X
تبلیغات
رایتل

Solitude and loneliness aren't the same... The former is yours to choose, the latter makes you lame

شنبه 4 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 07:08 ق.ظ


یادداشت اول: چند روز پیش ورودم به این خاک رو بی سر و صدا با خودم جشن گرفتم... دو قطره ی ته بطری شراب رو سر کشیدم و توی دلم گفتم چیرز، خوب خونه ای از آب در اومد... لزومی ندیدم ولی که با کسی قسمتش کنم...  آدمایی هستن که بفهمن حال آدمو ولی چه کاریه وقتی به جای چنین لحظات عمیقی می شه گفت و خندید... یه بار دوستی که در چهارده سالگی از هم جدا شده بودیم در پونزده سالگی برام نامه نوشت که روز سالگرد ورودش به کانادا غم زده و سیاه پوشیده رفته مدرسه، بچه ها دوره اش کردن که چی شده، این گفته فلان، اونا گفتن وا، اینم دیگه عهد کرده احساساتش رو روی لباسش نپوشه راه بره جلوی مردم... شاید منم همون شد که بیخیال ِ سانتی مانتال شدن شدم، حداقل در ظاهر... تکلیف این وبلاگ ولی سواس... یکی از دلایلش هم اینکه آدم نیست!


یادداشت دوم: دخترک ایمیل زده بود بعد از ده ماه که بیا همدیگه رو ببینیم... من، طبق معمول بدبین... فکر کردم شاید بالاخره می خواد از اون شرکت قزمیت دل بکنه و داره دنبال کار می گرده... رفتم دیدمش... چای اول رو که سر کشیدیم معلوم شد که قضیه اصلن اون شرکت قزمیت نیست و مرد دوباره از سوئد زنگ زده... یه چیزی رو همینجا بذارین براتون روشن کنم... اون موقعی که دلتون برای عشق سابقتون تنگ می شه و فکر می کنین گوشی رو وردارین یه زنگ ِ خودمونی بهش بزنین، یادتون باشه که همین گپ خودمونی ممکنه از یه نسیم سحری تبدیل به یه باد بشه و بوران بشه و گردباد بشه و طوفان بشه زندگی طرفتون رو بریزه به هم... که نه تنها زندگی طرفتون، که زندگی یه طرف ِ بی طرفی رو که احتمالن سنگ صبوره و می شینه پا به پای عشق قدیمیتون اشک می ریزه رو هم در یک عصر چهارشنبه ی آفتابی می ریزه به هم... این زنگهای کوتاه مهربون رو انقدر ساده نگیرین...

دخترک خوب که زار زار گریه کرد شروع کرد به خودش فحش دادن... که آخه من چرا انقدر ترسوئم... چرا به یه همچین چیزای بیخودی گیر می دم... خب مرد درآمد ثابت نداره ولی من که دارم... چرا نمی تونم خودم رو ببینم که نون آورم و استیبل ام و ستون... چرا فکر می کنم هنوز باید طرفم محکمتر از من باشه... چرا می ترسم که زندگیم رو بذارم برم دنبالش... که شونه به شونه اش برم و مراقبش باشم...

خواستم برم بالای منبر که آه از دست ما زنهای این زمانه ی مدرن... ولی دیدم خودم دیگه اینطور نیستم... از کی قبول کردم که مرد هم به اندازه ی زن مظلوم بوده و هست؟ شاید از وقتی که به پدرم نگاه کردم و دیدم اون هم همونقدر تو نقش مرد/پدر غرق شده و رویاهاش رو سر به نیست کرده و همیشه کار کرده و پهلوان بوده و قوی بوده و ستون بوده و برای هر کسی زندگی کرده جز برای خودش که مادرم... که همیشه قدرتمند بودن و حرف اول رو زدن هم خوب نیست... مخصوصن وقتی با کسایی طرفی که عاشقانه دوستشون داری... که مردها هم همونقدر براشون قالب زده شده که زنها براشون... و شاید همین شد که تصمیم گرفتم نذارم این اتفاق برای بقیه ی مردهای زندگیم بیفته... که ستون بودن و یکتنه بودن و تنها جلو رفتن رو پذیرفتم...

ولی اول و آخرش، آه از دست ما زنهای مدرن...


آهنگ روز هم این... برای اینکه یادمون بمونه



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo