X
تبلیغات
رایتل

دریغ از پارسال

دوشنبه 4 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 09:11 ق.ظ

عید امسال اینطور تحویل شد که شب قبلش توی خونه چهارتا سین هم به زور پیدا می شد... و این نباید با ژست ِ « عید اونقدرا مهم نیست و من به این چیزا اهمیت نمی دم» اشتباه بشه... چرا که اصلن اینطور نیست و من خیلی به این چیزا اهمیت می دم، مخصوصن به هفت سین... و اینکه تو خونه چهارتا سین هم به زور پیدا می شد اصلن نشونه ی خوبی نیست و تنها بیانگر اینه که من باز سر و ته زندگی رو گم کردم و صرفن دارم با جریان آب جلو می رم... با ماجراهای پیش اومده و هجم کار و زندگی خودم رو سرزنش نمی کنم ولی ایکاش سر حالتر بودم و حداقل یه هفت سین خوب داشتم...

به هر حال در راستای جبران سین های کم اومده «سیم» و «سایه ی چشم» رو به سفره اضافه کردم و خودم رو هم شمردم که ماشاله هفت تا شیم... و چون این روزا مرخصی گرفتنم تقریبن غیر ممکنه لحظه ی سال تحویل سر کار مشغول حرف زدن با یکی از همکارا بودم که سر برگردوندم دیدم یکی از بچه های ایرانی دفتر مسج زده که «آغاز سال جدید بر شما مبارک»... لحظه ی قشنگی بود و اینکه اون لحظه فقط من بودم و خودم و کسی نبود که بغلش کنم هم شاید اونقدر بد نبود... اینجور موقع ها که یهو به واسطه ی ایرانی بودنت انگار یه رازی رو تو دلت داری و حتی اگه درسته بذاری جلوی آدمای دور و برت نمی فهمنش، لحظه های شیطون و نابی ان... یا شاید این مکانیسم دفاعی منه برای جلوگیری از غمبرک زدن و هوم-سیک شدن... به هر حال عید شد و دست من نبود که بگم وایسا تا من آماده شم... هیچوقت دست من نیست...


به هر حال عید همگی مبارک... در این سالی که گذشت اتفاقات خیلی خوب و نه چندان بدی افتاد... خانواده ام بیش از پیش از هم گسیخته شد و حالا مصداق اون مثل ایم که می گه «همیشه این مردها هستند که میروند، همیشه این زنها هستند که می مانند» حتی اگه این یه مثل واقعی نباشه... مردهای خونواده هر کدوم یه گوشه ی دنیان و زنای خانواده هنوز تونستن با هم بمونن ولی اون هم انگار دوام چندانی نخواهد داشت... در این سالی که گذشت متوجه شدم که هر چقدر هم که تلاش کنم گپ جنسی رو بین خودم و مردهای دور و برم ببندم، باز هم خیلی از رفتارهام از زن بودنم نشات می گیره و کاریش هم نمی شه کرد... امیدوارم حداقل در سال جدید با این یافته ی جدیدم به صلح برسم... همینطور بر اثر شدت و کثرت اتفاقاتی که در سال گذشته افتاد که من نه فکرش رو می کردم و نه آماده اش بودم، به این نتیجه رسیدم که شاید نقشه کشیدن و استراتژی داشتن تو زندگی واقعن بیفایده اس... که به قول فلانی «وی تینک وی پلن ایت، بات ایت سادنلی تیکز ان آدروایز رانگ ترن اند یو سپند د رست آو یور تایم ادجاستینگ»... که با دریافتهای اخیرم از زندگی به نظرم اگه آدم یه مهارت برای زنده موندن لازم داشته باشه، اون مهارت «انعطاف پذیری» و قابلیت تطبیقه نه استراتژی داشتن و آماده بودن... که آدم هیچوقت نمی تونه ی در آن واحد آماده ی همه چی باشه ولی وقتی که یه اتفاقی می افته بتونه خودش رو تطبیق بده و منقرض نشه...


این هم از این... یه خورده هم دلم برای سانتی مانتال بودن و خوشگل نوشتن و نثر جینگول داشتن تنگ شده... وبلاگم رو ورق می زدم دیدم چقدر یه موقعی نوشتنم آمیخته به سانتی مانتالی ِ متمایل به پز بوده... منهای پز، دلم می خواست باز قشنگ و تو در تو می نوشتم... ولی فعلن وسعم فقط به همین می رسه... مهم اینه که الانه ی زندگی رو دووم بیارم، شاید در آینده بازگشتی در کار باشه...


عید همگی مبارک


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo