X
تبلیغات
رایتل

یکشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 12:06 ب.ظ


چند وقته دارم فکر می کنم آدمایی که تو زندگیم دیدم رو می تونم به سه دسته ی اصلی تقسیم کنم... منتظرم ببینم آیا پیش می آد که روزی یه دسته ی چهارمی هم باز کنم، ولی فعلن فکر می کنم آدما یا کشاورزن، یا شکارچی ان، یا کولی... من کشاورزم... قبلن فکر می کردم کولی ام ولی الان می بینم چقدر زندگیم حول کاشتن و برداشتن و موندن و ساختن می گرده... چقدر هر چی می گذره انتخاب هام تو زندگی بیشتر دور ریسک کمتر و امنیت بیشتر می چرخه... کشاورزا همچین آدمایی ان، دلشون می خواد دلشون خوش باشه و اعصابشون راحت و آینده شون امن... حتی اگر به بهای این باشه که خیلی تجربه ها رو نکنن و خیلی جاها رو نگردن و از خودشون اونقدر ردپایی بر جا نذارن... بیشتر از اینکه با تجربه هاشون تو زندگی تعریف بشن با جا و مکانشون همنام می شن... 

الان که فکر می کنم می بینم پدرم شکارچیه... شکارچی ها یه خاصیت مهمی که دارن اینه که دنبال ناولتی می گردن تو زندگی... مهم نیست که یه شب و دو شب رو درخت و تو غار بخوابن، عوضش اون موقعی که شکار دندون گیری پیدا می کنن و با افتخار مثلن گوزن دویست کیلویی رو کشون کشون می برن برای قبیله، همه ی خستگی از تنشون در می ره... همون شکارچی اگه یه روز پاشه ببینه یه گوزن دویست کیلویی بیرون چادرش نشسته منتظره شکار بشه، اصلن خوشحال نمی شه... خوشحال نمی شه که هیچی، دوباره اسبش رو زین می کنه، ایندفعه می ره دنبال خرس سیصد کیلویی... شکارچی ها با کارهایی که تو زندگی کردن و چیزایی که دیدن و شنیدن تعریف می شن... همیشه یه بغل داستان دارن تعریف کنن و یه عالمه رویا که دنبال کنن... به نظر شکارچی ها، کشاورزا احتمالن آدمای پخمه و حوصله-سر-بری می آن...

دسته ی سوم هم کولی هایی هستن که روز به روز زندگی می کنن... برای کولی ها آسایش و راحتی لحظه ی حال خیلی مهمتر از زحمت کشیدن برای امنیت آینده اس... یعنی آینده اصن این چیز ترسناکی نیست که کشاورزا همه اش باهاش دست به گریبونن و شکارچی ها همه اش دنبالشن... کولی ها هم مثل شکارچی ها خیلی دوست دارن چیزای نو ببینن و دنبال تجربه های جدید باشن، ولی به خاطرش خودشون رو تو دردسر نمی ندازن... بعضی وقتا حتی فکر می کنم برای کولی هایی که تو زندگیم دیدم، زمان یه مفهوم متفاوتیه... «یه سال دیگه» یه جوری آینده ی دوره که اصن تو تخیل نمی گنجه... برای کولی ها ذخیره کردن یا به فکر آینده بودن دغدغه نیست... یعنی تقریبن براشون هیچی دغدغه نیست... فقط مهم اینه که لحظه ی حال رو زندگی کنن، و حرکت کنن به لحظه ی بعدی... به نظر کولی ها، کشاورزا و شکارچی ها احمقن که انقدر خودشون رو تو زحمت و دردسر می ندازن... که چی بشه؟...


یه تئوری ای هم دارم که مربوط می شه به ریشه ی تکاملی این سه دسته... به نظرم کولی ها بیشتر تو مناطق استوایی و گرمسیر که وفور غذا بوده و هوا خوش اخلاق و طبیعت هم مهربون، پا گرفتن... شکارچی ها و کشاورزا به نظرم همیشه با هم زندگی کردن و شکارچی ها بیشتر به جاهای خیلی سرد یا خیلی کویری تعلق داشتن... الانه ولی همه مون قاطی ایم... به نظرم کشاورزا تو اکثریت ان چون بیشتر تولید مثل می کنن و طولانی تر عمر می کنن، ولی دنیا رو شکارچی ها می چرخونن... کولی ها هم نسلشون رو به انقراضه و چی بشه آدم تو زندگی از بغل یه کولی رد شه...


