به بهانه ی کباب کردن سوسیس ها اومدم صاف نشستم جلوی شومینه و صورتم گر گرفته... دستام از نگه داشتن شیش تا سیخ داره می افته ولی استخونهام یه جور خوبی دارن گرم می شن... انگار که گرمای آتیش گرفته باشه به سرمای سه ساله ی جا خوش کرده تو تنم... همه طبق معمول دارن از در و دیوار و زمین و هوا می گن و بحث می کنن... موضوع هم که کم نیست... اون وسط همینجوری که چشمم به سوسیس هاس می شنوم که یکی یه لگدی هم به مهاجرانی می زنه... در حدِ مرتیکه ی پفیوز ِ آفتاب پرست... فکر می کنم مهاجرانی یکی از نویسنده های مورد علاقه ی من بود... چقدر خم ِ قلم و نرمش کلام اش رو دوس داشتم... الان ولی دیگه برام مهم نیس... خیلی قبل از اینکه در افشانی اخیرش رو بکنه دیگه مهم نبود... همونجوری که مثلن امیرخانی از بیوتن به بعد دیگه مهم نبود... و خیلی های دیگه که تو کفشون بودم... فکر می کنم چقدر خوبه که اینا نمی دونن یه موقعی دوسشون داشتم و حالا دیگه نه...
سیخ ها رو می ذارم تو سینی و همونجا دراز می کشم رو زمین... گرما می زنه به پهلوم... دستم رو می گیرم به گیلاس شراب که وسطِ بدو بدوی «آی سوسیسا سرد شد» کسی پاش نگیره بهش... فکر می کنم یه آپارتمان با شومینه داشته باشم... یه دیوارش رو آجر بزنم... یه دیوار دیگه اش رو رنگ آتیش... پر از تابلو... و دیگه هیچی مهم نباشه
یادداشت اصلی: خوبه آدم گاهی هم داستانِ کسایی رو که به گا رفتن بخونه، که ببینه به گا رفتن همچین هم کار سختی نیس... هی نشینه باد بندازه به غبغب و دهنش رو هولوفتی پر کنه که: «دُرُس می شه، دُرُس می شه»...
یادداشت تکمیلی: از اونجایی که احساس می کنم بزرگ شدم، تصمیم گرفتم دست خودم رو در استفاده از کلماتِ بی تربیتی باز بذارم... دیگه هر کی بزرگ نشده خودش رعایت کنه بی زحمت!
از شما چه پنهون این بیانیه ی مکارم شیرازی درباره ی بحرین و خرده هایی که بهش گرفتن، یه خورده منو یادِ خودم انداخت... من مثلن انتخاب کردم که برای مدتی تو کانادا زندگی کنم... ولی تقریبن فقط اخبار اقتصادی آمریکا رو می خونم و تو کفِ ادبیات اروپام و به مسائل فرهنگی تاریخی خاورمیانه علاقه نشون می دم!... نمی دونم این چه اخلاقیه که آدما سعی می کنن اونجایی که هستن نباشن... حتی اگر مشکل آزادی بیان نباشه... یه جور ترس ِ نهادینه شده اس فکر کنم...
تو مملکت مادری یه روز راهپیمایی/فتنه/دخالت بیگانگان می شه، من تا سه روز بعدش هنوز زندگی ندارم... صبح می آم سر کار، کیف رو می ذارم زمین و بالاترین و گودر رو روشن می کنم... می رم میتینگ، می آم تو لینکا سرک می کشم، دو تا شِر می کنم، سه تا لایک می زنم... می رم به رئیس ریپورت می دم و بر می گردم باز چرخ می زنم و شِر می کنم... می رم کافی برک بر می گردم ویدئو نگاه می کنم و لایک می زنم... باز می رم میتینگ و بر می گردم می بینم هشتاد تا آیتم نخونده سبز شده، عین اینایی که باید کار ارباب رجوع رو راه بندازن تند تند می خونم و لایک می زنم و کامنت می ذارم!... چهار خط کد می زنم و یه دور تو بالاترین می زنم و پای چت اخبار رو با دوستا چک می کنم... می رم خونه، اخبار رو با خانواده چک می کنم و بحث می کنیم و می رم پست می نویسم و باز گودر و فیس بوک و اینور و اونور...
خلاصه یه روز فتنه می شه، من تا سه روز بعدش هنوز برنگشتم سر زندگیم... هنوز ولو ام تو خیابونای تهران...
آگاهان خبر آوردن که روی دیوارهای ده پدری شعار مرگ بر دیکتاتور نوشته ان... اون ده برای پدر من نماد آخر دنیاس... میزانیه برای اندازه گرفتن جهل بشریت... مثال استاندارده برای عقب موندگی و خرافه زدگی نوع بشر!... حالا که خبر شعار نویسی می آد پدر جان دیگه در پوست خودش نمی گنجه... به نظرش دیگه مردم ایران بیدار شدن و وقت تغییره... بالاخره ما می تونیم در سرنوشت خودمون تاثیر گذار باشیم... بالاخره ملت آماده ان که بندهای اسارت رو از دست و پاشون باز کنن...
من زیاد ارتباطی با اون ده ندارم... راستیاتش یه دفعه بیشتر ندیدمش، اونم سوار بر ماشین... بچگیم رو البته تو ده دیگه ای گذروندم که الان خبری ازش ندارم... ولی می فهمم چه جوری آدم می تونه یه چیزی رو برای خودش تبدیل به میزان بکنه... خیلی ها هم که وحدت نظام براشون وزنه بود الان از جنگ قدرت و چند دستگی می گن و این براشون نشونه اس از اینکه نظام در حال وارفتگیه و حتمن و به زودی از هم می پاشه... یا بار اقتصادی ای که بر دوش دولته... یا اختلافی که سرقضیه ی هسته ای با ابرقدرتها پیدا کرده...
به هر حال همه ی اینا استدلالهای بر پایه ی شهوده... شهود هم جوابی که به آدم می ده می تونه از منفی بینهایت تا مثبت بینهایت بر محور صحت و سقم مقدار اختیار کنه و چیزی جلودارش نیست... مثال تاریخیش اینکه یه موقعی فکر می کردن زمین مرکز جهانه... یه مثال به روز هم درباره ی وجود خدای قادر و توانا هست که البته از ذکرش معذوریم...
حالا من به چیزی که دل بستم این وسط، به وجود اومدن یه هسته ایه از آدمهای به شدت مذهبی که می خوان اسلام و به خصوص شیعه رو از دست سیاست نجات بدن... یعنی با این حکومت اسلامی سی و چند ساله به این نتیجه رسیدن که دین رو اگر قاطی سیاست کنی هسته ی دینداران فاسد می شه و مردم رو به جایی می کشونه که از دین و روحانیت متنفر بشن (کما اینکه شدن)... این دسته از شدت فدایی بودن برای اسلام به سکولاریسم رسیدن که خودش خیلی جالبه...با اینکه اولویتشون حفظ دینه نه مسایل اجتماعی و سیاسی و حقوق بشری، اما به همون راهی دارن می رن که پیش از این متعلق به طبقه ی به قول خودمون آگاه سیاسی بود... و به نظر من فورسی که این گروه فداییان اسلام ایجاد می کنه چند برابر همون کساییه که بهشون می گیم آگاه سیاسی... چون اینا طرز فکرشون بهشون اجازه ی اعمال خشونت و بازی کردن با قواعد حریف رو می ده... و یه فرهنگ مبارزه ای دارن که از جنس همین سرکوبهاییه که مردم عادی الان می شن... و اینسایت دارن به درون سیستم...
نمی دونم این دسته الان چند نفر عضو و طرفدار داره... در حال حاضر هیچکس نمی دونه چند نفریم (فقط می دونیم که بیشماریم... که البته زیاد عدد قابل فهمی نیست!)... به هر حال همه ی اینا بر پایه ی شهود و سلیقه اس و هیچ آمار و ترازویی برای اندازه گیری و تعیین برنده نداریم... مجبوریم بشینیم ببینیم چی می شه... اما همین که چنین پدیده ای شکل گرفته خیلی جالبه... شاید اسلام شیعی خیلی زودتر و خیلی خوشحالتر از مسیحیت خودش رو از صحن سیاسی بازنشسته کنه و عاقبت به خیر بشه... شاید واقعن آخرش همه چی خوب شه... کسی چه می دونه...
به هر حال با این بیانیه ای که موسوی داد و لحنش آدم احساس می کنه بیست و پنجم فقط واسه این بود که به جنبش یه تکونی بده و فرصتی فراهم کنه که ملت دور هم باشن... که البته قابل درکه... و کروبی بازم مثل همیشه با مزه بود!... موضوع انشا هر چی باشه باز درد دلش رو با ملت می کنه!...
من هم خسته، درگیر، پیگیر، شبگیر، کفگیر و دستگیر هستم!... شما خوب باشین عجالتن