شیش سیخ کباب، سیخی شیش هزار


یادداشت اول: داشتم رو یه صفحه ی رندم بالا و پایین می رفتم، گذارم خورد به یه مسئله ی ساده که برای حلش لازم داشت بدونی سرعت نور چقدره... هر چی فکر کردم یادم نیومد... تازه مثلن دو ساله از دانشگاه اومدم بیرون...


یادداشت دوم: اساتیدِ فنی نامه ی سرگشاده نوشتن برایِ رهبر... خیلی اسمایِ آشنا دیدم تو امضاها... دردم زیادت شد...


یادداشت سوم: یادمه اون اوایل ِ ایام ِ وبلاگ نویسی، کلی ذوق داشتم (و داشتیم) که بیایم از روزانه هایِ ساده ی شاید واقعن هیچی و دیالوگهای حتی نه چندان بامزه بگیم و با آب و تاب روح بدیم به روزمرگی هایِ پیش پا روی زمین افتاده... نمی دونم در حال یافتن ِ هویت و اختراع شخصیت بودیم یا ذوق اولش بود یا صرفن آدمایِ با صفاتری/سانتی مانتال تری بودیم که تموم شدیم رفت...

من که دیگه بلاگیدنم از دهن افتاده ولی هنوز لذت می برم از خوندنِ صفحه هایی که پر از زندگی ِ روزمره ی صاحباشونن...


یادداشت چهارم: گاهی از پشیمونی لبریز می شم... حکایتم مثل اون جمله ایه که می گه «وقتی دیدم که نبود»... نمی دونم کی می خوام دست از تجربه کردن بردارم...


تفلونی که این مملکت باشد


دخترک می نشیند می گوید توی کانادا هر چی به آب نزدیکتر می شی مردم بدتر می شن، تو آمریکا هر چی از آب دور می شی... دو سه دقیقه ای طول می کشه تا بفهمم چی گفته و تا خودم را می رسانم به بقیه ی حرفهایش می بینم روایتش را تمام کرده و حالا دارد نتیجه گیری می کند: «کجا تو ونکوور مردم از این کارا می کنن واسه هم»... 

نفس راحتی می کشم... چقدر به یکنفر نیاز دارم که تایید کند این غربتِ حتی خارج از عرفِ اینور آب را... به طور خاص این شهر و مشابهاتش را... نمی گویم همه چیز از مردم آب می خورد... ولی مثل وقتی که کتابِ فلسفی می خوانی و حتی یک کلمه هم نمی فهمی، دوباره و سه باره و گاهی حتی ده باره می خوانی و نمی فهمی، تسکین بخش است اگر بگویند «در ضمن مترجمش هم ناشی است»... 


دلم لک زده برایِ «احساس پیوند با محیط»... نه که وقتی ایران بودم خیلی داشتمش... که هر وقت می آمدیم ارزیابی کنیم شکایت از زندگی پیشی می گرفت بر حقیقتِ مادر-فرزندی ِ ما و مام وطن... ولی جمعهای کوچکتر بود به هر حال... چهارتا فرهیخته ی هر چند خاک خورده ولی اصل بود به هر حال... چهار جور دوستِ کمی بیشتر از پیتزا و فرنچ فرایز بود به هر خال... هنر و ادبیات بود... هوسی بود برایِ بهتر شدن... شاخ ِ امپریالیسم صنعتی خیلی کلفت است اینجا... طبقه ی متوسطش خیلی دغدغه ی پولدار شدن دارند اینجا... انقدر خارجی ِ بی کلاس دیده اند خیلی مردم ترس اند اینها... اصلن نمی شود که آدم خودش را پیوند بزند... طبقه ی ایرانی اش هم که... انشاله خداوند به همه ی دخترها یکی یک دوست پسر دولوکس و به پسرها یکی چند دوست دختر شاسی بلند بدهد، باشد که به بقیه ی زندگی هم برسیم قبل ِ مردن...


خلاصه که نشد عزیز من... بیش از دو سال است من می خواهم خودم را به این دنیایِ ونکووری پیوند بزنم، نشده که نشده... همه ی این زیبایی های طبیعی و مصنوعی هم در حد تابلو باقی مانده بی آنکه در یاد بماند... حالا نه اینکه حالِ بقیه ی مهاجرانِ همشهری و غیر همشهری بهتر باشد... من رویِ نق زدنم باز است...


پنجشنبه، یه روز قبل از کریسمس


می خوان ساعت دوازده ولمون کنن بریم کریسمس ایو در کنیم... و من انقدر ذوق مرگم که نمی دونم این نصف روز رو چه جوری آتیش بزنم... یه دل می گه صاف برم خونه، بدون یک کلام حرف بگیرم بخوابم و هر وقت خواستم بیدار شم... دلهای دیگه ای هم هستن که چیزای دیگه ای می گن ولی فکر کنم آخرش برم بخوابم... از صبح تا حالا هم یه نفس دارم وبلاگ می خونم... خلاصه امروز خوب بود!


تایم شیت ام رو پر می کنم... از جمله نکاتِ اخلاقی ِ امروز اینکه دعا کردن برایِ چیزی که ممکن الوجود نباشه بی فایده اس... برایِ چیزی که ممکن الوجود باشه هم... اِمممممم... آدم بهتره خودش آستیناش رو بزنه بالا... مطمئن تره... نکته ی دیگه اینکه بعضی از ماها با رفتارمون، حتی گاهی با محبت کردنمون، بقیه رو به گروگان می گیریم... خیلی زشته...


در آخر هم برایِ کریسمس هیجان زده نیستم ولی برایِ اینکه یه عالمه تعطیلم چرا...

درین درگه که گه گه کًه کٌه و کٌه کَه شود ناگه...


دیروز داشتم زندگینامه ی منتظری رو می خوندم... بعد فکر کردم اگه آدم می تونست به اندازه ی دو قدم جلوتر از خودش رو بو کنه چی می شد... منتظری یه بازی ای رو شروع کرد که در نهایت باعث شد فروردین 68 از قائم مقامی استعفا "داده بشه"، امام سه ماه بعدش فوت کرد... شاید اگر منتظری می دونست که اگه چند وقت دندون رو جگر بذاره تا بیست سال بعدِ مملکتی رو می تونه سامون ببخشه، اوضاع الان بهتر بود... آیا اگه می دونست، می تونست آروم بشینه و مثلن سر اعدام ها و زندانی ها دم بر نزنه یا بازم هر لحظه سکوت رو مصداق خیانت می دونست؟ همونطور که مشاهده می کنید کاری که در اون روزا قهرمانانه و آرمانگرایانه به نظر می اومد در بستر زمان تبدیل شد به یه اشتباهِ استراتژیک با تبعات زیاد... آیا می شه منتظری رو به خاطرش سرزنش کرد؟ فکر نمی کنم... به هر حال کاری رو انجام داد که اون موقع به نظرش صحیح می اومد... ولی آیا اگه تجربه اش بیشتر بود می تونست تصمیم بهتری بگیره؟ آیا موندن در بدنه ی قدرت همیشه بهتر از پشت پا زدن و قهر کردنه؟ نمی دونم...


این اتفاق بیست سال پیش افتاد و ما تا بیست سال بعدش رو دیدیم و الان داریم قضاوت می کنیم... چند تا از این اتفاقا همین الان داره می افته؟ چقدر از کارایی که الان داریم می کنیم مصداق ِ احساسات/ارزشگرایی لحظه ایه؟ چقدر از نقشه هامون شانس ِ «خوب از آب در اومدن در لانگ ترم» رو داره؟ چقدر بیست سال دیگه خودمون رو به خاطر ِ خریت های عاقلانه-نمای این روزامون سرزنش می کنیم؟ چقدر موقع دسیژن میکینگ تا بیست سال دیگه رو مد نظر داریم؟ نمی دونم...


گویند سنگ لعل شود در مقام «صبر»... تو بخوان «جبر»


نمی دونم زندگی ِ شلوغه و انبوه کارهای شروع کرده و تمام نکرده یا ذهن آشفته و انبوه نگرانی های هر از گاهی سر برآورده یا سیمپلی جسم ِ ضعیفِ شکننده ی پرپریِ بنجل ِ زنانه که نمی تونه خودشو جمع کنه و یاری نمی کنه تا بعد از همه ی ایکس-دو زدن ها چندی هم بیاسایم و با دل خوش چیزکی خط خطی کنم... باز با این حال به خودم می گم بنویس که خوب می دونی دلیل ِ این کبودیِ ذهن خفه شدنش است در مجرای باریکِ قلمی که خمش کردی یا خمش کردن یا خم شده شاید در جوار دلِ گُر گرفته از خشم/ترس/غم/هر چیزی غیر از نخود سیاهِ عشق...


اِنی وی گفتم بنویسم از عروج ِ در خوابِ به قولی ته مانده ی آبرویِ شیعه و به قولی دیگر عالمی هر چند بزرگ ولی درگیر لغزش که امید است ابتلائاتِ دنیوی کفاره ی گناهانش باشد و انگار که سوزنم گیر کرده باشه بالای ده بار این یک خط رو خوندم... زبان قاصره از ابراز احساسات!


کانالهای خبری انقدر پر از حضور ِ به قولی پررنگ و به قولی دیگر کمرنگِ مردم در صحنه های مختلفِ بعدن-تاریخی شدند که سخته بشه خبر دیگری رو پی گرفت... با اینحال من هنوز دلم تو دستمه سر این لایحه ی هدفمند کردنِ یارانه ها و امیدوارم ریاست جمهوری به امیدِ مجلس بعدی هم که شده فعلن پسش بگیره که اگه نگیره وایلا می شه و همین دو تا دکانِ کسب و کار هم باید ببندن برن پی کارشون... یکی نیست به دولت فعلی بگه حاج آقا، این چهل میلیارد دلاری که بهش دل بستی رو گذاشتن ته چاه... شما اول زخم ِ الانت رو ببند بعد یه جایِ دیگه ات رو چاقو بزن... الکی هم فوریت نزن انگار که اگه دو روز دیرتر تصویب بشه بچه ات می افته... مردم فکر بد می کنن...


هیچی دیگه دیشب هم که شب یلدا بود و من به همراه کوهِ خستگی و گیجی پاشدیم رفتیم مجلس نیمه خصوصی بزم و طربی که انقدر خالی از قریحه بود تا آخرش یه حافظ هم باز نشد... دلم خوش بود می ریم دسته جمعی دو بیت وعده وعید و قربون صدقه می خونیم امیدوار می شیم...


یکی دیگر از خرده اخبار ِ این روزها هم دعوتِ مهدی، موسس وبسایت بالاترین، به مهمانی ِ شام کریسمس کاخ سفیده... این آقا مهدی اصلن و اصولن دانشمندِ رشته ی فیزیکه و در طول زندگی انگار همه اش سرش تو کتاب و درس بوده... دلم می خواست یه نطق مفصلی بکنم در بابِ اینکه آدم اکثرن خلاقیت هاش رو خرج ِ چیزی خارج از فیلدِ کاریش می کنه و مثال زیاده و توجیه فراوان و یکی از توجیهات اینکه آنچه خلاقیت رو فعال می کنه تلاطم احساسی یا به قولِ ساده تر «تغییره»... بمبارانِ ذهن با فقط و فقط یک چیز، آدم رو در حد واکنش به کنش پایین می آره و در ِ غیب رو به روی آدم می بنده... البته از هر کامپیوتری ای بپرسی می گه بالاترین که خلاقیت نبود و کپی برداری بود و صد البته دماغ ما خیلی سر بالاتر از این حرفاس که بخوایم وبسایت بزنیم و پاش عرق بریزیم... خوشحالیم که آدمهای دیگه ای هم تو دنیا وجود دارن!



با همه ی این حرفا و رخوت های مستور در این سطور، بیست و چهار ساعته در کار ِ تلاشم... که مرا عهدی ست با جانان که تا جان در بدن دارم دست از طلب ندارم... تا یا آنجا بیاسایم که بالهای خیالم گسترده است یا حداقل در راه رسیدنش باشم به هنگام ِ عروج ِ غیر ملکوتی ام...