من از وقتی فهمیدم کشاورزم، خیلی با خودم راحتترم... دیگه سعی نمی کنم مثل شکارچی ها هیجان انگیز یا مثل کولی ها سیال و بی خیال باشم... می فهمم تو زندگی چی بیشتر خوشحالم می کنه و دنبال همون هم می رم... داشتم با یه دوستی در مورد این تئوری هام حرف می زدم، تاییدم کرد ولی گفت به نظرش من کشاورز جاه طلب ام... که تعجب نمی کنه اگه یه روزی آشپز و راننده داشته باشم، ولی هیچوقت نمی تونم کلاهم رو آویزون کنم به میخ و بشینم چپق بکشم... راس می گه، برای کشاورزا حساب بانکی پر و زندگی لوکس داشتن هدف نیست... خود نفس کار کردن و ساختنه که هدفه... که هیچوقت هم به آخرش نمی رسن...



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

جنگی را که شروع کردم تا به صلح برسم

یکشنبه 1 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 05:04 ق.ظ


یادداشت اول: نشسته بودیم دور میز، نمی دونم باز از کجا بحث پیش اومد که چرا زنها توی رده های بالای مدیریت دیده نمی شن و چرا مثلن همه ی رییس روسای دپارتمانهای یو.بی.سی مرد هستن و شما اگه بخوای بین دو تا کاندیدای از هر نظر مشابه، یکی مرد یکی زن، انتخاب کنی خب منطقی تره که مرده رو انتخاب کنی چون ریسکش کمتره و الخ... بحث حتی رفت طرف اینکه ساختار مغز زنها و مردها با هم فرق داره و به بعضی هامون هم بر خورد که نکنه منظورت اینه که زنها استعداد یادگیریشون کمتر از مرداس و صداها بالا گرفت و ابروها گره خورد... جالبه که هر بار این بحث پیش می آد بحث می کشه به تفاوت ساختار مغز زن و مرد و یهو همه خونشون جوش می آد،،، جالبتر هم اینکه هیچکدوم از ماهایی که دور میز نشسته بودیم تا حالا دستمون به یه ام.آر.آی یا یه تحقیق قابل استناد هم نرسیده بود،،، آگاهانمون مستندهای بی.بی.سی دیده بودن و ناآگاهانمون هم که هیچی... اینبار دیگه دورهمی دوستانه هم نبود که بخوام پاشم برم چایی بیارم یا دسته ورق رو پیدا کنم و مشغول به بازی شیم و دیگه سر هم داد نزنیم...

یکی از اتفاقای خوبی که این مدت افتاد ولی، اکران فیلم Suffraggette بود... که آدم بشینه ببینه صد سال پیش وضع زنها توی پیشرفته ترین ممالک چه جوری بوده، انتظاراتش رو یه کم ملایم کنه و به تکامل جامعه یه کم وقت بده... Collective Memory هم برای خودش تئوری ایه که خیلی ها بهش استناد کردن و Collective Memory رو اصلاح کردن کار چهار پنج نسل نیست... حالا آدم حتی اینا رو هم قبول نداشته باشه، مثال واضح و موازی ای به نام برده داری وجود داره... از انقضای برده داری و آزادی سیاه پوستها خیلی بیشتر هم می گذره، ولی همه مون می دونیم که نژاد پرستی هنوز زیر پوستی توی سطوح مختلف جامعه جریان داره... حالا به شما بگن از وقتی زنها حقوق مساوی با مردا گرفتن دیگه همه ی عذر و بهانه هاشون واسه عقب موندن از مردا پوف شد رفت هوا، پس چرا هنوز که هنوزه در سطوح مساوی ظاهر نمی شن و خودی نشون نمی دن، شما چی می گین؟


یادداشت دوم: سر کار مجبورم خیلی مصاحبه کنم... با آدمایی که می خوان بیان در انواع و اقسام دپارتمانها مشغول به کار بشن... چند وقت پیش یه کاندیدایی اومده بود برای کار مدیریت انبار و خریدن و پخش کردن چیزایی که روی وبسایت می فروشیم... قریب به بیست سال سابقه کار... ده سالش رو توی ارتش بوده، همین کار رو می کرده، با این تفاوت که کارش مدیریت انبار مهمات و اسلحه و همه ی چیزای مربوط به جنگ بوده...

من خودم رو که می شناسم... رزومه اش رو که دیدم فهمیدم من نباید با این آدم پشت میز بشینم... منی که هنوز نمی تونم تو هفته ی دفاع مقدس پاپی به یقه بزنم و هنوز نمی تونم فیلم مربوط به جنگ و جنگندگی ببینم... نمی دونم تو زندگی چه اتفاقی برام افتاده که هیچ جوره نمی تونم حسابم رو با‌ آدمهای توی ارتش و خود ارتش و کسایی که رویای سرباز بودن و جنگیدن برای کشورشون رو دارن، صاف کنم... یه خشمی دارم که انقدر ناخودآگاهه، سخت می تونم کنترلش کنم... به همکارم گفتم

 I'm not the best person to do this interview... I might punch him in the face before he says hello

طرف هارهار خندید که: تو با مشت بکوبی تو صورت یکی؟ در نوشابه ات رو دیروز من باز کردم.... بعدشم این آدم آخرین کسیه که باید با مشت بزنی... He has served the country

طبعن خودش هم به لیست کسایی که باید جلوشون خوددار باشم اضافه شد،،،


رفتم مصاحبه رو به انجام رسوندم... در طول مدت مصاحبه و سوال جواب، به مقدار خوبی آروم بودم... فقط شره های عرق رو حس می کردم که روی کمرم می غلته... وقتی اومدم بیرون لای موهام هم خیس عرق بود... ولی خودم آروم بودم... حتی یه کم غمگین بودم... شانس آوردم که طرف برای این کار خیلی شوت بود و از چهار تا مصاحبه کننده ی دیگه، رای سه تاشون آلردی منفی بود... کار به جایی نرسید که بخوایم حتی بحث جدی کنیم... ولی هنوز نمی دونم اگه مجبور بودم، می تونستم جاجمنت شخصیم رو بذارم کنار و با دید خنثی رای بدم یا نه... مشکل عجیبی دارم با آدمایی که توی ارتش بودن یا هستن و جنگی رو جنگیدن یا می جنگن... پدر خودم هم جبهه رفته و با وجود بی اعتقاد بودنش به سیستم، به اون چند ماه جبهه رفتنش یه جور با شکوهی نگاه می کنه... نمی تونم کانسپت داوطلب شدن برای جنگیدن و «اگه پاش بیفته به قلب دشمن شلیک می کنیم» رو حضم کنم... 

نمی دونم اگه پاش بیفته، می تونم اجازه بدم یکی از رده ی ارتش زیر همون سقفی کار کنه که من کار می کنم یا نه، و این عین دیسکریمینیشنه... یعنی دیگه می خوای چه جوری باشه؟!... چون من قدرت رای دادن دارم، اگه پاش بیفته بر علیه تو رای می دم چون باهات مشکل شخصی دارم... می تونم برم مقاله ها بنویسم و همه رو هم قانع کنم که دارم راست می گم... ولی واقعیت قضیه اینه که همه ی اینا از جاجمنت شخصیم و مشکلم با یه قشر خاصی از جامعه آب می خوره...

از منی که خودم روزانه در معرض دیسکریمینیشن ام بعیده... ولی داره اتفاق می افته... حال کسایی که در مورد من دیسکریمینیت می کنن رو می فهمم...


پی نوشت: امروز مورخ شنبه ی آفتابی یه خورده سرد، قرار بود اندکی کار کنم چون جمعه رو مرخصی گرفته بودم در حالی که دیگه مرخصی ندارم تا آخر امسال... طبعن اینجور موقعها نوشتن انقدر ضروری می شه که اگه ننویسی نفست بالا نمی آد!


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

Time is a bitch

سه‌شنبه 10 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 01:31 ق.ظ

از دست رئییس جدیدم عصبانی بودم... هر روز یه نقشه ای می ریختم که انتقام اینهمه وقت و انرژی ای که ازم مصرف می کنه رو بگیرم... نه تنها اون، که بهش بفهمونم اینجا هیچکس بهش احتیاجی نداره و اگه می خواد توی تیم بمونه باید روشش رو عوض کنه...

الان که فکر می کنم می بینم شرایط رقت باری داشتم... از شدت اینکه هیچ کاری نمی تونستم بکنم و مجبور بودم تحمل کنم، داشتم به خودم می پیچیدم... خودخوری که می گن یعنی همین...

چیزی که تیر خلاص رو بهم زد و راحتم کرد، اتفاقی بود که یه روز عصر افتاد... رئیس جدید ازم خواست برم تو دفترش... بعد شروع کرد عین داستانی رو که دیروز برام تعریف کرده بود رو، کلمه به کلمه، دوباره گفت... مغزم سوت کشید... قبلن هم دیده بودم که یه چیزی رو دوباره یا سه باره ازم می خواد... یا یه جوکی رو دوباره و سه باره تعریف می کنه و خودش قاه قاه می خنده... ولی از شدت خود درگیری ای که داشتم همه ی اینا رو می نوشتم به پای بی کفایت بودنش و خودخواه بودنش و الخ...

شما اگر فیلم Still Alice رو دیده باشین ولی حتمن می فهمین چی توی من تلنگر خورد... حتی نمی تونم بگم دلم سوخت... بیشتر اینطور بود که مشکلاتی که با این آدم داشتم رو شروع کردم تو یه نور دیگه ای دیدن... مثل وقتی که یه نفری تو زندگیش هیچ تکونی نمی خوره و همه اش سرباره... و قضاوت مردم این بشه که این آدم تنبل و بی لیاقته... ولی واقعیت این باشه که این آدم افسرده اس و نیاز به کمک خارجی و هورمون درمانی داره...


خیلی دلخراشه وقتی می بینم آدمی مثل رئیس جدیدم که رزومه ی درخشانی هم داره و برای خودش کسی بوده، شابد درگیر از دست دادن حافظه و حضور ذهنش باشه... فکر اینکه این آدم مجبوره با منی که سی سالمه و صحیح و سالمم و احتمالن تو اوج آمادگی ذهنیم هم هستم تا کنه... و اینکه شاید حتی می بینه که همه ی ما از دستش کلافه ایم ولی کاری نمی تونه بکنه... و سیستم هم هیچ جای خاصی برای همچین آدمهایی باز نمی کنه جر خانه ی سالمندان و بازنشستگی زود-رس...


خیلی دردناکه


به قولی you can't hate someone when you know their story

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

به من بگو چرا

یکشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 12:02 ق.ظ

دو ساعت و نیم دور بزرگترین پارک ونکوور راه رفتیم... انقدر خسته ام که دیگه از زانو به پایین چیزی احساس نمی کنم... همینجوری که دارم بالاخره رو نیمکت می شینم می گم "خب دیگه برای کل ویکندم ورزش کردم"... یه وحشتی می دوئه تو صورتش و با تعجب می پرسه "جدی می گی؟"

نگاش می کنم... از تعجبش خنده ام می گیره... می گم نه بابا ویکند می نیمم چهل و هشت ساعت ساعته، فقط یک دهمش رو خوای ورزش کنی می شه دو دور دیگه دور پارک رو زد...


آروم می گیره... مستاصل می شم... 


سوال اول: آدمایی که اولویت زندگیشون فعالیت بدنیه، این همه انرژی رو از کجا می آرن؟

سوال دوم: چرا ورزش کردن مساوی زندگی سالم داشتنه و ورزش نکردن مساوی زندگی سالم نداشتن؟

سوال سوم: چرا آدما از دو کیلو وزن اضافه کردن و یه کم گوشت به بدن داشتن می ترسن؟ آیا بدن لاغر داشتن مجددن نشانه ی سلامتی و لایف استایل خوبه؟

سوال چهارم: چرا من بعد از قریب به هشت سال زندگی در این شهر و معاشرت با آدمهای سوپر فعال، هنوز نشستن زیر آفتاب و کتاب خوندن یا زیر و رو کردن اینترنت رو ترجیح می دم؟ آیا این چیزا ارثیه؟


سوالات دیگه ای هم دارم که دیگه خیلی طولانی می شه اگه بپرسم... ولی سیریوسلی، تحقیقات نشون داده عمر بالا و بی مریضی بیشتر از ورزش، به رژیم غذایی و سلامت عاطفی (مشتمل بر داشتن دوستای خوب و زندگی استیبل ) بستگی داره... این کسایی که دارن صبح تا شب می دوئن و وزنه می زنن و یوگا می رن انگیزه شون چیه؟ آیا وقت می کنن جز خودشون و بدنشون به چیز دیگه ای هم فکر کنن؟


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

در ستایش تجربه

پنج‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 11:26 ب.ظ

هر چی که دارم بزرگتر/پیرتر می شم بیشتر دارم به اهمیت تجربه ایمان می آرم... جوونتر که بودم شاید فکر می کردم زندگی ساده تر و مستقیم تر از این حرفاست... یا شاید فکر می کردم اگه آدم به اندازه ی کافی کتاب بخونه و بشینه تو غارش فکر کنه، بالاخره همه چی رو می فهمه و برای هر مشکلی راه حلی پیدا می کنه...

قضیه ی با تجربه شدن مثل قضیه ی ایمپالس درست داشتنه... درسته که اگه آدم خیلی فکر کنه تا جای خوبی برای همه چی جواب درست پیدا می کنه (ایشاله)... ولی خیلی وقتا تو زندگی اصن مجال فکر کردن نیست... یا خیلی وقتا، دور از جون، آدم انقدر درگیر هل دادن دیواره که کلن یادش می ره یه دیقه وایسه و فکر کنه...

آدمی که زیاد دیوار هل داده یا زیاد چاله کنده و خودش رو پرت کرده توش، تا هوا ابری می شه می فهمه که قراره بارون بیاد یا این ابرا با یه باد فوت می شن می رن...

به عبارت دیگه، یه سری چیزا هستن که انقدر پیچیدن که نمی شه نشست تو غار و براشون الگوریتم نوشت... تنها راه اینه که از غار بزنی بیرون، برای خودتو بندازی وسط زندگی، هی نمونه و آبزرویشن جمع کنی و هی خودت رو ترین کنی... تا وقتی که زیر و بمت انقدر سوهان خورده باشه که پردیکشن هات به مقدار خیلی خوبی صحیح در بیاد


در اصطلاح عوام کامپیوتر بدان ماشین لرنینگ گویند

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       89    >>