حالم خوبه ;)
![]() |
![]() |
![]() |
در پاسخ به شاخص های ناآرام ِ این روزها، کمپانی Lay off می کند... سرجمع هفده نفر باید بروند که چهار نفرش از دپارتمانِ ما هستند... من سورپرازینگلی اسمم توی لیست نیست... اما اینبار نیست... مطمئن نیستم که دور بعد هم نباشد...
با جیم ِ چهل و پنج ساله، کِن ِ سی و دو ساله، ادواردِ نمی دانم چند ساله و مَگی ِ نوزده ساله خداحافظی می کنیم... من چون کار دارم به مراسم ِ بای بای نمی روم و همانجا توی لابی گود لاک کنان هاگ می کنمشان و توی سوز ِ اولِ زمستانِ ونکوور که تنها می شوم، می فهمم که ما هیچ هم یک خانواده نبودیم... آدمهایی بودیم که جایی از روزگار، مسیرمان به هم رسید و جایی دیگر از روزگار، جدا شد... این به هم خوردن جدا شدن را هم پول تعیین کرد و تخصصمان...
بلی... ما همانطور که یکدیگر را می بوسیم، در ذهن خود طنابِ دار ِ هم را می بافیم...
سوز ونکوور دارد شورش را در می آورد... برای اول پاییز زیادی است... و باران که خبر نکرده، یکهو سرازیر می شود روی سرت... حتی ویکند هم کار می کنم و خستگی ام دارد از حد می گذرد... ورق های خوبی دستم نیست این روزها... مجبورم باج بدهم و تا می توانم فولد کنم که دوام بیاورم...
از پشتِ گوشی خانواده ام را که نصفِ سیاره دورتر هستند می بوسم بی آنکه در ذهنم طنابِ دارشان را ببافم... همانطور که روی مبل دراز کشیده ام، به سایه های روی دیوار زل می زنم و با تلاطم فکرهایم بالا و پایین می شوم...
باشد که بگذرد...
کیفیت اسکنر موجود افتضاح است... این را هم به لیست غرغرهای این روزها اضافه می کنیم که مبادا چیزی از قلم بیفتد!
خودمم نمی دونم چرا... اما دیگه نمی تونم بنویسم... شاید بالاخره کمرم زیر بار ِ زبانِ نامادری شکسته... شاید دچار بحرانِ روحی (!) شدم و می گذره و دوباره بر می گردم به حالت اول... شاید هیچکدوم اینا نیست و یه دلیل دیگه داره... اما به هر حال، سعی ام رو کردم و نشد...
به جای نوشتن اما، تصویری شدم... به عنوانِ مثال تصویر زیر حاصل سه ساعت زور زدن و نتوانستن نوشتن است که در چشم به هم زدنی حاصل شد و خودمم نمی دونم چطور (روش کلیک نکنین بزرگتر از این نمی شه)... حس ِ کلافه کننده ایه به هر حال... درختِ سیب می کاری توت فرنگی در می آد به جاش ... اگر فریدون فروغی بودم، الان می خوندم که: «می خوام از دستِ خودم از پنجره فریاد بزنم...»!
تا وقتی اوضاع اینجوری باشه و به جای نوشتن بکشم، سعی می کنم همین کارتون ها رو بذارم تا اینجا زنده بمونه... با حمایت های باران یه جا واسه آپلود عکس پیدا کردم اما بازم اذیت می کنه... خودم بلاگم تو۳۶۰ رو ترجیح می دم چون آپلود عکس توش راحت تره...
در ضمن این کار در راستای پروژه ی آخر مانا (دموکراسی یعنی...) پیاده شده...
التماس شفا!