یادداشت اول: درستش اینه که طرف یه حرفایی بزنه که بشه دربست قبول کرد، بشه تحسینش کرد، بعد بزرگش کنیم و ببریمش بالا... ولی اتفاقی که در عمل می افته اینه که اول طرف رو می بریم بالا و تحسینش می کنیم، بعد هر حرفی که می زنه دربست قبول می کنیم...


یادداشت دوم: جیغ و داد کردن در اماکن عمومی و قاه قاه خندیدن در حد جاری شدنِ اشک و پا روی زمین کوبوندن و از شدت بال بال زدن دستش بخوره لیوان پرت شه نیم متر اونورتر، از طبیعی ترین حقوقِ هر انسانیه!... حالا این ملت عبوس بودن رو می ذارن به حسابِ بافرهنگی، دیگه تقصیر من نیست...


یادداشت سوم: یه مرضی که دارم و گاهی ازش رنج می برم اینه که هر از چند ماهی می رم فیلم ایرانی می بینم تو سینما... حاتمی کیا، کیارستمی، فرمان آرا، بنی اعتماد... بعد می رم تو مایه های تصویر کردنِ بیگ پیکچر ِ دنیا و زندگی و چند روز می افتم یه گوشه تو فاز ِ دق کردن... یادمان باشد یکی از المان های شاد زیستن، تنظیم پهنا و عمق دید است 

تخیلات و توهمات


یادداشت اول: کلی مقاومت کردم که این رو اینجا ننویسم و یه مقدار آبروم رو حفظ کنم ولی نتونستم... جریان اینه که خواب می دیدم یه نرم افزار نوشتن، یه پانل سفید داره که می شه روش نقاشی کرد، مثلن یه مکعب کشید، بعد اون مکعب به شکل پنیر در می آد و قلپی از تو پانل می پره بیرون و می افته رو میز... بله، پنیر!

طرز کارش هم اینجوری بود که بعد از اینکه فهمیدن "ماده" در حقیقت انرژیِ فشرده شده اس، اومدن امواج ِ مغناطیسی با کاراکتریستیک های پنیر رو تولید کردن و وقتی شکل پنیر رو روی صفحه بکشی کاتورش رو با سری فوریه در می آرن و امواج مغناطیسی مذبور رو محاط می کنن در سری فوریه ی استخراج شده (با حدودن 18 جمله) و نتیجه می شه قطعه پنیری که از تو پانل قلپی پریده بیرون... اون وسط یه کانورتر ِ دو بعدی به سه بعدی رو هم رو FPGA پیاده کرده بودن که وقتی نقاشیت رو روی پانل به شکل دو بعدی می کشی، بتونه به یه تصور قابل قبولی از شکل سه بعدیِ تصویرت برسه... بعد تو خواب من هی به خودم می گفتم اَ ببین فوریه کاربرد داره! و یادِ استادِ محترم ریاضی مهندسی افتاده بودم و اینا!


نکته اش اینجاست که این طرح نه تنها توی خواب که همین الان توی بیداری و هوشیاری کامل هم به نظرم معقول و عملی می آد... و برای خودم نگرانم!


یادداشت دوم: این سوال که "آیا انسان دارایِ روح است" هنوز به قوتِ خودش باقیه... آیا شخصیتِ آدمی چیزیه فراتر از جسم ملموسش یا هر آنچه که آدم رو آدم می کنه یه جاییه در مجموعه ی آموخته ها و دانسته ها و مشاهدات از عنفوان کودکی؟


یادداشت سوم: داشتم خاطرات مرور می کردم، دیدم فلان حرکتی رو که پارسال نوامبر کرده بودم به نظرم نزدیکتره از سفری که رفتم ایران... شاید چون اون خاطره رو از ایران رفتنم دوست تر داشتم... فکر کنم گذشته به دلخواهِ آدم قاطی می شه و وقایع اونجوری که دوستشون داریم ترتیبشون رو عوض می کنن با هم... من هر خاطره ای رو که دوست داشته باشم با خودم می آرمش نزدیک و همچین می چسبونمش به زمانِ حال که انگار همین دیروز بود... هر چی رو هم که دوست نداشته باشم می ذارم سر جاش بمونه و به تدریج بره ته صف... اون خاطراتی که باعث تنفر یا اذیت شده باشن رو هم بی رودربایستی پاک می کنم... جوری که فکر کنم زیر دروغ سنج هم بتونم انکارشون کنم... 

نگاه که می کنی می بینی زندگی کلهم توهمه...


بعدن نوشت: در راستای یادداشتِ بالا، این ویدئو رو حتمن ببینید... خیلی همه چی رو خوب توضیح می ده...

منم وقتی نگاه می کنم می بینم لحظاتِ خیلی خوبی مثلن تو سفر ایران یا خاطراتِ کمتر-دوست-داشتنی ِ دیگه داشتم... ولی چه می شه کرد که اِندینگ خیلی مهمه واسه داستان!


انبساط خاطر


یادداشت اول: تازگی ها آسونگیرتر از قبل شدم... فکر کنم سختی های زندگی یا زندگی ِ سخت آدم رو به جایی می رسونه که می بینه هر سنگریزه ای حق نداره رو سطح زندگی چین بندازه... وقتی واسه کمترین چیزهایی که داری صبح تا شب سگ دو زدی و آجر آجر چیدی تا بالا، دلت نمی آد واسه هیچ و پوچ خُلقت و خُلق ِ دور و بری هات رو تنگ کنی... و تازه نکته تراژدیکش اینه که بعد از اینهمه که جونت در می آد، هر لحظه ممکنه آخرین لحظه ات باشه... واقعن به این آخرین لحظه که فکر می کنم حتی دلم نمی آد که نگران باشم... اخم کردن یا غصه خوردن که دیگه جای خود داره... فقط دلم می خواد اُسکل بازی در بیارم و بخندم!


یادداشت دوم: ولی واقعن جونم داره در می آد... دیروز ِ تعطیل رو تا ده صبح خوابیدم و بیدار شدنم اندازه ی دو سه ساعت ولگردی و وبگردی بود و باز خوابیدم تا عصر و باز به فیلم دیدن و با چشم باز خواب دیدن گذراندم تا دستِ آخر شب با مشت و لگد راهی ِ تماشای آتیش بازی شدم... کله ام خوب کار می کنه ولی نا ندارم انگشتم رو بجنبونم!


یادداشت سوم: برزیل حذف شد و ما را در غم و غصه فرو برد... تیم لیدرمون از آفریقای جنوبی اومده و وو-وو-زلا آورده... از صبح تا حالا هی شخصیت های مهم شرکت می آن دم میزش و ازش خواهش می کنن به افتخارشون یه دور تو شیپورش بدمه!... اون هم که پایه... ما هم که هر دفعه غش غش می خندیم انگار دفعه اوله!... الان یه لحظه متوجه رفتارمون شدم دیدم خیلی ابلهیم!


بصیرت در جامعه ی امروز


از آنجایی که کلمه ی «بصیرت» اینروزها در دور و اطراف زیاد به چشم می خورد و همه می گن «بصیرت» ولی هیشکی نمی فهمه اون یکی چی می گه، بر آن شدیم جنبه های مختلفِ این یک کلمه را بررسی کرده و ببینیم از دیدِ فرهنگ های مختلف، «بصیرت» و «فلانی دارای بصیرت می باشد» یعنی چه:


فرهنگ لغت: یعنی فلانی بر باطن امور آگاه است.

فرهنگ عامه: یعنی فلانی دو کلوم بیشتر از من و شما می فهمه.

فرهنگ حوزه: یعنی نور قدس بر دل فلانی تابیده و باطن امور پیش چشمش روشن است.

فرهنگ ولایی: یعنی فلانی می داند که نور قدس بر دل ما تابیده و باطن امور پیش چشممان روشن است.

فرهنگ بسیجی: یعنی ما ایمان داریم که نور قدس بر دل فلانی تابیده و باطن امور پیش چشمش روشن است.

