پابلیسیته

 

یادداشتِ یهو: دوستی به اندازه ی نیم ساعت اندر اهمیتِ پابلیسیته در فشانی می کند و یک ربع هم به این نیم ساعت ضمیمه می کند تا حسابی هایلایت شود برای حضار که چگونه شکافِ بین ِ تمایلاتِ دنیا دوستانه ی مردم و اجبار اجتماعی بر گرو گذاشتن ِ زندگی به حسابِ بهشت امکانِ پابلیسیته رو از رسانه هامون می گیره و سدی با یک سوراخ ِ ریز به اندازه ی زاویه دیدِ خشکه مذهب های تا دیروز توی دهات بوده ی امروز در صدر و صدارت در مقابل جریان فرهنگ و اندیشه می ذاره و چگونه اینگونه قشر هنرمند و به خصوص هنرمندِ پاپ اولینیه که دچار عزلت می شه... 

من این مدت انقدر تلگرافی زندگی کردم که کاملن مهارتم رو حتی توی مستمع بودن از دست دادم... دیگه چه برسه به وارد بحث شدن... به دونه های نمکِ کنار بشقابم زل می زنم و تمام مدت این جمله ات توی گوشم صدا می کنه که: «وقطعنا هم فی الأرض أمما منهم الصالحون» اونجوری که امما رو با تاکید می گفتی... و فکر می کنم واقعن شاید همه اش مشکل مکان نباشه... شاید بیشترش مساله ی زمان باشه و این حقیقت که دیگه هیچ چی مثل قبل نیست چه تو اینجا باشی چه اونجا... و اینکه آیا ما اونقدر جنم داریم که مثل قوم یهود بالاخره روزی برگردیم به سرزمین مقدسمون؟ یا نکنه این انقلاب و این موج مهاجرت ها و در خود فرو رفتن ها روندِ انقراضی ِ یکی از قدیمی ترین تمدنهای بشریه که شاهدش هستیم... 

 

آلردی احساس ِ دایناسور بودن می کنم! 

 

اینا رو که می گم به حسابِ دلِ ترکیده از غصه نگیر... دلم سیاه نیست هر چند که تنگ شده... فقط خیلی فکر می کنم به بعدن...

از این روزگار

 

یادداشتِ هر روز: چندین وقتِ پیش به این لینک برخورده بودم و عزم کرده بودم که بذارمش اینجا ولی نشده بود... امروز دوباره بهش برخوردم و مثل ِ خوابی که دوباره تکرار می شه، دیگه نتونستم نذارمش... خیلی خوندنش توصیه می شه مخصوصن با تکه ویدئویی از فیلم Maxx در ادامه اش که کم بامزه و در عین حال نوستالژیک نیست... نمی دونم سایت فیلتر هست یا نه... اما اگه هست، این متن ِ پسته: 

 

فرار مغزها یا استهلاک مغزها

۲۶ مرداد ۱۳۸۶ | دسته: مهاجرت

  • فرشاد (اسم جعلیه) پنجم ابتدایی رو که تموم کرد وارد سازمان استعدادهای درخشان (تیزهوشان) شد. در دوره راهنمایی شاگرد اول کلاس بود و یکی دوباری هم به مرحله کشوری المپیادهای ریاضی و کامپیوتر راه پیدا کرد. لیسانس و فوق رو دانشگاه تهران گرفت و بعد از مدتی اداره یک شرکت با چند رفیق، از دانشگاهی در آمریکا پذیرش گرفت برای دکتری، و از ایران رفت. چند روز پیش که با فرشاد حرف می زدم می گفت این امکان رو هم جدی بهش فکر میکنه که درس رو ول کنه و دنبال کار بگرده، برای اینکه برای گرین کارت اقدام کنه. گفتم درس؟ گفت خیلی دوست دارم استاد دانشگاه شم اما خب شرایط خیلی آماده نیست.   

  • علیرضا (اسم جعلیه) از دبیرستان وارد تیزهوشان شد و بعد با یک رتبه زیر ۲۰۰ رفت شریف. لیسانس و فوق رو اونجا گرفت و برای دکتری رفت کانادا. چند وقت پیش فهمیدم با استادش شدیدا دعواش شده و داره بر میگرده ایران. تحمل غربت و هوای سرد وقتی تنها هم هستی اصلا کار ساده ای نیست.  

  • مجید (اسم جعلیه) از راهنمایی رفت تیزهوشان بعد هم لیسانس و فوق رو شریف گرفت. برای دکتری رفت یک دانشگاه دسته چندم کانادا در رشته ای که هیچ علاقه ای بهش نداره. پریروزا که باهاش حرف می زدم می گفت اولویتش تموم کردن فوری درس و پیدا کردن یک کاره.

تمام این سرگذشت ها واقعی هستند (البته مکانها و نامها همگی جعلیند). این آدمها تک تکشون در رده های بالای هوشی بودند، و هستند، اما به هر حال مصیبت های مهاجرت آزارشون داده. کسی که تجربه نکرده شاید نتونه درک کنه اما وقتی اوضاع زبانت خرابه، می شی مثل بچه های کوچولو. توانایی صحبت کردن با سن بالا میره، اینو همه می دونن. چیزی که آدم پس از مهاجرت درک می کنه اینه که سن عقلیت هم انگار با افول مهارت های زبانیت کاهش پیدا می کنه. وقتی روزی سه بار ازت میخوان حرفت رو دوباره تکرار کنی دیگه تو آقای مهندس فلانی نیستی. تو جایگاه یک افغانی رو در ایران ِ نژادپرست داری.

وقتی میگیم فرار مغزها بنظر داستان ساده می رسه. آقای مغزدار سوار هواپیما میشه و در اینور پیاده میشه. بعد تاکسی میگیره و می ره ناسا روی پروژه مریخ نورد کار میکنه. در عمل این اتفاق نمی افته. حداقل برای خیلی ها. اون خیلیها، که شامل همه آدمهای بالا میشه، از هوششون استفاده می کنن برای اینکه زبانشون رو بهتر کنن و جا بیافتن. برای این استفاده می کنن که از “سیمپسون ها” سر در بیارند و انواع مشروب رو بشناسن که ضایع نشن در یک مهمونی. روش غذا خوردن هم هست و روش توالت رفتن. با اینهمه دل مشغولی وقتی برای کار دیگه نمی مونه. اینها مستهلک میشن. 

این تازه داستان ِ انبوه مهاجرین ِ افسرده نیست. 

 ...

از طرف دیگه وقتی با هنوز ایران مونده ها که حرف می زنی می بینی اوضاع روز به روز خراب تر می شه... دیگه مردِ گنده اش هم تو روز روشن جرئت نمی کنه از کوچه پس کوچه رد شه... دیگه مهندس ِ بیست و پنج سال سابقه کار هم دخلش جواب ِ خرجش رو نمی ده... اوضاع ِسیاسی-جنگی هم که... 

تنها و نگران، این بیتِ کیوسک رو زیر لب زمزمه می کنیم که: 

 

توقف ممنوعه نمی شه وایسی، چراغام قرمزه نمی شه رفت...  

همه حیابونای این شهر، یا ورود ممنوعن یا بن بست...

برف زدگی

 

یادداشت اول: دوباره برف گرفته... دوباره من و این خیابونای خراب... دوباره من و ماشینی که تو برف گیر کرده و به هزار ترفند باید کشیده بشه بیرون... دوباره من و سر تا پای خیس آب وقتی باید با دستِ خالی برفای رو ماشین رو بتکونم...  

برام عبرت نشد که برم یه وسیله ی درست حسابی بگیرم... یعنی کلن چی برام عبرت می شه که این یکی بخواد بشه...  

مغز ِ اینجانب، بسیار نپز است! 

 

یادداشت دوم: از دوشنبه می رم سر کار... دوباره... راستش دلم تنگ شده... ولی می دونم باز هنوز به ساعت ده صبح نکشیده دیگه رو صندلیم بند نمی شم... باید فکری کنم به حالِ این ساعتهایِ بیشمار ِ بیکاریِ کانهو توی سلولِ انفرادیِ البته مجهز به اینترنت. 

 

یادداشت سوم: مُردم انقدر فیلم دیدم... همه آب حوضی... همه هالیوودی...!

از این لوچی ها

 

قانون را 

مثل یک لایه شیشه

آنقدر تنگِ تنم دمیده اند

که تا می آیم تکان بخورم 

می شکند

و اگر نخواهم که بشکند 

باید همه ی عمر  

از پشتِ یک لایه ی نازکِ شیشه ای به دنیا نگاه کنم 

انگار که ویترین

و همه ی عمر

مثل ِ عروسک 

هیچ کاری نکنم... 

شاید حداکثر وقتی به پشت می خوابانندم، چشمهایم را ببندم...

  

 

قانون را 

برایم هزار جور کلمه کرده اند... 

و از آن جمله است: 

نجابت، عفت... 

اوه بامزه ترینش این یکی است:

ناموس!!! 

 

و جانم برایت بگوید... 

این ناموس، قصه ی درازی دارد 

که آنقدر دراز است، نه اولش پیداست و نه آخرش

ما فقط وسطش را می بینیم 

و این وسط  

مردِ جماعت 

از صدقه سریِ من

هر کاری خواست می کند   

هر کاری...

به طور کاملن شرعی

حتی مرا می کشد

مرا 

خودم را ! 

به قول معروف 

اول مرغ را کشتند یا تخم مرغ را شکستند؟

 

چی بگم... 

 

حتمن تا حالا فهمیده ای 

که نویسنده ی این سطور 

یک زن است... 

اگر نفهمیده ای 

به مرد ستیزی اش نگاه کن  

حتی از پشت نوشته هایش هم معلوم است... 

آری اینست معیار ِ سنجش جنسیت: 

هر چه مرد ستیز تر، 

زن تر 

 

و ما زن ها  

(در مقام انتقام)

دور هم که جمع می شویم 

آمار مردهای دور و بر را می کشیم بیرون

و بهشان می خندیم 

و تحقیرشان می کنیم

و مسخره شان می کنیم

مسخره ی زشت 

مسخره ی بی تربیتی

و حتی مسخره ی رکیک 

آه که اگر خودشان بدانند... 

  

ما  زن ها 

بدون اینکه کاری کنیم

خطری برای نظام محسوب می شویم 

و برای اسلام 

و برای مسلمین 

ایول به این ضعیفه ای که ما باشیم! 

 

ما از دزد و جانی و قاتل هم خطرناک تریم 

وقتی می خندیم 

یا توی خیابان راه می رویم 

یا حتی وقتی چکمه می پوشیم

خدا!

تو رو خدا ببین 

چی فکر می کردی چی شد... 

 

اصلن درستش همان است 

که بمانم زیر لایه ی شیشه ای 

و جنب نخورم 

و محض محکم کاری 

چادر هم بیندازند روی سرم 

که دیگر کسی تهدید نشود 

  

و ما زن ها 

خیلی که بخواهیم مرزهای اندیشه مان را گسترش دهیم 

از مقام زن می نویسیم 

و از جایگاهش 

و از حقوق پایمال شده اش 

برایش گریه می کنیم 

و شعر می گوییم 

و کمپین راه می اندازیم 

و هزار کوفتِ دیگر 

 

(از تو چه پنهان، بعضی مردها هم اندیشه شان را همینجوری گسترش می دهند...

اما تو نشنیده بگیر)

 

خلاصه این می شود 

که من می آیم این خزعبلات را می گویم 

و تویِ این وانفسا 

«آدم بودن»

پوف می شود 

و به هوا می رود  

 

«آدم بودن» 

با این عظمت 

پوف می شود... 

 

Wow... 

آخر آدم چقدر می تواند آنهمه را نبیند و این یک کم را ببیند؟؟؟ 

...

انگار همه مان لوچ ایم... 

و من از همه لوچ تر...

 

ولی از شوخی گذشته،

به جان خودم

محققان بالاخره یک روز کشف می کنند 

که ذهن انسان 

بیشتر از آنکه شباهت ها را ببیند 

به دنبالِ تفاوت هاست...

حالا ببین 

 

و من دلم دارد به هم می خورد 

از این اینهمه زن زن کردنم 

در حالی که آدم بودنم 

آن گوشه وایساده 

و دارد عمر دود می کند... 

 

تنها دوره ای از عمرم 

که فارغ از جنسیت بودم 

قبل از دبستان بود 

مهدکودک...

 

خیلی نکبت است که آدم دلش برایِ مهدکودک اش و پنج سالگی اش تنگ شود 

اما دلِ من شده 

و همینطور، 

دلم لک زده 

که بتوانم راحت و سبک 

تا آخر دنیا پیاده راه بروم 

و اگر کسی دارد شانه به شانه ام راه می رود

فقط چشمهایش مهم باشد 

نه فلان...  

اما ما آنقدر لوچ ایم 

که حتی اگر با تمام قوا  

تصمیم بگیریم به چشمها زل بزنیم 

باز هم مسیر نگاهمان خم بر می دارد 

و به فلان جا منتهی می شود... 

 

وای چه بی ادبم من...!

چه کسی باور می کند یاسر...

 

چمباتمه می زنم کنارت: 

 

- کِی تموم می شه؟ 

  

همانطور که سرت تا آخر روی دفتر خم شده و تند تند می نویسی جواب می دهی: 

 

- خیلی مونده 

 

خودم را می کشم توی سایه و به دیوار گچی تکیه می دهم... نگاهم به کبودیِ روی زانویم است و امتدادِ زردش که مثل دم مار شده... یادم به معرکه گیر ِ سر کوچه می افتد که روی بازویش مار نقاشی کرده و خوش دارد به ما پخ کند و ما جیغ بزنیم بدویم توی خم کوچه گم بشویم و بعد همدیگر را هل بدهیم تا یواشکی از کنار دیوار بپاییمش... و او اگر سرحال باشد باز پخ‌مان کند و اگر نباشد، گوشه ی سیبیلش را تاب بدهد... 

تا به خودم می آیم می بینم که رسیده ای به آخر صفحه... 

 

-تموم شد؟ 

 

موقع ورق زدن کاغذ را تقریبن مچاله می کنی... 

 

- نه 

 

توی بساطت دنبالِ خودکار می گردم که برای کبودیِ روی زانویم چشم بکشم... یادم نیست که کِی اینطوری شد... ولی با یک چشم و یک نیش واقعن شبیه مار می شود... خودکار نداری... 

 

- خودکار نداری؟ 

 

باز هم سرت را بلند نمی کنی: 

 

- نه 

 

- می خوام برای این چشم بکشم 

 

و با اینکه درد می گیرد اما دستم را محکم می گذارم روی ردِ کبودی که تا نگاه کردی نشانت بدهم... اما باز هم سرت را بلند نمی کنی و همانطور ریز ریز به نوشتن ادامه می دهی... 

 

- فِک می کنی با مداد می شه؟ 

 

و دستم را می برم سمتِ کیف ات... اینبار آنقدر چشمانت را می آوری بالا که ببینی مداد قرمزت را برداشته ام... 

 

- نشکونیش 

 

و همینکه چشمانت را می اندازی پایین می روی به صفحه ی روبرو... خوشحال از اینکه حتی شده با واسطه گریِ مداد قرمز لحظه ای ریز ریز نوشتنت را متوقف کرده ام، زانویم را می آورم بالا... مداد را آنجایی که باید چشم مار باشد فشار می دهم... درد می گیرد... مدادِ لعنتی را پرت می کنم وسط حیاط... 

سیخ می شوی: 

 

- چی کار کردی؟ 

 

و از لبه ی تخت می پری پایین... همانطور که جای کبودی را با دست گرفته ام نق می زنم: 

 

- دردم گرفت... 

 

- خب گرفت که گرفت... چرا مدادم رو پرت می کنی... احمق... 

 

دوباره خودت را می کشی کنار ِ دفتر و کتاب... اینبار اما گردنت را صاف گرفته ای و یک عالمه اخم ریخته ای توی صورتت: 

 

- دختره ی لوس... مگه با مداد هم می شه چشم گذاشت... ببین نوکِش شیکست... 

 

عصبانی شده ام... بلند می شوم و با لگد می زنم زیر کیفت... حیف از تخت نمی افتد پایین... فقط کمی آنطرف تر دوباره مثل جسد پهن می شود... 

 

- حوصله ام سر رفته... تو همه ش داری مشق می نویسی... 

 

- خب درس دارم... شوخی که نیست بی سواد... 

 

«بی سواد» را با تاکید می گویی... از قیافه ی شبیهِ پدرت وشبیهِ پدرم و شبیهِ همه ی مردهای سیبیل دار حرصم می گیرد... از اینکه این تابستان از اولش غرور توی نگاهت بود و الان تمسخر هم بهش اضافه شده حرصم می گیرد... و اینبار لگدی که می زنم کیفت را ولو می کند وسط حیاط...  

...

وقت نمی دهم که چنگ بزنی و گیرم بیاوری... در جا می پرم پایین و می دوم به سمت در ِ سبز...

نفس نفس می زنم اما صدایی پشت سرم نمی آید... بَر که می گردم، می بینم همانطور نشسته ای روی تخت... شانه هایت افتاده... انگار که درمانده... رحم اما نمی کنم... آنطور داد می زنم که صدایم به تو ی ِ آنطرف حیاط برسد: 

 

- تو رفوزه شدی که الان باید مشق بنویسی... رفوزه ی تو کوزه... رفوزه ی تو کوزه...

 

و می زنم توی کوچه...  

از گرما بدم می آید... از خودم بدم می آید... و از تو بدم می آید... اما بالاتر از همه ی اینها، تصمیم می گیرم که از مدرسه بدم بیاید...