X
تبلیغات
رایتل

اندر احوالاتِ این روزها

پنج‌شنبه 18 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 02:51 ق.ظ


آدم گاهی وقتها یکی رو لازم داره که جمعش کنه... من به این باور نداشتم تا بگو یه هفته پیش... چند وقت شده بود که خسته بودم... منی که هنوز ساعت زنگ نزده از تخت می پریدم پایین و لباس می پوشیدم و آرایش می کردم و بیست دیقه ای می زدم بیرون، شده بودم عین ِ جنازه ی دو عالم... ساعت توی سر و مغزش می زد و من نه که نخوام که نمی تونستم خودم رو از زیر پتو بکشم بیرون... و این فقط حکایت صبح نبود که همه ی روز تا خودِ وقت خوابِ بعدی انگار جسدم رو دنبال خودم می کشیدم... اخمو... بی حوصله... مریض... و این اواخر هم الکی اعصاب-خورد شده بودم، با یه جرقه می پریدم هوا و با یه حرف در می رفتم از  کوره... خلاصه اش اخلاقم نحس بود، بسی... از اونجا که نگاهِ من به خُلق و خو نگاهی آبجکتیوه و اگه اخلاقم نحسه فکر می کنم خودمم که نحسم و نمی تونم مرز بکشم بین من و بودنم و اونجوری که بعضی آدما از اخلاقشون یه جوری حرف می زنن انگار که خودشون گل ان و حالا یه مرضی اومده چسبیده بهشون و گلیّتشون رو خدشه دار کرده، اونجوری نمی تونم... یعنی نمی تونم خودم رو مفعولِ قربانی ببینم و همیشه خودم رو مقصر و مجرم می بینم و بسیار فکر می کنم این ریشه در تربیتِ ایرانی-اسلامی ای که شدم داره ولی به هر حال...


این دیدگاهِ آبجکتیوی که نسبت به حال و روزم دارم نه تنها خودش نوبره، بلکه باعث می شه تا خون بالا نیاوردم یا چشمام از حدقه نزده بیرون کمک نگیرم و مثلن به دکتر مراجعه نکنم... دیگه تو این وادی بالا و پایین شدن های مود و انرژی و انگیزه های زندگی و امید به آینده و اینا که اصن حساب نیست... ولی می گن خدا گر ز رحمت ببندد دری، برایش فراهم کند مادری، که گر ره ندانست خودِ احمقش، مامانش رود پیش دکتر به جاش!... واقعن مامانم به جام رفت دکتر که تو این سن و سال سرافکندگی بزرگی بود و جا داره تا آخر عمر بابتش خجالت بکشم...


خلاصه با یه برگه ی تستِ خونِ پر از تیک برگشت و با اشک و التماس ازم قول گرفت که برم آزمایشها رو بدم... حالا خیلی حالم خوب بود، یه نیم لیتر خون هم سر تست دادن از دست دادم... بعد پریروزها دکتر زنگ زده (بله دکترهای اینجا به آدم زنگ می زنند و فالو آپ می کنن و من تا بدان تاریخ اینو نمی دونستم!) که هر جا هستی خودت رو امروز عصر برسون... عصر رفتم، ریزالت ها رو گرفته تو صورتم که این از آهن ات، این از پتاسیم ات، این از منیزیم ات، و همینجوری جدول تناوبی رو رفت بالا و اومد پایین و یه چیزایی هم آخرش چسبوند که نفهمیدم چی می گه و دستِ آخر فکر کنم به این نتیجه رسید که هیچی تو خونم باقی نمونده و یحتمل این چیزی که تو رگهام در گردشه آب آلبالوئه... در نتیجه ی همه ی این مسائل من الان یه کیسه قرص مکمل و متمم و رنگ و وارنگ دارم که فکر کنم از کیسه دوایِ بابا بزرگم هم بزرگتره...

حالا مثلن دارم خودم رو تقویت می کنم ولی دروغ چرا تا حالا که خبری نشده و هنوز همونم که بودم... حالا باید دید در ادامه چی می شه... ولی از این داستان نتیجه می گیریم که اگه زندگی سخت شده، اگه بهانه گیری هاتون زیاد شده، اگه دیگه بستنی دوست ندارین، اگه یادتون نمی آد می خواستین با زندگیتون چیکار کنین، اگه نماز صبحتون قضا می شه، اگه یکی تو سرتون دائم داره داد و بیداد می کنه ولی شما همینجوری خونسرد نشستین و هیچ تکونی به خودتون نمی دین، اگه انگار جونتون از دست و پاتون در می ره (این تکه کلام مامان بزرگم بود!)، اگه به اندازه ی آلپاچینو تو فیلم ِ داگ-دِی-افترنون طفلک و عصبانی و مستاصل هستین، اگه دیگه دارین زیادی تو دلتون فحش می دین، اگه هر موقع هر جا ولتون کنن همونجا می گیرین می خوابین، اگه همیشه تو زندگی فورانِ ایده و خلاقیت بودین ولی الان با یه صفحه ی سیاه فرقی ندارین، اگه حاضرین هر کاری بکنین به جز اون کاری که باید بکنین، اگه صبح سه ساعت طول می کشه تا روشن بشین، اگه به محض اینکه وقت خواب می شه دیگه خوابتون نمی آد، و خیلی اگه های دیگه، برین خودتون رو بدین تست کنن... منشا خیلی از اینها شاید پدر و مادر و مدرسه و انقلابِ اسلامی و جنبش سبز و عشق های شکست خورده و شغل و مهاجرت و هوایِ ابری نباشه... جدی می گم...

خودتون خودتون رو جمع کنین تا مثل من یه لکه ی بزرگ رو رزومه تون نیفتاده که مثلن در فلان سن و سال مامانش به جاش رفت دکتر!... منم ایشاله حالم خوب می شه می آم یه چیز درست حسابی می نویسم تو این طفلک


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo