بیاد که اینا همون دلقک هایی هستن که رنگِ صورتشون رو پاک کردن و کت و شلوار پوشیدن... ولی وقتی دقیق می شی می بینی آدمای خیلی جالبی هستن... یکی شون هست که یه وبسایتِ پر از ویدئو های جالب درست کرده... بعد کارش رو گسترش داده و الان یه شرکت داره و دفتر و دستکی و فقط کلی آدم استخدام می کنه که ویدئو و عکس جالب آپلود کنن تو سایت... یعنی همون کاری که ما واسه دل خودمون تو فیس بوک می کنیم!... هدفشون هم اینه: دلمون می خواد انقدر جالب باشیم که حداقل روزی دو ساعت از وقتِ کاری شما رو بگیریم!
در مورد من که کاملن موفق بودن!
یادداشت اول: دلم برای المپیک تنگ می شه... تمام این دو هفته رو به واسطه ی صبح زود پاشدن های ظالمانه و شب تا دیر وقت بیرون ماندن های شادمانه خسته بودم و خواب... ولی خوش گذشت... کلی دچار عِرق ملی-کانادایی و افتخار و غرور و همبستگی با مردمی شدم که تا دو سال پیش نمی شناختمشون... حتی یه روز صبح هم پاشدم برای صبحونه پنکیک درست کردم! دیگه ببین آدم تا چه حد می تونه جو گیر بشه!
یادداشت دوم: نشستم دارم یونیت تست می نویسم برایِ کدِ یُقوری که تازه قبلن در ابعاد بسیار گسترده ای تست شده... یعنی آدم توی آفتابه شیر موز بخوره و به این جور گِل لگد کردن ها نیفته... کُد هم، هر چند که تمیز نوشته شده (خودم نوشتم!) ولی تِستِبل نیست... نیست آقا... وقت می دادید، تستبل می نوشتیمش... ندادید، از این سر و آن سرش زدیم... همین هم از سرتان زیاد است... والله!
تجربه بهم نشون داده که همیشه سخت ترین و کثیف ترین کارها می افته گردنِ اعضایِ خردسالِ گروه... یعنی عدالت در حد تیم ملی... یارو هزار سال سابقه کار داره، کرور کرور بیشتر از من حقوق می گیره، اونوقت تمیزترین و شسته رفته ترین کارها رو بر می داره، سه سوت انجامشون می ده، بعد سه ماه هی واسه این و اون پرزنت اش می کنه و باهاش پز می ده!... بدبختِ دو عالمه اون کسی که با گنده تر از خودش همکار باشه!
یادداشت سوم: اعتماد رو (هم) توقیف کردن... این روزنامه ی طفلک تنها سورس ِ خبری بود که من ِ طفلکتر هر روز بهش سر می زدم و کلی باهاش کیف می کردم... یه خورده بوی «شرق» می داد... حالا اخبار اقتصادی و بورس و بازار رو از کجا بخونم؟ :((
دوستان روز مهندس رو به هم تبریک می گن... خر کیف می شم!... خیلی فرق داره وقتی یه روز تو تقویم به دسته و رسته و صنف و قطارت تعلق داشته باشه و توش به هم یادآوری کنین که مهندسین و مهندس ها خوبن و دنیا بهشون نیاز داره و بهشت زیر پاشونه!... آدم کمتر احساس پوچی می کنه...
به مهندس بودن فکر می کنم... به این روح ِ پر غروری که مهندسی و مهندسی ِ فنی در بطنمون دمیده... به اینکه باور کردیم عالی هستیم... به اینکه هیچی نمی تونه جلومون رو بگیره و هر قله ای فتح شدنیه... به اینکه پرفکشن ممکن الوجوده... به اینکه همیشه یه راه حلی وجود داره... به نظرم مهندس بودن یه جور ساختار عقیدتیه که دنیا رو از دیدگاهِ متفاوتی می بینه... منتها مهندس ها همیشه انقدر سرگرم ِ «انجام دادن» هستن که زیاد به تفسیر و توضیح ِ خودشون نمی پردازن...
من مهندس خوبی نیستم... با خودم که رو در بایستی ندارم... تکنولوژی دغدغه ام نیست و پتانسیل ِ کار ِ گنده کردن رو ندارم... به نظرم مردم به پروسسور با سرعتِ هیولا و حجم ِ اندازه ی نخود احتیاج ندارن... شاکی ام از دستِ پشت و رو شدنِ قانونِ احتیاج و اختراع... معتقدم مهندسی داره روح ِ بشریت رو Obsessed می کنه... اختراع رو ارائه می کنه تا احتیاج بوجود بیاد... تو زندگی مردم کامپلکسیتی ایجاد می کنه تا خودش رو توجیه کنه... آب رو گل آلود می کنه که ماهی بگیره... اما باز هم معتقدم که در عالم ِ علم، دستِ آخر فقط یه مهندس می تونه از همه ی حرف و حدیث ها نتیجه گیری کنه و از «دانستن» یه چیز به درد بخور در بیاره...
خلاصه اینجوری... من که با مهندسی دارم صرفن قوتِ جسمم رو مهیا می کنم و تو وادیِ پر دبدبه و کبکبه اش، روحم کاملن منزویه! و هنوز هم فکر می کنم به اینکه وقتی بزرگ شدم چی کاره بشم... اما مهندسای جدی و Devoted رو دوست دارم :-)
پی نوشت: می خواستم ببینم به چه مناسبت 5 اسفند رو دادن به مهندسا (تولدِ کیه؟ وفاتِ کیه؟ عروسی ِ کیه؟!) بعد تو آرشیو خبرها دیدم انگار از پارسال این مناسبت رو حذف کردن! علاوه بر اینکه ایشالله دستشون بشکنه، استقامتِ دوستان در برگزاریِ هر چه باشکوه تر این روز ستودنیه!