فرهنگ مصلحت گرایی: یعنی بهتره فرض کنیم که نور قدس بر دل فلانی تابیده و باطن امور پیش چشمش روشن است.

فرهنگ اصولگرایی: یعنی آره نور قدس که بر دل فلانی تابیده، ولی باطن امور پیش چشم ما روشنتر است.

فرهنگ اصلاح طلبی: یعنی لازم نیست نور قدس بر دل کسی بتابد تا باطن امور پیش چشمش روشن باشد.

فرهنگ قانونگرایی: یعنی حتی اگر نور قدس بر دلت تابیده باشه بازم باید پاسخگو باشی

فرهنگ سکولار: یعنی حالا گیرم که نور قدس بر دلت تابیده، چی کارت کنم؟

فرهنگ روشنفکری: یعنی ای بابا نور قدس کدومه، اینها ساخته و پرداخته ی ذهن انسانهای بدوی است.

فرهنگ نقد محور: یعنی نور قدسی که نتونه مشکلات رو حل کنه و همه رو نجات بده، از نور معمولی هم بیخودتره.

فرهنگ انقلابی: یعنی مردم باید در تمام ابعاد زندگی به دنبال نور قدس بوده و بر باطن امور آگاه شوند.

فرهنگ تحریمی: یعنی مهم نیست که نور قدس چیه، من با نبودنم بودنم رو ثابت می کنم



پوشیده نیست که نه تعددِ فرهنگ ها در اینجا ختم می شود و نه تفاوتِ دیدگاهها، اینها را محض نمونه آوردیم که گوشی دستمان باشد و اگر سوء تفاهممان شد، بدانیم حدودن از کجا آب می خورد...


از این بازی ها


یادداشت اول: تصمیم گرفتم برای حفظ روحیه، دیگه از پنجره بیرون رو نگاه نکنم... آخه این چه هواییه؟؟؟


یادداشت دوم: کار کردن با این خانمهای همکار کم کم داره اعصابم رو خراش می ده... یکی دیگه از تفاوتهای مردها و زنها اینه که مرد بهت «می گه» که اشتباه می کنی، زن بهت «می فهمونه» که اشتباه می کنی... با اَدا، اطوار، نشونه، هر چیزی جز صراحتِ لهجه... بابا جان کاری نداره که، بیا بهم بگو که فکر می کنی فلان کار غلطه، تا منم بهت بگم که چرا فکر می کنم درسته... دلیل هات رو بذار وسط اگه راست می گی، دلایل من رو هم بشنو و بعد به قاضی برو...

اینجور «مجادلاتِ بی کلام» همیشه یه ته مایه ی تحقیر و تمسخر توش داره که گرچه زیاد دیدمش ولی اصلن پایه اش نیستم... دارم به این نتیجه می رسم که «پشت چشم نازک کردن» ربطی به ملیت و فرهنگ نداره و همه ی زنها بالقوه دارنش... و البته فکر می کنم مادر شدن هم این وسط بی تاثیر نیست... بچه داری خیلی شخصیتِ زن رو سخت و غیر قابل انعطاف می کنه و به اصطلاح Parent زن رو بزرگ می کنه تا جایی که «من» بودن براشون مساوی می شه با «برحق» بودن و همه ی دنیا پر از بچه های نفهمی می شه که باید جمعشون کرد...

مایه ی خنده اس ولی فکر کنم حداقل در محیط کار مردها رو خیلی خیلی بیشتر از زنها دوست دارم... اونهاییشون که مشکل ِ حرف زدن ندارن رو حتی بیشتر!


یادداشت سوم: هی نوشتن و هی پاک کردن لزومن نشونه ی خود-سانسوری نیست... می تونه نشونه ی نمی دونم-چیکار-کنم هم باشه...


یادداشت چهارم: شاید اونقدرها هم پیچیده نیست... Raise می شی، اگه می خوای بمونی تو بازی باید Call کنی... حالا مخت می خواد آژیر خطر بکشه یا هر چی... نمی تونی Raise رو برگردونی...

یا به قول اون جوکه، مجبورم... می فهمی؟ مجبورم!