می نشیند روی زمین و انگار که هزار هزار کیلو بار روی شانه اش باشد، سخت نفس می کشد
- خسته ای چقدر
سر بلند می کند به تلخی:
- درست نمی خوابم این روزا... دلم آشوبه
- شلوغش می کنی احمد... یعنی از تو یکی دیگه انتظار نمی ره اینطور خام بشی یهو
- شلوغش می کنم؟
و نگاه من را بلاتکلیف، در فرار از رنج و وحشتِ مواج در چشمانش، دوخته به گوشه ای رها می کند
- شلوغش نمی کنم... شماهایین که آستانه ی تحریکتون رسیده به عرش... برو از خودت بپرس چه بلایی سرت اومده...
- بلایی سرمون نیمده... عادت کردیم به این آرامش پایدار... به حقوق انسانی... به رفاه
باز هم نگاهی از سر دلسوزی به سر تا پای مچاله شده و معذبم می اندازد...
- این آرامش پایدار مال تو نیس... یادت رفته که اومدی به مهمونی... اومدی به مهمونی چون ضیافت در خاکِ خودت ممنوع بود... اما حالا که همه چی داره درست می شه، دیگه چه حاجت به عاریه گرفتن از اینها... چه عذری به رفتن...
- کجا همه چی داره درست می شه؟ انگار تازه به دنیا اومدی تو هم... اگه تا دیروز اون مردم تو قفس بودن و لگد می کردن تا لگد نشن، حالا درهای قفس باز شده و حالا پای گله به جاهای ممنوع باز می شه... وحشی گری هنوز به قوّت خودش باقیه... حالا کو تا این هیاهو بخوابه...
بلند می شود و انگار بخواهد چیزی را از دم ماتحتش فراری دهد، دو سه بار بی هدف دستهایش را توی هوا تکان می دهد... دوباره شانه صاف کرده و برق چشمهایش می فهماندم که مسیر کلام را اشتباه رفتم... که دوباره بهانه ای یافته برای شوری و شوقی و خروشی...
- تو بمون تا وقتی هیاهو بخوابه... ولی این دِ مین تایم، از خودت بپرس که کی انقدر مفت خور شدی... من می رم... اتفاقن تا هیاهو هست باید فرهنگ جدید رو پایه گذاشت... الان اگه به درد نخوریم، پس کی؟
از پشت به سایه اش نگاه می کنم... به شونه هایی که حالا پهن تر به نظر می آد... به رفتنی فکر می کنم که اینطور دوباره قدش رو صاف کرده و نیاز به پیغمبری کردنی که اینطور دوباره بهش هویت داده... به بازی دنیا فکر می کنم و به حکایتی که گهی زین به پشت آدم می ذاره و گهی پشت به زین سوارت می کنه... حکایت رو هم، ما خودمون می سازیم... با دستای خودمون... و چه فرار از آتش خود افروخته...
فکر می کنم که شاید راست بگه... فکر می کنم که صداش کنم و بگم بیا لختی بیشتر بیندیشیم... سایه اش اما توی آفتابِ کمیابِ این روزها، هی کوچیک و کوچیک تر می شه...
توضیحات: داستان، ماجرای ده بیست سال دیگر است که به دلایلی (که قرار نیست بر خواننده معلوم باشد)، اوضاع مملکت درست می شود آنطور که همه گواهی می دهند که «ایران دوباره جای زندگی شده»... احمد، دانشجویی است که قریب به ده دوازده سال پیش به کشوری دیگر مهاجرت کرده و همه ی عمر رو وقف درس خوندن... حالا با رفرماسیون در وطن، هوای برگشتن به سرش زده و شور انقلابیش دوباره جوشیدن گرفته... هیجان زده سعی می کنه هیاتی تشکیل بده از همقطارانِ مقیم خارج به قصد بازگشت و خدمت و احیای وطن... اما در کمال تعجب، هیچکس باهاش همصدا نمی شه و هر کس به روایتی... احمد معلق و مبهوت، تنها برمیگرده ایران... و باقی ماجرا...
هنوز انقدر آرامش و تعادل پیدا نکردم که بتونم داستانِ بلند شروع کنم... اما پیاش رو می گیرم... بستر مناسبیه واسه اینکه حرفهای این روزهام رو بنویسم...
چیرز
یادداشت اول: این روزها که می گذرد، گیر کرده ام بین قد عَلم کردن و قد علم نکردن... بین حرکت به سمتِ هویتی از آن خود یا همچنان در سایه ی معلومات و تعریفات ماندن... بین «کاشانه ی خود را ساختن» و «دختر بابا ماندن»... این روزها که می گذرد، فقط باران گرفتنش کم بود که آنهم بحمدلله باریدن گرفت...
یادداشت دوم: معامله ی غربی تومنی دوزار با معامله ی شرقی فرق داره... نمی گم کدومش بهتره و کدومش بدتر... هر کدوم رو واسه آدمش گذاشتن... می تونی غربی باشی و شرقی معامله کنی یا بالعکس...
با شرقی ها که می خوای معامله کنی، هی می خوان مالک ات کنن... مالکیت به آدم احساس قدرت می ده، اما از اونطرف دزدکی مسئولیت می ذاره رو دوش آدم... با غربی ها که می خوای معامله کنی هی می خوان وسط زمین و هوا نگهت دارن... استفاده کنی اما حقی نداشته باشی... یعنی اضافه تر از پولی که می دی حقی نداشته باشی... قیمت به سبک غربی، همیشه ارزونتر در می آد... اما آیا اینجوری آدم خوشحالتره؟
یادم به ریلیشنشیپ های مدل شرقی و غربی می افته... مدل شرقی می شه مثِ «دوستم نداشته باش اما پیشم بمان»... مثِ «مهم نیس که دیگه با هم حرف نمی زنیم، تو هنوز زن/شوهر منی»... مثِ «یا همیشه یا هیچوقت»... تعهدی که به ظاهر به حفظ رابطه کمک می کنه، اما در باطن مثل پیله ایه که پروانه اش خیلی وقته از توش در اومده و رفته...
از اونور، مدل غربی می شه «دوستم داشته باش اما اگه باید بری برو»... مثل «امروز اینجوریه، هیچ معلوم نیست فردا چه جوریه»... مثل «مگه من گفتم به پای من بسوز»... بی تعهدی ای که از توش هر چیزی ممکنه در بیاد... بی قانونی همیشه هویت رو در معرض سردرگمی قرار می ده...
قضیه اینجاس که، از هیچکدومش خوشم نمی آد...
یادداشت سوم: پروژه داره واقعن می خوره زمین... سه هفته اس دارم شلاقی کار می کنم، مورخ امروز بالای پنجاه درصدش بر فنا رفت (قراره بره)... خستگیش به تنم مونده و می مونه... هیچ هم نمی فهمم چرا من اصلن باید به جاییم باشه... گندیه که یکی دیگه زده...
از عصبانی بودن خسته شدم... همه اش به خاطر هُم سیک شدنه... آری هُم سیک شدم اما به دلایل نا معلومی نمی رم ایران... دوستانی دارم بهتر از برگ درخت، و پروژه ای که بالاخره داره تموم می شه... دو سه روز دیگه دووم بیارم شرش کنده اس... می خوام ماشین بخرم اما همه سرم رو گول می مالن... دیگه حال ندارم به کسی ثابت کنم دروغ می گه... هنوز یه نیم درجه ای تب می کنم ولی اوکی ام کلن... شجاع بشم دیگه استامینوفن نمی خورم ببینم چه جوری می شه حالم... میونه ام با جیسون به هم خورده اما حال هم ندارم درستش کنم... همه پکیدیم از دم... دلم مامانم رو می خواد... دوستام دارن یکی پس از دیگری عروسی می کنن و من از خودم می پرسم که چه جوری جرئت می کنن... خوابم می آد خفن.
ترانه ی هفته: دلم کرده هوایت، آه غریبه... دلم کرده هوایت.
موقع خستگی در کردن در واپسین ساعات جمعه، با یکی از همکارا هم پیاله شدم و مسیر صحبت طبق معمول کشیده شد به ایران و ایرانی... بعد از ابراز تاسف شدید که «ایران اینجا درست شناخته نشده» و اینا، گفت که چند وقت پیشا یه مقاله خونده بود از یه دانشجوی ایرانی ساکن نورث اَمِریکا، و طرف توی مقاله اش فیل ساری کرده بود واسه همه ی دانشجوهای غربی و گفته بود که اینا از زندگی هیچی حالیشون نیست و نمی فهمن دنیا دست کیه و از سیاست هیچی نمی دونن و از اجتماعشون هم ایضن و الخ...
بحثی که در ادامه در گرفت شامل من و همکار مذکور و یکی دیگه که اونور داشت غذا گرم می کرد بود... هر دو همکار موافق بودن با اون مقاله و به قول همکار دوم بچه های اینجا «بک بُن» اش رو ندارن... من اما در جبهه ی مخالف بودم و سعی می کردم به جنابانِ همکارانِ تا حالا شرق ندیده بفهمونم که «دونستن» همیشه خوب نیست... آدم بهاش رو می پردازه... اون چیزی که باعث می شه (مثلن) دانشجوی ایرانی چشم و گوشش باز باشه «مشکلات» و مصائبه... اینکه ایرانی جماعت به جاهای بالا و والایی می رسه و می تونه خوب بجنگه بهر چیزی که می خواد، واسه اینه که اصولن و اساسن تو میدون جنگ بزرگ شده... که وی آر گود فایترز، بات نات گود لیورز... که وقتی پای زندگی کردن می رسه، ایرانی جماعت سقوط می کنه به قعر رده بندی آی کیو... و نمی دونه که حالا با داشته هاش باید چی کار کنه... و در آخر اینکه: به دست آوردن همه ی بازی نیست...
البته که در آخر هنوز برای همکاران فسینیتینگ بود که آدم «انقدر بزن بهادر» باشه... حق هم دارن البته... یک آمریکایی تیپیکال، «واقعن» فکر می کنه فقط خودش و یواس تو دنیا هست... من اما دیگه خسته شدم از بالای منبر رفتن و در مورد شرق و زندگی در ایران/خاورمیانه نطق کردن... آخه اگه علاقمند بودم به این چیزا که پا نمی شدم بیام اینجا خودم رو گم و گور کنم... می موندم در قلب جبهه و سلحشورانه قلم فرسایی و گلو فرسایی می کردم...
اینا رو نوشتم که یه چیزی نوشته باشم... فعلن
یادداشت هیچُم: هیچ هیچ ام با زندگی... جز از خستگی و مشغله و بقیه ی عمری که به تفریح می گذره، چیزی ندارم بگم... دلم اما، واسه نوشتن تنگ شده...
ضمیمه: اوووووووووووووق... آخرین بارمه که به کسی وا می دم تا وارد زندگیم شه... آخرین بارمه که به سرم می زنه رو کسی حساب کنم... تا از در یکرنگی و دوستی و «طاقچه بالا نذاشتن» وارد می شی، یا معصوم و طفلک و دنیا ندیده ای که نیاز به یکی داری که بهت سرمشق بده و لایف استایل ات رو «جهت دار» کنه... یا همیشه یه چیزیت کمه و باید درست شه... یا مشکوک به آویزون شدن و «مثل مار پیچیدن دور گلو» ی طرف و الخ... فقط می تونم بگم اوووووق... اووووووق به پهنای هر چی که تا حالا به زور قورت دادم... اووووووووووق
دوش به دوش راه رفتن و مثل کوه پشت کسی وایسادن، جزو ادبیاتِ جنگه... صلح، ادبیاتِ کثافتِ امپریالیستی خودشو داره... در یک کلام، ناز کن که خریدار داشته باشی... اینو من نمی گم، الفبای اقتصاد می گه... و گور بابای دوستی و عشق و عاشقی... عرضه رو کنترل کن که حالِ تقاضا رو ببری...
خاک بر سر من اگه دوباره خر شم.