اند آی ام سپیچلس


بهش می گم تو که می گی خداوند آفریننده ی زیبایی هاست، وقتی وزغ  زیگیل دار رو می بینی برات سوال پیش نمی آد؟

می گه نچ...


آدم چی بگه خب...


و من سرم درد می کند از ازدحام ابهام...


اتاق بغلی دارن بحث می کنن که آیا انقلاب دیزاین شده بوده یا نه... هولی گاو... این دفعه ی چندمه که تو این خونه از این بحثا راه می افته؟...

یعنی می شه ما قبل از مردن بفهمیم چی شد که اینجوری شد؟



داشتم بر می گشتم و شهر سوت و کور بود و باد پنجره ملس... که تکه شعری از فروغ انگار به دامنم افتاد و آنقدر در سرم چرخید و زمزمه شد تا رسیدم و کاملش را دوباره پیدا کردم... متعلق است به روزهای راهنمایی و تب کشف عشق و شعر و شور:


در شب کوچک من افسوس 
باد با برگ درختان میعادی دارد 
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن 
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم 
من به نومیدی خود معتادم 
گوش کن 
وزش ظلمت را میشنوی ؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش 
 و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است 
 ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای 
و پس از آن هیچ . 
پشت این پنجره شب دارد می لرزد 
و زمین دارد 
باز میماند از چرخش 
پشت این پنجره یک نا معلوم 
نگران من و توست
ای سراپایت سبز 
دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار 
و لبانت را چون حسی گرم از هستی 
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار 
باد ما را خواهد برد 
باد ما را خواهد برد 



نقشه های تعطیلاتم بی رحمانه به هم ریخته و من را گذاشته با یک هفته مرخصی و بی برنامگی... روزگار را به فیلم و خواب و گاهی چند خطی  خواندن یا روی کاغذ کشیدن می گذرانم... خطرناک است این ترکیب... آدم را سانتی مانتال می کند و... زبانم لال... زبانم لال... یکهو عاشق



ای عرش کبریایی... جونِ مادرت


خیلی شده... اولِ پروژه که می شه و نیازمندی ها رو مرور می کنیم، یه سری آیتم ها به نظرم احمقانه می آد... یعنی فور نو گود ریزن، از یه سریشون خوشم نمی آد و می دونم که دردسر ساز می شن... ولی خب نمی شه برگشت گفت آیتم شماره ی فلان و بهمان باید حذف شن چون من خوشم نمی آد... اونوقت باید در به در بیفتی دنبال دلیل و تحلیل که چرا آیتم فلان و بهمان بد است و اخ است و حذف باید گردد... دو هفته اس کارم شده این... می دونم شماره هایِ ایکس تا ایگرگِ فلان داکیومنت مزخرفاتی بیش نیستن که سیستم رو به گند می کشن و ما رو هم بدبخت می کنن، ولی روی تک تکشون باید انرژی بسرفم و اعصاب بسابم تا بشه به طور محکمه پسند ردشون کرد... طاقت فرساست...


حالا همین مسئله در مورد آدمهای دور و بر هم صدق می کنه... یه آدمی، حالا نگیم در نگاهِ اول یا دوم، ولی بعد از یه مدت به نظرم عوضی می آد... نمی تونم انگشت بذارم بگم مشکل کجاست ولی دِر ایز سامتینگ رانگ... یه چیزی درباره اش هست که گاز می گیره... اما به دلیل ِ یه عضو ناکارآمدی به اسم مغز و به دلیل اینکه ما موجوداتِ معقولی هستیم، باید صبر کنم و وقت بدم تا طرف حسابی به همه چی گند بزنه و رو اعصابم راه بره بلکه به مقدار کافی دلایل ِ محکمه پسند تولید شه و بتونم با برهانِ کافی بذارمش کنار!... 

یعنی مثل اینه که آدم جی.پی.اس داشته باشه ولی از رو نقشه ی کاغذی راهش رو پیدا کنه...



دیگه اینکه در پایانِ این سالِ میلادی، یه دور در خلوت و یه دور هم با تعدادی از دوستان ارزیابی کردیم، به این نتیجه رسیدیم اگر نه کل سال که این پاییز ِ آخرش حداقل، حسابی همه مون رو گا***... بابتِ لنگوئیج ِ بد هم عذر می خوام ولی هیچ کلمه ای جز این به درستی حق مطلب رو ادا نمی کنه!... سال دیگه بهتره که سال خوبی باشه وگرنه من یهو یه دیوانگی هایی ازم سر می زنه که خانمان سوز می شه... حالا ببین کی گفتم...

امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام


یادداشت اول: خب یارانه ها هم هدفمند شد... و من چون قول داده بودم همینجایی که هستم زندگی کنم و اونجایی که نیستم زندگی نکنم، سعی کردم زیاد جوش نزنم... می گن اینکار در مجموع به نفع اقتصاده که به نظرم گزاره ی خنده داریه چون اقتصاد یه ماهیتِ ابسترکته و اولن نفع و ضررش مطرح نیست، بعدشم تابع داینامیک بازاره که بازار هم تابع جیب مردمه... و از طرف دیگه نمی فهمم چرا پول گذاشتن تو جیب مردم معادله با اون زمانی که سوبسیدها برقرار بود... به نظرم حالا نه تنها قیمت اقلامی که دولت روشون سوبسید می داد می کشه بالا، که قیمتِ چیزای بی ربط هم می ره بالا چون نقدینگی تو دستِ مردم زیاد شده... آیا اینطور نیست؟... و می گن یه عده که مثلن ماشین نداشتن و از یارانه ی بنزین استفاده نمی کردن الان پولش رو می گیرن، که به نظر من اگر نه بیشتر که باید عین همون پول رو بدن بالایِ گرون شدنِ بقیه ی مایحتاج ِ بی یارانه و روزگارشون اگه بدتر نشه بهتر نمی شه... طبقه ی متوسطِ شهر نشین هم که دو برابر بدبخت می شن...

نمی دونم... انقدر هیچی با هیچی جور در نمی آد که احساس می کنم خل شدم...


یادداشت دوم: این کریسمس پر شورتر از پارسال بود... به انواع و اقسام مهمانی و دور همی و پایکوبی گذشت و می گذره... مردم هم حالشون بهتره و دارن از اون ضربه ای که پارسال خوردن کمر راست می کنن... الان دیگه تعدادِ آدمایی که تو ونکوور می شناسم از دو تا بیشتره و البته حرف و حدیث ها و خاله (زنک) بازی ها و پشت چشم نازک کردن ها هم بیشتره... ولی آدم هر چی می گذره پوستش کلفت تر می شه... سفری هم که رفتم ایران موثر بود!... باعث شد دست از اونچه که گذشته بردارم و بچسبم به حال... شب یلدا و کریسمس و سال نو دست جمعی مبارک!