X
تبلیغات
رایتل

پنج‌شنبه 22 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 10:32 ق.ظ


یادداشت اول: یه قدرت متقاعد کننده ای توی زیبایی هست که وقتی فکرش رو می کنی می بینی ترسناکه... اینجوری که وقتی یه چیزی زیباست، نمی تونی باور کنی که هیچ جوره بتونه بد باشه... وقتی یه کسی زیباست، چه جوری می تونه آزاری داشته باشه... ‍پر قدرت ترین و پر فریب ترین شکل زیبایی هم زیبایی معصومانه اس... یه جوری که آدم بدون فکر همه اش  رو تا ته جان بو می کشه و در آغوش می گیره، بی اینکه بدونه چه بلایی سرش می آد!

توی ماشین از سیاتل به ونکوور گیر افتاده بودیم... بعد از چرخ زدن توی تاریخ روم و هخامنشی و چینی و الخ (که خدا رو شکر از هر کدومشون هم یه نماینده توی ماشین نشسته بود) به این نتیجه رسیدیم که یکی از بزرگترین اشتباهات اسلام این بوده که پیوندش رو با هنر کلاسیک محکم نکرده... که مسیحیت از راه هنر روی هر دیواری خزید و تو دل هر آدمی جا باز کرد... ولی اسلام از اونجایی که نقاشی و مجسمه سازی و موسیقی رو مکروه کرد، به اندازه ی مسیحیت نتونست خودش رو پابلیسایز کنه...



یادداشت دوم: یه مادر میانسالی می گفت الان تازه دارم می فهمم که برای پیدا کردن دلیل وجودیم، به جای پرسه زدن تو وادی فلسفه و خوندن جلد جلد کتابهای قطور خود شناسی، باید می رفتم از مادرم می پرسیدم که چرا من رو بار گرفته... می گفت الان که مادر شدم می فهمم به وجود آوردن زندگی چقدر ساده و تریویاله... می گفت من بچه دار شدم چون می خواستم بچه دار شدن و زندگی ساختن رو تجربه کنم... می خواستم یه موجودی با همه ی وجودش به من وابسته باشه و من با همه ی وجودم عاشقش باشم... که قضیه ی زندگی اصلن این چیزایی که فلاسفه می گن نیست... که فلاسفه هم باید می رفتن از ماماناشون می پرسیدن!

 من این فکر که «به وجود اومدم تا اینسپایریشن باشم برای مادر و پدرم» اوکی ام... خوشحالم که به دنیا اومدم «چون مامان بابام دلشون می خواسته بچه دار شن»... یا حتی اگه «مادرم دلش بچه می خواسته»... یا حتی تر اگه «مادرم می خواسته که دیگه تنها نباشه»... به نظرم اینکه به این دنیا بیای برای اینکه دلیل زندگی یه نفر دیگه باشی، یا حتی دلیل موندن دو نفر با هم باشی، خیلی زیباست... ولی تو همون جمعمون کسایی هم بودن که همه ی این حرفها رو خیلی سنگین گرفتن... که به نظرشون آدم نباید با انتظار یا با دلیل شخصی بچه دار بشه... آدم نباید از اول برای بچه نقش تعیین کنه... 

ولی من می گم چرا که نه... چی از این غریزی تر و زیباتر؟...


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

متوسط، توسط، تواسط

چهارشنبه 23 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 01:55 ق.ظ


یه تست دادم در مورد اینکه موقع تصمیم گیری چه جور آدمی هستم... آیا خیلی سعی می کنم همه ی جوانب رو بسنجم و بهترین انتخاب رو بکنم، یا با یه چیزی که به قدر کافی خوب باشه هم راضی می شم... جواب در اومد که نسبتن آدم متوسطی هستم، نه خیلی اینوری نه خیلی اونوری...


یه جور آرامش خاصی هست در اینکه آدم متوسطی باشی... انگار مسئولیت زیادی بر دوشت نیست وقتی متوسطی... قرار نیست هارد پرابلم های دنیا رو حل کنی... قرار نیست گرسنگی و جنگ و بی خانمانی رو از بین ببری یا بقیه رو از بدبخت بودن نجات بدی و جلوی منقرض شدن خرسهای قطبی رو بگیری... بیشتر قراره صاف بری و صاف بیای و زندگیت رو بکنی... اینجوری دیگه لازم هم نیست نگران نسلهای بعدی باشم و فکر کنم با این دنیایی که داریم می سازیم (یا داریم خراب می کنیم) چه بلایی سر نوه نتیجه هام می آد... امیدوارم اونها هم بفهمن که من یه آدم متوسط بودم و کار زیادی ازم بر نمی اومد... 

حالا شاید حتی بتونم انتظار داشته باشم که هشتاد سال هم عمر کنم... انگار اگه آدم متوسطی باشی، اتفاقات متوسط هم برات می افته!


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سه‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 10:01 ق.ظ


کتاب نویسنده ی مورد علاقه ی انگلیسی زبان ترجمه شده به فارسی رو از دست مسافر تازه از ایران برگشته قاپ می زنم... یه جوری ذوق دارم بعد از مدتها کتاب فارسی بخونم که انگار زمان مستی اسبها... از تو آسانسور کتاب رو باز می کنم، ولی از همون پاراگراف اول انگار سوزن می ره تو تنم... ترجمه ی فارسی جلوتر از خود داستان خودشو به رخم می کشه... کلمه های بی ربط به لحن مثل فنرهای تشک زوار در رفته هی من رو پرت می کنن اینطرف و اونطرف... سرعت فارسی خوندنم هنوز خوبه، ولی از متن چیز زیادی دستم رو نمی گیره... از صفحه ی چهارده به بعد شروع می کنم بازی کردن با مترجم، سعی می کنم حدس بزنم اصل کلمه و اصل جمله چی بوده که مترجم چنین معادلی براش نوشته... به صفحه ی بیست نمی رسم... کتاب رو با احترام می بندم می ذارم کنار... فرداش می رم اصلش رو از کتابخونه می گیرم، یه چایی دم می کنم، زیر یه ذره آفتاب تنبل عصر همینجوری که با کلمه های قلمبه سلمبه ی انگلیسی کلنجار می رم داستان رو ذره ذره می نوشم... 


بار دیگر نتیجه گیری می کنیم: برای فارسی خوندن فقط باید به کتابهای فارسی زبان بسنده کنم... 


حالا جهت استفاده از بلاگ به جای روابط عمومی: آیا کتاب فارسی زبان خوب جدید می شناسید؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

موشها و آدمها

چهارشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:56 ق.ظ


دفترمون تو یه محله ی قدیمی از شهر واقع شده... البته قدیمی که می گم صحبت هفتاد هشتاد ساله... ولی ساختمونهاش به جایی رسیدن که هیچکس نمی تونه از پس سوراخ سمبه هاش بر بیاد... و چیزی که زیاد تو اینجور ساختمون ها پیدا می شه (به جز کارمندهای خسته ی نه تا پنجی)، موشه... یه شرکت دیگه که کمی اونطرفتره و تازه ساختمونش به اندازه ی ساختمون ما قدیمی نیست، به دلیل کثرت موش و تعدد عبور و مرورشون در محل کار، غذا خوردن کارمندها سر میز کار رو ممنوع کرده... هر کی می خواد یه بیسکوییت بذاره دهنش باید لخ لخ بکشه بره تو آشپزخونه بیسکوییت مذبور رو از تو یخچال در بیاره گاز بزنه بعد هم خورده هاش رو جمع کنه بریزه تو سطل آشغال قفل دار انگار که اصن بیسکوییتی در کار نبوده... ما ولی خارت خارت سر میزمون هر چی بخوایم می خوریم و حتی بسته های آجیل و دونات و غیره بی قفل و بست رو میزمون ولوئه... 

چند وقت پیش گویا یه نفر یه جایی از دفتر موش دیده بود... چند روز بعدش دیدیم آقایان متخصص موشگیری اومدن تو دفتر و انواع و اقسام تله ها رو کار گذاشتن... یکی از تله هاشون یه ورقه ی سوپر چسبونه که توی نقاط استراتژیک کار گذاشته می شه و وقتی موش از روش می خواد دوان دوان رد شه بره تو سوراخ، بهش می چسبه و دیگه هیچ جوره نمی تونه خودش رو نجات بده... و انقدر چسبیده سر جاش می مونه که از گرسنگی تلف بشه...


آقای متخصص وقتی که داشت طرز کار این اختراع منحصر به فرد رو برامون توضیح می داد چشماش با افتخار برق می زد... و آخرش هم اضافه کرد این یکی از ساده ترین و الگانت ترین تله موش هاییه که تا به حال اختراع شده، و خطرش از مرگ موش و تله موش و غیره هم خیلی کمتره... صحنه ی غم انگیزی بود... با خودم فکر کردم چرا ما به خودمون حق می دیم که با موشها چنین رفتاری رو بکنیم؟ چون موشها بهداشت رو رعایت نمی کنن؟ چون ممکنه مریضی منتقل کنن؟ چون ممکنه گاز بگیرن؟ سگها هم ممکنه همه ی این کارها رو بکنن ولی چرا ما انتخاب می کنیم که سگها رو واکسینه کنیم، تر و خشکشون کنیم و تربیتشون کنیم ولی موشها رو سر به نیست می کنیم؟ چون سگها باهوشتر از موشها هستن؟ چون سگها عمومن با نمک تر از موشها هستن؟ یا چون ما از موش می ترسیم ولی از سگ نمی ترسیم؟...


تمام بعدازظهر رو داشتم به «ترس» فکر می کردم... به اینکه چه نیروی قوی ایه... و اینکه چقدر تخریب کننده اس... چقدر وقتی می ترسیم منطقمون تعطیل می شه و سعی می کنیم فقط پس بزنیم و فرار کنیم... گاهی حتی خیلی بی رحمانه و بدون در نظر گرفتن شرایط یا بدون لحاظ کردن اینکه چه کسی یا چه چیزی بر اثر فرار کردنمون آسیب می بینه... سعی کردم بشمرم که تو زندگی چه ترس های قوی ای دارم... و ببینم چقدر همیشه با تمام قدرت فرار می کنم و چقدر همیشه به دور و بری هام آسیب می زنم... مخصوصن وقتی تو شرایطی ام که دارم از یه آدمی فرار می کنم... آدم بیچاره فرقی با اون موش طفلک نداره که روی ورقه ی چسبون گیر کرده و نمی دونه که وارد چه قلمروی اشتباهی شده... 

فکر نمی کنم آدم هیچوقت بتونه از هیچی نترسه... ولی اینکه بتونه وقتی می ترسه فرار نکنه یا انقدر با شدت پس نزنه که کسی آسیب ببینه، یکی از بزرگترین فضیلت هاس!... با یک نگاه گذرا به نظر می آد من انقدر درگیر ترسها و فرار کردن هام هستم که باید بقیه ی عمرم رو باید صرف کنترل کردنشون و کنترل کردن خودم بکنم!...



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

دوشنبه 6 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 08:36 ق.ظ

یکی از اتفاقایی که ناخودآگاه تو زندگیم می افته، و این روزا زیاد می افته، اینه که یه صحنه های خیلی رندومی یکهو تو ذهنم ثبت می شه و بعد موقعهای بی ربطی خودش رو پلی بک می کنه... مثل صحنه ی یه روز تنبل یکشنبه، وقتی که ساعت دوازده ظهر خمیازه کشان غلت زدی و اشعه ی آفتاب که خودش رو به زور از لای کرکره کشونده روی تخت، می افته روی ساعدت... و نگاهت خیره می مونه به اون باریکه ی طلایی، بی اینکه به چیزی فکر کنی یا حتی حس خاصی داشته باشی... بعد یه روز چهارشنبه عصر که توی یه میتینگ مزخرف گیر کردی، مغزت انگار که بخواد گریز بزنه، می بردت به همون صبح یکشنبه، نگاه خیره به باریکه ی آفتاب روی ساعد... بی هیچ دلیلی، بی هیچ ربطی، بی هیچ فکری که بخواد در دنباله اش بیاد... یکدفعه انگار از میتینگ و سردرد و خستگی عصر کنده می شی و می ری به اون صبحی که فقط تو بودی و آفتاب و انگار همه چیز دنیا سر جاش بود بی اینکه بخوای تلاش خاصی کنی...


حالا که چند وقته این زون آوت شدنم هی بیشتر و بیشتر تکرار می شه، شدم مثال اون پیرزنی که از آسمون ستاره می چید... موقعهایی که همه چی خوبه و خوشحالم، حریصانه می گردم دنبال اسنپ شات هایی که بتونم بکنم تو قوطی برای روز مبادا... برای وقتایی که نمی تونم تو پوستم جا بگیرم... مثلن زل می زنم به لیوان چای خوشبویی که جلومه و هی به خودم می گم دفعه ی دیگه که خواستی فرار کنی، پرتال بزن به اینجا، به این لحظه، به این بو، به این رنگ... ولی تا حالا موفق نبودم... نشده که یکی از این صحنه هایی که از قصد به خاطر می سپرم راه فرار بشه برام... همیشه پرت می شم به خالی ترین و آرومترین صحنه هایی که هیچ فکری، هیچ حرفی، هیچ مهفوم خاصی توشون نبوده ولی انگار لبالب بوده از آرامش محض... آرامشی که حتی براش آماده هم نبودم... آرامشی که حتی نمی شه توصیفش کرد...


انگار همیشه این ساده بودن و خالی بودنه که برنده می شه...


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1       2       3       4       5       ...       89    >>