X
تبلیغات
رایتل

When you make a very bad joke and he laughs

یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 01:06 ق.ظ


فیلم The Adjustment Bureau با همه ی هالیوودی بودن و بی سر و ته بودن و گاهی حتی بچه گانه وار خنده دار بودن، یک «پیامی» دارد که شاید به یک ساعت و نیم اش بیارزد (یاد روزهایی که کتاب ها پیام داشتند و فیلم ها پیام داشتند و آدم های توی تلویزیون پیام داشتند- اغلب برای جوانها- به خیر!)... یک جایی از فیلم، یکی از کلاه به سر ها می گوید دیوید و الیز اگر با هم باشند آنچنان قسمت های خالی وجود هم را پر می کنند که دیگر هیچکدامشان چیز بیشتری از زندگی نمی خواهد... الیز می شود مربی رقص بچه های شش ساله و دیوید هم لابد می شود کارمند نه تا پنج ِ بودن و نبودنش با هم مساوی... در حالی که اگر بتوانیم جلوی ِ با هم بودن ِ این دو را بگیریم الیز آنقدر خودش را در کارش غرق می کند که می شود بهترین دنسر  ِ طول تاریخ (یا همچین چیزی) و دیوید هم می شود رییس جمهور... و طی کل فیلم یک عده علافند که با وجود کمیستری ِ شدید بین این دو، از رسیدن ِ دیوید به الیز جلوگیری کنند تا دو آدم ِ پروگرسیو  ِ به درد بخور تحویل اجتماع بدهند... و به نظرشان این خرابکاریشان بسیار توجیه پذیر است و هر گونه هزینه ای برایش معقول...


من که هنوز باور نکرده ام نیمه ی گمشده دارم یا جای ِ خالی ِ لازم به پر شدن در زندگی! یعنی به نظرم خود ِ صورت مساله رد است و سرگشتگی ام به این مربوط نیست که «نیمه ی گمشده ام» را پیدا نکرده ام... اما شاید حقیقت داشته باشد... شاید آدمهایی که به جای خاصی نرسیده اند خوشحالتر بوده اند... چون زندگیشان انقدر پر بوده که هیچ چیز دیگر برایشان مطرح نشده... تا جایی که حتی لازم ندیده اند که ثابت کنند و به سمع و نظر دیگران برسانند که چقدر خوشبختند و چقدر بی تمنا... این شاید ساده ترین و در عین حال دست نیافتنی ترین فرم رستگاری باشد...



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo