از همون روز اول شروع کن دلیل جمع و جور و مستند کن که هر موقع ازت پرسید «چرا دوسم داری» مثل بز نگاش نکنی... ظاهرن این سوالیه که از یه موقعی به بعد همپای «ساعت چنده» پرسیده می شه و اگه در همون لحظه جواب مناسب مثل بلبل قرائت نشه می تونه یه شبه زندگی رو با خاک یکسان کنه...
توصیه های ایمنی رو جدی بگیرین
Crimson Gold رو دیدم از جعفر پناهی چند وقت پیش... داستان عالی... جا به جا دیالوگهای محشر... هنرپیشه های غیر حرفه ایِ با دوربین راحت... کادر بندی های خوب از خیابونای تهران... یکی دو تا غافلگیریِ دلچسب... بدون ننه من غریبم بازی... بدون اشک و ناله و زاری... ولی همچین محکم می کوبه تو صورتِ آدم...
از سینما که اومدم بیرون به خودم سپردم بیام اینجا گرد و خاک راه بندازم و خلق رو به دیدنش توصیه که نه، امر کنم!... الان پاش افتاد... بزرگان نقل کردن که این فیلم با تاکسی درایور برابری می کنه... به عنوانِ یک کوچکِ علاقمند، تایید می کنم!... به قول این زبون نفهمایی که با یه بلک سوان به عرش می رن و با یه سوشال نتوورک می چّان، دونت میس ایت...
از اون روزاییه که نمی تونم کار کنم... از صبح تا حالا هیچ غلطی که نکردم هیچ، غلطهای دیروزم رو هم زدم منفجر کردم... پروژه ی جدید شروع کردیم و همکار جدیدِ بریتیش دارم که وقتی حرف می زنه می خوام رسمن شقه شقه شم از خوشی... در کنارش یک منیجر ِ کانادایی داریم که تازه بچه خوشتیپ هم هست ولی حرف که می زنه آدم می خواد بزنه تو دهنش... منم که البته این وسط بوق می زنم و قربان جنابِ بریتیشمون می رم... اینا رو گفتم که اگه پس فردا نوشتم دارم می رم لندن کسی شگفت زده نشه! جوگیریه دیگه!...
از سوی دیگه عید آمد و رفت و من رو با کوهی از عذاب وجدانِ زنگ های نزده و عید دیدنی های نرفته تنها گذاشت... هر چند که سال تحویل ِ اینجا بعدازظهر بود ولی من عین جنازه فقط می خواستم برم بخوابم... بار ِ کم خوابی ِ چندین هزار ساعته ای رو به دوش می کشم که هی هم داره بدتر می شه...
آما همه ی اینا باعث نمی شه که برنگردم و سال گذشته رو مرور نکنم و به این نتیجه نرسم که چقدر سال سختی بود... یعنی فکر کنم سخت ترین سالی بود که تا حالا داشتم، به خصوص از آبان تا اسفند... از میونه های اسفند هر چند، کمی ابرها باز شد و خرده دلخوشی ای به زندگی تابید که البته هنوز جبران مصائب رو نمی کنه ولی بازم مرسی ِ ما رو به دنبال خودش داره... امیدوارم سال جدید بهتر باشه به هر حال... یعنی مجبورم امیدوارم باشم! کار دیگه ای نمی شه کرد...
در ادامه هم خودم رو به ادامه ی همت مضاعف تلاش مضاعف دعوت می کنم و خواهشمندم که قاطی هیچگونه جهادِ اقتصادی ای نشوم لطفن... جدن اینا خجالت نمی کشن با این نامگذاری هاشون؟
چند وقته دارم به تریبون داشتن فکر می کنم... از یه جایی به بعد تو زندگی، آدم دیگه صرفن چون حرفی داره حرف نمی زنه... یعنی به یه جایی می رسه که می گه خب اینی که الان داره دنگ و دونگ تو کله ام چرخ می خوره رو بگم یا بنویسم، مثلن تو همین وبلاگ یا تو دفتر یا هر جا، که چی بشه... بعد اون حرف یا فکر یهو انگار که سیلی خورده باشه، وای میسه با چشم گرد شده زل می زنه بهت که یعنی دستت درد نکنه، یه دفعه ما رو بکن تو قوطی دیگه... بعد می گه ما رو باش که می آیم تو کله ی این می چرخیم و پوف می شه می ره هوا... فکر رو اگه نگیری می ره... حرف رو هم... حالا نه اینکه رفتنش بد باشه... مثل باد شکم، آدم یهو راحت می شه... ولی بعدش یه قلقلکی می آد که شاید حیف شد گذاشتم بره... شاید اگه قیافه اش رو درست کرده بودم و گذاشته بودم تو ویترین، یکی پیدا می شد به دردش بخوره... که اونم البته واجب کفاییه... انقدر الان هر کسی واسه خودش یه سکویی درست کرده و رفته بالاش داره جار جار می کنه که صدا به صدا نمی رسه...
حالا تریبون داشتن هم مثل چاقو می مونه... می تونه خیلی ابزار خوبی باشه، می تونه هم تا دسته فرو بره تو شکم آدم... اما به هر حال بی تریبونی رخوت می آره و شونه های آدم رو مثل این الدنگهای بی خاصیتِ انگل اجتماع می کنه که تو زندگیشون هیچ محتوایی تولید نمی کنن... اکچلی این خط آخر رو فقط واسه فحش هاش نوشتم وگرنه که ایتس نات ترو... حالا اگه تریبون داشتم که نمی تونستم اینجوری فحش بدم!
همجنسگرا بودن توی اکثر کشورهای آفریقایی غیر قانونیه... گِی بودن بیشتر از لِز بودن... یکی از سختگیرترین کشورها هم در این زمینه زیمباوه اس... باور کلی اینه که هوموسکچوالیتی (هموسکشوالیتی، اونطور که مجریِ خوشگل بی بی سی تلفظ می کرد) غیر آفریقاییه... یه پدیده ایه که از غرب اومده... و به خاطر حفظ فرهنگ باید باهاش مبارزه بشه... مبارزه هم نه در حدِ آگاه سازی، در حد مجازات...
بی.بی.سی یه مناظره گذاشته بود در این باره... نشسته بودیم در کمال بهت و حیرت و سکوت زل زده بودیم به تلویزیونِ فسقلی و بیشتر از اینکه ببینیم می شنیدیم... انواع و اقسام آدمها بودن و خیلی خوب حرف می زدن... از رئیس جمهورها تا مردم عادیِ متعلق به دو جبهه تا اکتیویست های حقوق بشر... آخرش هم به نتیجه نرسیدن و اونایی که می گفتن هموسکشوالیتی غیر آفریقاییه موندن سر جاشون... یه جا هم یه رئیس جمهور سابق اعتراف کرد که چون نمی خواسته حزبش رای از دست بده کاری برای تغییر قانون نکرده... برنامه که تموم شد ما شروع کردیم... بلوندهای جمع نمی تونستن باور کنن که آفریقایی هایی که یه عمر با تبعیض نژاد سر و کله زدن و هنوز هم می زنن، تو خودشون دارن با سکچوال اُرینتیشن همون بازی رو در می آرن... یکی از بچه ها که انقدر با هیجان داد و بیداد می کرد با پشت دست زد دو تا لیوان رو شکست... من اما تمام مدت گیج بودم... گیج از اینکه می دیدم می فهمم اینا چرا اینجوری ان... نمی تونستم برایِ وایت های جمع دلیل بشمرم ولی می فهمیدم... یه جور عمیقی... همه اش یادم به زنهای سرزمینم و زن بودن تو سرزمینم می افتاد... به نسل مادرها و بیشتر مادربزرگهام... که همه جور اجحاف در حقشون و انسانیتشون می شد ولی باز همون برنامه رو سر دخترهاشون پیاده می کردن... و می کنن...
واقعن تو چه کلامی می شه این پدیده رو توصیف کرد؟ چه جوری می شه توضیح داد؟ تعصبِ بالاتر از تعقل؟ خودخواهی؟ ترس؟ عادت؟ صرفن فکر نکردن و دنبال سنت بودن؟...
هنوز ناراحتم از اینکه تعصب سکچوالیتی رو تو آفریقا می فهمم... یه جور فهمیدنهایی هست که نشونه ی به فاک رفتن ِ آدمه... یعنی خودمو که می ذارم کنار ِ این بچه هایِ گل و بلبل ِ اینجا، می بینم که چقدر آلردی تنم به چیزای بدی خورده... همینجوری می شه که زیاد با وایت ها نمی پرم... کنارشون خودم رو سیاه می بینم...
پی نوشت: این متن قرار بود به مناسبت روز زن نوشته بشه و شخصی نباشه و تحلیلی باشه... که هیچکدومش نشد... حالا نیت کردم یه چیزی واسه عید بنویسم... کنجکاوم ببینم اونو کی می نویسم و چه جوری بهش گند می زنم!