X
تبلیغات
رایتل

ای ساربان

سه‌شنبه 31 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 09:29 ق.ظ


یکی از بزرگترین مصیبت های زندگی اینه که عزیزت غمگین باشه، سردرگم باشه، و تو نتونی براش کاری کنی... می گم مصیبت، تو بخون بیچارگی، درموندگی، از همه جا روندگی... که انگار قلبت دیگه تو قفسه ی سینه ات بند نمی شه، می خواد پر بکشه بره بشینه تو سینه ی عزیزت، واسه ی اون بتپه... ولی در عالم واقع حتی صدا هم از تو گلوت در نمی آد... هر کاری می کنی راه به جایی نمی بره، یا حتی حالش رو بدتر می کنه... انگار که به تن آدم هلاک از تشنگی آب شتک کنی...


فکر می کنم کاش می شد آدم یه سیم وصل می کرد از دلش به دل یکی دیگه، یه خورده صبر می کرد، شاید دو تا چایی می ریخت و به جای قند توت خشک می ذاشت، همینجوری که با هم گپ می زدیم دلهامون با هم سینک می شد... شادی هامون با هم نصف می شد، غم هامون با هم نصف می شد، همه چیمون نصف می شد، یه جوری با هم قاطی می شدیم که دیگه نشه جدا کرد...



من حالا غمبرک هام رو می آرم می ریزم تو این وبلاگ ولی به نوبه ی خودم، حداقل وقتی خودمو با دور و بری هام مقایسه می کنم، می بینم خیلی الکی خوشم... اگه می شد که اینجوری بشه یه دکه می زدم، یه سماور روسی می ذاشتم کنار دستم، سیم هم از قلبم می کشیدم سرش از دکه آویزون، خوشدلی نسیه می دادم... می گفتم آقا، خانوم، شمایی که دنیات به آخر رسیده، بیا این سیم رو بزن به دلت و به صرف چایی شارژ شو، ایشاله می ری این خوشی رو دو تا می کنی می آی طاقت اینهمه علاقه رو پس می دی... همینجوری با هم بده بستون می کردیم... روزگارمون ساده می گذشت...


کاش می شد که اینجوری بشه... اونوقت منم می شدم مثال آدمی که کار بلده... که مثلن اوستاس!


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo