X
تبلیغات
رایتل

دوشنبه 6 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 08:36 ق.ظ

یکی از اتفاقایی که ناخودآگاه تو زندگیم می افته، و این روزا زیاد می افته، اینه که یه صحنه های خیلی رندومی یکهو تو ذهنم ثبت می شه و بعد موقعهای بی ربطی خودش رو پلی بک می کنه... مثل صحنه ی یه روز تنبل یکشنبه، وقتی که ساعت دوازده ظهر خمیازه کشان غلت زدی و اشعه ی آفتاب که خودش رو به زور از لای کرکره کشونده روی تخت، می افته روی ساعدت... و نگاهت خیره می مونه به اون باریکه ی طلایی، بی اینکه به چیزی فکر کنی یا حتی حس خاصی داشته باشی... بعد یه روز چهارشنبه عصر که توی یه میتینگ مزخرف گیر کردی، مغزت انگار که بخواد گریز بزنه، می بردت به همون صبح یکشنبه، نگاه خیره به باریکه ی آفتاب روی ساعد... بی هیچ دلیلی، بی هیچ ربطی، بی هیچ فکری که بخواد در دنباله اش بیاد... یکدفعه انگار از میتینگ و سردرد و خستگی عصر کنده می شی و می ری به اون صبحی که فقط تو بودی و آفتاب و انگار همه چیز دنیا سر جاش بود بی اینکه بخوای تلاش خاصی کنی...


حالا که چند وقته این زون آوت شدنم هی بیشتر و بیشتر تکرار می شه، شدم مثال اون پیرزنی که از آسمون ستاره می چید... موقعهایی که همه چی خوبه و خوشحالم، حریصانه می گردم دنبال اسنپ شات هایی که بتونم بکنم تو قوطی برای روز مبادا... برای وقتایی که نمی تونم تو پوستم جا بگیرم... مثلن زل می زنم به لیوان چای خوشبویی که جلومه و هی به خودم می گم دفعه ی دیگه که خواستی فرار کنی، پرتال بزن به اینجا، به این لحظه، به این بو، به این رنگ... ولی تا حالا موفق نبودم... نشده که یکی از این صحنه هایی که از قصد به خاطر می سپرم راه فرار بشه برام... همیشه پرت می شم به خالی ترین و آرومترین صحنه هایی که هیچ فکری، هیچ حرفی، هیچ مهفوم خاصی توشون نبوده ولی انگار لبالب بوده از آرامش محض... آرامشی که حتی براش آماده هم نبودم... آرامشی که حتی نمی شه توصیفش کرد...


انگار همیشه این ساده بودن و خالی بودنه که برنده می شه...


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo