X
تبلیغات
رایتل

موشها و آدمها

چهارشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:56 ق.ظ


دفترمون تو یه محله ی قدیمی از شهر واقع شده... البته قدیمی که می گم صحبت هفتاد هشتاد ساله... ولی ساختمونهاش به جایی رسیدن که هیچکس نمی تونه از پس سوراخ سمبه هاش بر بیاد... و چیزی که زیاد تو اینجور ساختمون ها پیدا می شه (به جز کارمندهای خسته ی نه تا پنجی)، موشه... یه شرکت دیگه که کمی اونطرفتره و تازه ساختمونش به اندازه ی ساختمون ما قدیمی نیست، به دلیل کثرت موش و تعدد عبور و مرورشون در محل کار، غذا خوردن کارمندها سر میز کار رو ممنوع کرده... هر کی می خواد یه بیسکوییت بذاره دهنش باید لخ لخ بکشه بره تو آشپزخونه بیسکوییت مذبور رو از تو یخچال در بیاره گاز بزنه بعد هم خورده هاش رو جمع کنه بریزه تو سطل آشغال قفل دار انگار که اصن بیسکوییتی در کار نبوده... ما ولی خارت خارت سر میزمون هر چی بخوایم می خوریم و حتی بسته های آجیل و دونات و غیره بی قفل و بست رو میزمون ولوئه... 

چند وقت پیش گویا یه نفر یه جایی از دفتر موش دیده بود... چند روز بعدش دیدیم آقایان متخصص موشگیری اومدن تو دفتر و انواع و اقسام تله ها رو کار گذاشتن... یکی از تله هاشون یه ورقه ی سوپر چسبونه که توی نقاط استراتژیک کار گذاشته می شه و وقتی موش از روش می خواد دوان دوان رد شه بره تو سوراخ، بهش می چسبه و دیگه هیچ جوره نمی تونه خودش رو نجات بده... و انقدر چسبیده سر جاش می مونه که از گرسنگی تلف بشه...


آقای متخصص وقتی که داشت طرز کار این اختراع منحصر به فرد رو برامون توضیح می داد چشماش با افتخار برق می زد... و آخرش هم اضافه کرد این یکی از ساده ترین و الگانت ترین تله موش هاییه که تا به حال اختراع شده، و خطرش از مرگ موش و تله موش و غیره هم خیلی کمتره... صحنه ی غم انگیزی بود... با خودم فکر کردم چرا ما به خودمون حق می دیم که با موشها چنین رفتاری رو بکنیم؟ چون موشها بهداشت رو رعایت نمی کنن؟ چون ممکنه مریضی منتقل کنن؟ چون ممکنه گاز بگیرن؟ سگها هم ممکنه همه ی این کارها رو بکنن ولی چرا ما انتخاب می کنیم که سگها رو واکسینه کنیم، تر و خشکشون کنیم و تربیتشون کنیم ولی موشها رو سر به نیست می کنیم؟ چون سگها باهوشتر از موشها هستن؟ چون سگها عمومن با نمک تر از موشها هستن؟ یا چون ما از موش می ترسیم ولی از سگ نمی ترسیم؟...


تمام بعدازظهر رو داشتم به «ترس» فکر می کردم... به اینکه چه نیروی قوی ایه... و اینکه چقدر تخریب کننده اس... چقدر وقتی می ترسیم منطقمون تعطیل می شه و سعی می کنیم فقط پس بزنیم و فرار کنیم... گاهی حتی خیلی بی رحمانه و بدون در نظر گرفتن شرایط یا بدون لحاظ کردن اینکه چه کسی یا چه چیزی بر اثر فرار کردنمون آسیب می بینه... سعی کردم بشمرم که تو زندگی چه ترس های قوی ای دارم... و ببینم چقدر همیشه با تمام قدرت فرار می کنم و چقدر همیشه به دور و بری هام آسیب می زنم... مخصوصن وقتی تو شرایطی ام که دارم از یه آدمی فرار می کنم... آدم بیچاره فرقی با اون موش طفلک نداره که روی ورقه ی چسبون گیر کرده و نمی دونه که وارد چه قلمروی اشتباهی شده... 

فکر نمی کنم آدم هیچوقت بتونه از هیچی نترسه... ولی اینکه بتونه وقتی می ترسه فرار نکنه یا انقدر با شدت پس نزنه که کسی آسیب ببینه، یکی از بزرگترین فضیلت هاس!... با یک نگاه گذرا به نظر می آد من انقدر درگیر ترسها و فرار کردن هام هستم که باید بقیه ی عمرم رو باید صرف کنترل کردنشون و کنترل کردن خودم بکنم!...



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo