یادداشت اول: چندین بار شده که از دور یه آدمی رو دیدم و دلم خواسته پا بذارم جا پاش... بعد رفتم از نزدیک نگاهش کردم یا باهاش صحبت کردم، دیدم انقدری که من برایِ راهی که این آدم تو زندگیش رفته و جایی که الان وایساده هیجان زده ام، خودش نیست... و خودشون اغلب یادشون می آد که وقتی جوون بودن فکرای دیگه ای می کردن و نقشه های دیگه ای می کشیدن و فکر می کردن راهشون به جای دیگه ای ختم بشه...
اینه که کلن به این نتیجه رسیده ام (با تاکید روی ماضی نقلی) که ریگاردلس آو موفق/خوشحال بودن یا نبودن، نود درصدِ آدما تو این مایه ان که «چی فکر می کردیم، چی شد»... و سر ِ همین، اخیرن از برنامه ریزی کردن و نقشه کشیدن ناامیدم!... اتفاقی که واسه ی اینهمه آدم قابل تحسین افتاده، دیگه واسه من که حتمن می افته...
یادداشت دوم: همین ماجرایِ یادداشتِ بالا بیشتر به این نتیجه می رسوندم که تا می شه باید از لحظه ی حال لذت برد... چون به احتمال زیاد آینده اون چیزی از آب در نمی آد که داری خودتو واسه اش می کُشی...
یادداشت سوم: یکی از سوالاتِ بی اهمیت ولی جالب اینه که «علم ریاضی کشف شده یا اختراع؟»... آیا ریاضی رو اختراع کردیم تا بتونیم دنیامون رو برای خودمون توضیح بدیم، یا علم ریاضیات مثل جزیره ای که چه بشناسیمش و چه نشناسیمش، واسه خودش وجود داره؟
این مقاله دیدگاههای مختلفِ روی این قضیه رو بررسی می کنه
یادداشت چهارم: یکی از سوالاتِ دیگه ای هم که انگار اخیرن به مجموعه ی ندانسته های بشری اضافه شده اینه که: آیا یک هشت پا می تواند برای یک دوپا پیشگویی کند؟
یادداشت اول: سرده! تا یه خورده هوا گرم می شه همچین کولرها رو می زنن که آدم لرزش می گیره... بیرون آفتاب پهنه ولی من تو شرکت سوئیشرت تن می کنم، تازه بازم انگار سرما تو تنمه! این امر برای تمام اماکن تجاری از جمله مال، سوپر مارکت و حتی بوتیک ها صادقه... واقعن نمی دونم این مخلوقاتِ کانادایی چرا انقدر از گرما وحشت دارن... انگار خودشون رو با آدم برفی اشتباه گرفته باشن و می ترسن که آب شن...
یادداشت دوم: به نظرم کاملن نرماله که بازار برای خونِ نداها و سهرابها واکنش خاصی نشون نده ولی در اعتراض به افزایش مالیات اعتصاب کنه... چه انتظار دیگه ای داشتیم؟ بازار یه هویتِ اقتصادیه و فقط به مولفه های اقتصادی واکنش نشون می ده... زبون سیاست رو اصلن صحبت نمی کنه... فقط اونجایی قاطی بازی سیاست می شه که نفع و ضرر مالی بهش وابسته اس... از طرف دیگه بازاری بودن یه شغله... شخصیت نیست که بخواد ارزشهای اخلاقی یا احساساتِ انسان دوستانه/وطن پرستانه داشته باشه که... یه نفر بازاری، نه به خاطر بازاری بودنش که به خاطر عقایدش می آد له یا علیه جنبش فعالیت می کنه... اون موقعی هم که انقلاب شد، بازاری ها از امام حمایت کردن نه بازار...
اعتصاب بازار در اعتراض به تقلب در انتخابات یا آزادی زندانیان سیاسی مثل این می مونه که علی بزنه تو گوش ِ قلی، بعد اکبر (بازار) که داشته همون اطراف می پلکیده بیاد پدر علی رو در بیاره و قلی رو نجات بده... ناجی گری گرچه تو دین و فرهنگ و حتی افسانه های ما موج می زنه، ولی اصولن چیز بی ربط و حتی مضریه...
بذاریم هر چیزی سر جای خودش باشه و در حد خودش فانکشن کنه... اگه نذاریم، این سپاه رو می بینین؟ اینجوری می شه...
یادداشت سوم: سالگرد محسن روح الامینه... دلم می خواد از باباش بپرسم اگه پسرت کشته نمی شد و به جاش محکومش می کردن و می آوردنش تو دادگاه برای اعتراف، چه موضعی می گرفتی؟ تو که دیگه می دونستی حتی از نظر این قانونِ مفنگی هم پسرت خلافی نکرده... آیا باز چهارچوبِ دستگاه قضایی رو می چسبیدی و تقاضایِ "رسیدگی" به تخلفات رو می کردی؟
بعضی آدما انگار تو این دنیا بی دفاعن...
یادداشت اول: با اینکه در زندگی شغلی/اجتماعی دائم از این شاخه به اون شاخه می پرم، اینرسی زیادی دارم برای تغییر شرایط زندگی عاطفیم... حتی برایِ بهتر شدن هم باز دلم نمی خواد چیزی تغییر کنه... در حدی که حالِ خودم هم از دستِ خودم گرفته می شه... البته ترس از خراب شدنِ در و دیوار بر سر رو هم باید در حسابها آورد... به هر حال همه چیز این زندگی به تلنگری بنده...
یادداشت دوم: تازگی ها متوجه شدم اکثر قریب به اتفاق ِ عکسهایی که می گیریم برایِ اینه که بگیم خوشگلیم و داره بهمون خوش می گذره... این «اکثر قریب به اتفاق» هم البته عبارتیه شبیه همون تشتِ طلایِ نقره... احتمالن یارو خواسته خیلی عربی رو فارسی حرف بزنه... ما هم که در قرقره کردنِ دست آوردهای بقیه کم نمی آریم!... ولی خلاصه یه چند وقتیه اسم عکس گرفتن که می آد مورمورم می شه... همینه که همگان معترفند self awareness on physical appearance استرس زاست...
یادداشت سوم: این تربیتِ اسلامی ای که ما دخترا شدیم هم به نوبه ی خودش شاهکاری بود ها... اینکه اگه کسی بهتون متلک می گه تقصیر خودتونه... اگه کسی هیز نگاهتون می کنه تقصیر حجابتونه... اگه کسی آسایش براتون نمی ذاره تقصیر سکناتتونه...
هنوز که هنوزه وقتی یکی رندوملی باهام تیک می زنه، خجالت می کشم و خودم رو جمع می کنم... فکر می کنم حتمن یه حرکتِ جلفی کردم یا یه جور کجی بودم... غافل از اینکه در برخی موارد، طرف منظورش کامپلیمنت دادن بوده... در برخی موارد، طرف منظورش فلیرت کردن بوده... در برخی موارد، باید زل زد به یارو و به ریشش خندید... در برخی موارد، باید رفت از طرف شکایت کرد... مهم اینه که در هیچکدام از این موارد خجالت کشیدن مجاز نیست...
یادداشت اول: دکتر لوکس فوت کرده... خبرش رو باز تو صفحه ی لینکهای تازه ی بالاترین دیدم... گویا دلیل فوتش اشتباه پزشکی بوده... راستش دلش رو نداشتم برم مصاحبه ها یا حتی زندگینامه اش رو دوباره بخونم... فارغ از اینکه دانشمندِ بزرگی بود، موجودِ نازنینی هم بود... از اون آدمایی که می شد محکم بغلشون کرد... بهش می گفتیم «ستاره ی دنباله دار» یا به روایتی دیگه، «هالی»... چون اولن با اون مو و ریش برفی و صورتِ خندانش همیشه انگار برق می زد، بعد هم هر موقع می دیدیمش چند تا دانشجوی فوق و دکترا داشتن دنبالش می دویدن... در کل فکر کنم هنوز رفتنش رو درست حسابی لمس نکردم... ولی در همین حدی که الان هستم هم مغمومم...
بقیه ی یادداشت ها رو ول کن فعلن...
رهبرانِ جنبش خودشون هم انگار دارن واسه اولین بار به مرزهای اعتقاداتشون نزدیک می شن... با اینکه به نظر می آد سی سال پیش یه دور قیام کردیم و همه چی رو ریختیم به هم و دفعه ی اولمون که نیست، ولی دفعه ی اولمونه... انقلابِ قبلی مثل بازگشتِ روح ِ ایرانی بود به Comfort Zone تاریخیش... روح ِ ایرانی با مقدس سازی و پرستش و مذهب و چهارچوب گرایی راحته... با اون کارایی که رضاشاه و پسرش کرد راحت نبود... یعنی با انقلاب همراه شد چون تصویری که از رهبریِ جنبش می گرفت براش آشنا بود... و البته رهبر ِ انقلاب هم رهبری می کرد... به جایِ یه ملت تصمیم می گرفت... رهبرهای جنبش سبز رهبری نمی کنن... احتمالن می فهمن به جای یه ملت تصمیم گرفتن چقدر گنده اس و تو خودشون نمی بینن که بخوان به جای هفتاد هشتاد میلیون حرف بزنن...
ولی می خوام بگم این اولین باره که ملت، زخم خورده از دین، دارن دِلی دِلی ِ سکولاریسم رو می خونه... تو سلسله های پادشاهی هرچقدر هم که شاه با مذهب همراه می شد، باز شاه شاه بود و آخوند آخوند... همیشه تقصیر شاه بود نه تقصیر دین... اما الان انگار مردم دارن به این نتیجه می رسن که تقصیر بر گردنِ دین و حکومتِ دینیه... این اولین باره که دارن از Comfort Zone تاریخی با اراده ی خودشون بیرون می آن چرا که آنچه که قبلن دوست گرفته بودن الان داره دندونای تیزش رو تو گوشتشون فرو می کنه...
و رهبرهای جنبش از مردم عقبن... و هنوز خودشون رو به اعتقاداتشون گره زدن... و هنوز نتونستن بیطرفانه قضیه رو سبک سنگین کنن... این حالت وقتی اتفاق می افته که رهبر یه جنبش از بدنه ی جناح مخالف اومده باشه... و واقعن کدوم نهضتی اینجوری شروع شد؟! شیر تو شیریه...
همین... اومدم بگم رهبرها از بدنه عقب ترن... کریشنامورتی فیلسوفِ بزرگیه که می گه بپرس چرا هفته هفت روزه... چرا نباید شش روز باشه... شاید آخرش به این نتیجه برسی که همون هفت روز از همه چی بهتره، ولی لااقل اون موقع دلیل داری برای خودت... مطمئن شدی که اشتباه نمی کنی
و تو یه روز دو تا پست زدن دیگه اِندِ رستلِسیه...