از این شعف ها


چند وقته هر چی می خوام بنویسم می بینم یا قبلن نوشتمش یا جایی خوندمش... واقعیت اینه که آدم از یه جایی تو زندگی شروع می کنه خودش رو تمرین کردن... خودش رو تکرار کردن... تایید کردن... رفرنس دادن... و در اونچه که ته مایه ای داشت، ورزیده شدن... اگر در شروع کردن بود، تمام کردن بود، جنگیدن بود، فرار کردن بود، در هر چه بود سخت شدن... و همین سخت شدن و سخت بودنه که تو آدمای میانسال تو ذوق (زُق؟) می زنه... پروسه اش یه چیزیه تو مایه های یائسگی فکری...



خبر مهم اینکه تحویل پروژه مون رو یه ماه انداختن عقب... می دونم برایِ کسی که این وبلاگ رو می خونه فرقی نمی کنه من کی پروژه ام رو تحویل بدم اما برای من خیلی فرق می کنه و الان مثل خر خوشحالم!... و بله اینجانب کارگر ِ طفلکی هستم که با چنین چیزهای ساده ای مثل خر خوشحال می شم... که اصلن روایت داریم می گه سادگی یکی از ارکانِ مثل خر خوشحال بودن است... بر منکرش هم فحش و بد و بیراه.



It should be illegal to deceive a woman's heart


یادداشت اول: یادداشت معروفی رو دوست داشتم... البته بحثه که آیا خانواده ی پهلوی انقدر پول داشته که بتونه مثلن بیاد دانشگاه بزنه یا نه... ولی به نظر من که تکلیف معلومه... این خانواده انقدر روی شاه و شاهزاده موندن و دربار رو حفظ کردن متمرکز بوده که وقتِ فکر کردن به "ایران زمین" و فرهنگ ایران و این چیزا رو نداشته... فرح توی مستندی که ازش ساختن به وضوح نشون می ده که هنوز خودش رو شهبانوی ایران می دونه نه یه فیگور فرهنگی یا سیاسی... تازه ایشون عروس خانواده ی پهلوی بوده و دیگه اعضای خونی (خونین!) این خانواده که جای خود و ادعای خود دارن... 


یادداشت دوم: پسره به دختره گفته چقدر چشمات قشنگه، دختره حالش بد شده... از اون مدل حال بد شدنهایی که عادت نداره کسی تو صورتش بهش ابراز محبت کنه و طرف به نظرش جواد اومده... که اوج محبتِ جنس خشن رو در این می بینه که مثلن: "خره بیا ببینمت" به قرینه ی "فخری یه چایی بریز بیا ببینیم چطوری"!... تا بشینه رمز گشایی کنه که "خره" یعنی عزیزم و "بیا ببینمت" یعنی دلم برات تنگ شده... بعد حالا دخترک تحصیل کرده اس و متوجه مشکلش هست و در به در دنبال مشاور می گرده که بره خودش رو درمان کنه!... من که تو ونکوور مشاور و این برنامه ها نمی شناسم ولی یادم به روانکاوی افتاد که تو ایران می رفتم پیشش... فی الواقع می رفتم می شستیم با هم چایی می خوردیم و گپ می زدیم ولی یادمه یه بار برگشت گفت این سالها بدترین موقع اس برای روانکاو بودن... از همون ب بسم الله گند می زنن به بچه ها، آدم هم کاری از دستش بر نمی آد بکنه براشون... براتون...

یادمه بحث کشیده شد به چیزای دیگه و دو سه تا چایی مصرف کردیم اون جلسه... کلن موجود ریلکسی بود!...


خسسسسسسسسسسسمه


روی میزش یه ماگ بود که روش نوشته بود The Power of Will... یه لحظه دلم خواست بپرم بغلش کنم و بهش بگم: می دونم چی می کشی!... بعد ولی به خودم مسلط شدم و اینکار رو نکردم!...

واقعیت اینه که آدمایی که روی ماگشون نوشته The Power of Will، آدمایی ان که رو ماگشون نوشته The Power of Will... مثل من نیستن که یه موقعی رو ماگم نوشته بود The Power of Will ولی الان نوشته Take it easy یه عکس خواب آلوی گارفیلد هم زیرش کشیده...


کلن آدم بدبختی ام که یه موقعی زندگی رو خیلی جدی گرفتم... و خودم رو خیلی جدی گرفتم... ولی الان که سر عقل اومدم و می خوام کوتاه بیام، نمی شه...



این بازیِ جالبیه: آدمایی که می شناسین رو اگه اولین بار تو خیابون ببینین فکر می کنین چی کاره ان؟ من مثلن این همکاری که بغل دستم می شینه رو اگه تو خیابون ببینم فکر می کنم مستخدم هتله!... به جان خودم... حالا احتمالن اونم در مورد من یه همچین فکری می کنه...


پیریه و هزار درد؟


تصویرم از عاقبت به خیری یه چیزیه تو مایه های کلینت ایستوود!...


بالاخره فیلم Mystic River رو شروع کردم به دیدن... می گم شروع کردم، چون هر دفعه یه ربعش رو می بینم و کم می آرم...  لامصب معلوم نیست چی کار کرده با این فیلم که اینجوری شده... بعد فکر می کنم به هشتاد سالگی... به یکی مثل ایستوود که الان هشتاد سالشه... و به خیلی های دیگه که هشتاد سالشونه و عالی ان... و همه ی اینا در حالیه که هنوز کاری رو که دوست  دارم شروع نکردم تو زندگی... جا داره به خودم بگم زرشک... یا به قول شاعر:

عمری دگر نیاز است بعد از وفات ما را، چون در حیات اول  هی دور خود چرخیدیم

یادمه همیشه بجنورد و بیرجند و بروجرد رو با هم قاطی می کردم


یه وقتایی یه چیزایی می شنوم که احساس می کنم بیست ساله از ایران رفتم... یکیش مثلن همین استانِ البرز... شنیدین که؟ استان البرز و استان خراسان شمالی و استان خراسان جنوبی داریم الان... مرکز استان خراسان شمالی هم بجنورد ه... مال خراسان جنوبی هم بیرجند ه...


بعله...